سوگ کاغذ در فنجانهای قهوه!
- شناسه خبر: 87938
- تاریخ و زمان ارسال: 10 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
روزگاری نه خیلی دور، صبحهای این شهرِ بیتابتر از قرار، بوی کاغذ میداد. بوی مرکب تازهای که از دل روزنامهها برمیخاست و با نسیم صبحگاهی در پیادهروها میپیچید. دکههای مطبوعاتی با اتاقکهای کوچک فلزی در چهارراهها و خیابانها قد کشیده بودند تا تکهای از حافظه جمعی شهر باشند. آدمهای سادهدل این شهر، هر صبح پس از تبسم به خورشید، کنار دکهها مکث میکردند، تیترهای جگری رنگ را میخواندند و جهان را پیش از آغاز روز، از دریچه همان چند برگ کاغذ تحریر مرور میکردند.
روزگاری نه خیلی نزدیک، دکهها نبض آرام زندگی بودند. جایی که تیترها درازکش در ویترین روزنامهها از حال درختها و شهرها و خانهها حرف میزدند و رهگذران در جایی میان دو لبخند سوار بر خبرهای خوب، بد، زشت به دورترین سیارهها رهنمون میشدند.
امروز اما همان دکههای معصوم، تصویر دیگری در قاب چشمها نشاندهاند. حالا بسیاری از کیوسکهایی که روزی مأمن تیترها و لیدها بودند، بوی قهوه گرفتهاند. حالا جای جراید سیاسی و فرهنگی را دستگاه اسپرسو پرکرده و در هیاهوی کر کننده شهری که از آرامش فرسنگها فاصله دارد به جای صدای ورق خوردن روزنامه، بخار آرام قهوه در اتمسفری ناآشنا گم میشود… و این روایت دگرگونی سبک زندگی در دیاری است که آی باکلاهی سر آرزوهای خود گذاشته است. انگار آدمها دیگر تیترهای دواگلی رنگ را کمتر از روی کاغذ میخوانند و بیشتر در لابهلای غوغای قمر در عقرب اینفلوئنسرها و در میان جرعهای قهوه و دود غلیظ شب، لختی رویدادهای این حوالی را جستوجو میکنند.
اینجا شب که پاورچین از راه میرسد دکههای کوچک جان تازهای میگیرند. اینجا جوانها دور هم حلقه میزنند، بوی تند قهوه لاته را در گرمای تموز استنشاق میکنند و خندههایشان را با سکوت خیابان در هم میآمیزند. پشت این تصویر شبق اما پرسشی خاموش ایستاده است. آیا شهر برای جوانانش به قدر کافی فضا ساخته است؟ آیا سهم آنان از شبهای روشن تنها ایستادن کنار یک دکه و در دست گرفتن لیوانی قهوه است؟
به دقیقه اکنون اما دلتنگی سترگی در گوشه دکههای شهر جا مانده. دلتنگی بوی کاغذ و واژه. دکههایی که روزگاری هر صبح، خوراک اندیشه و فرهنگ را بر پیشخوان شهر میگذاشتند، امروز دیگر خود را بینیاز از روزنامه میبینند. انگار عطش خبر، تحلیل و مطالعه، آرامآرام زیر بخار قهوه رنگ باخته است. راست و درست این است که شاید قهوه بتواند دقایقی خستگی تن را از یاد ببرد، اما هیچ فنجانی، جای خالی روزنامه را پر نمیکند. شهری که دکههایش پنجرهای رو به اندیشه نگشایند، کمکم بخشی از حافظه فرهنگی خود را از دست خواهد داد. پس کاش در کنار عطر قهوه، بوی کاغذ و مرکب نیز جاری شود و شهر اینگونه دست به تطاول به خود نگشاید و به باقیمانده قلب خودش شلیک نکند.







