سفر به گذشته با یک نفس!
- شناسه خبر: 72773
- تاریخ و زمان ارسال: 11 آذر 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در دل بازار قزوین، جایی میان هیاهوی خریداران و صدای چکچک سماورهای قدیمی، عطاری کوچکی قرار دارد که گذر زمان در آن متوقف شده است. دری به جهان دیگر …
پا که میگذاری اولین چیزی که تو را در برمیگیرد بوی بابونههای کوهی است که با نعناهای تازه درآمیخته و دارچین و هلی که پرواز میکنند در هوای عطرناک مغازه.
اینها تنها گیاهان دارویی نیستند و هر کدام قصهای دارند. بابونه، خاطره چمنزارهای بهار است، نعنا، یادآور جویبارهای خنک، دارچین پیامآور گرمای شرق و هِل نفسهای معطّر جنوب… پادزهر زندگی ماشینی!
عطار میانسال با ترازوی برنجی قدیمیاش در میان این همه عطر و بو انگار دارویی میپیچد برای زخمهای زندگی نو. برای خستگیهای شهرنشینی. برای روزمرگیهایی که روح را فرسوده میکند و بر روان سمباده میکشد.
در روزگار استیلای گرانی و هزار و یک دغدغه، مردمی که از بازار میگذرند با چهرههای درهم رفته و کیفهای نیمهخالی، لختی در عطاری میایستند و این عطرها مانند مرهمی بر زخمهایشان مینشیند تا گرانی را فراموش کنند و قبوض پرداخت نشده را به یاد نیاورند.
آنها فقط نفس میکشند، نفسی عمیق و آرام.
عطار نگهبان خاطرات زعفرانی، دستهای پینهبستهاش با ظرافت خاصی گیاهان را میساید. او تنها ادویه نمیفروشد، که آرامش میفروشد. خاطره میفروشد. بوی زندگی واقعی میفروشد. اینجا زمان متفاوت میگذرد و صدای تیک تاک ساعت سیکوی قدیمی دیوار با ریزش دارچین از هاون برنجی به شدت هماهنگ است.
این مغازه کوچک تنها محل خرید ادویه نیست، که پناهگاهی است برای آنان که از شتاب شهر سرگشته و خستهاند. جایی برای توقف، برای تامل، برای بازگشت به خویشتن.
پایان روز وقتی خورشید پشت گنبدهای بازار غروب میکند عطار در مغازه را میبندد، اما عطر بابونه و نعنا و دارچین و هل تا صبح در کوچههای اطراف میپیچد و به مردم قزوین یادآوری میکند که زندگی فراتر از عدد و رقم و ماشین و دفتر کار معنایی دگرگونه دارد.
گاهی برای خوشبخت بودن، برای رهایی از خستگی و شکستگی و برای فرار از سیاره ملالانگیز باید عمیق نفس بکشی و بگذاری عطر زندگی وجودت را پر کند. جز این راهی نیست!
باید به واژه آغوش فکر کنم
کسی با عطر پونه و بابونه دارد
به شعرهای من نزدیک میشود.







