زندگی به شرط اقساط
- شناسه خبر: 59612
- تاریخ و زمان ارسال: 6 خرداد 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

این هندوانههای ماکسیما سوار!!
امید مافی
سایهاش بلند است در هرم آفتاب خرداد. کنار خیابان ایستاده، صندوق عقبش را گشوده و هندوانههای سرخ میفروشد. هندوانه به شرط چاقو با ماکسیما. چه پارادوکس عجیبی!
مرد، کت و شلوار خاکخوردهاش را مرتب میکند و فکر میکند به پولی که باید برای بنزین و روغن همین ماشین بدهد. پولی که از فروش همین هندوانهها باید دربیاید.
این نمایشی رئالیستی از این شهری چندپاره است و سند کمیکی از روزگار تلختر از هلاهل.
ماشینی که نشانگر مدرنیته است، حالا وسیلهای است برای حمل هندوانه های آبدار و این در چشم رهگذران بیشتر شبیه یک شوخی تلخ است.
مردی که ظاهراً متمول است، مجبور است دستفروشی کند تا هزینه بنزین و روغن و چهارحلقه لاستیک را جور کند. هندوانهها مثل توپ روی زمین چیده شدهاند. هر کدام از این سرخها نمادی است از آرزوهای لهشده یا شاید انعطاف آدمی که حاضر است برای بقا، هر نقابی بزند. ماکسیما زیر آفتاب میدرخشد، اما نگاه مرد خسته است. او دارد با ماشینش و خودش قمار میکند تا هم قسطش را بپردازد، هم سنگک خشخاشی سق بزند و برای بچههایش بستنی نانی و نان خامهای بخرد.
این روزها شهر پر از تصویرهایی اینچنین متناقض است. حسابهایی که خالی میشوند، جیبهایی که آب میروند، فقری که نقاب میزند، و آدمهایی که برای زندهماندن، نقشهای عجیب بازی میکنند. مرد هندوانهفروش فقط یکی از آنهاست. نماد روزگاری که در آن، حتی لوکسترین اتولها به وسیلهای برای امرار معاش بدل میشوند و هندوانهها تنها تصویر صادق این خیابانهای ناصادق و این محنتآباد نازیبا.
تنهاتر از من و تو
بهار مسافری غریب است
که از پل بیانتهای غروب
آرام میگذرد.
و باد غریبی دیگر
که در پارکینگی متروک
با روزنامههای باطله و
توپهای خشک خار و خیال
سرگرم است.
اما بر شیروانی این شهر
هرگز پرندهای
غریبتر از باران
نخوانده است.







