زمستان در باغستان
- شناسه خبر: 77127
- تاریخ و زمان ارسال: 18 بهمن 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

مصطفی حاجیکریمی ـ دبیر بازنشسته و باغدار
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یکلا قبایان را
در مورد زمستان هر آنچه بنویسم، بیشتر مربوط به دو سه دهه پیش است. اما لازم است که فراموشمان نشود در سی چهل سال پیش ما باغدارها و باغکارها که پرچم باغهای سنتی را در دست گرفتهایم چگونه زمستان باغستان را به سر میبردیم و میگذراندیم؛ با شرایط آن روزها، زمستان را با گذشت شب یلدا در زیر کرسی میگذراندیم، چند برفی را هم نه آنچنان که در زمستان میبارید اما دیده بودیم. یلدای آن سالها رنگ و بوی دیگری داشت. حقیقتا، یک دقیقه بیشتر شاد بودیم و خیال ما باغدارها آسوده بود. کارهای باغستان را تا جایی که میشد در فصل پاییز انجام داده بودیم؛ گرچه باغستان تعطیلی ندارد. اما بوتههای هرس شده را به موقع سوزانده بودیم، برگهایش را برای ساخت رنگ به پول رسانده بودیم و هیزمهایش را خاکهزغال. در جایی که مخصوص ریختن خاکهزغال بود در زیرزمین جای داده بودیم. انبار علوفه دامها هم پر، کندوهایی که در زیر زمین قرار داشت پر گندم، خشکبار، کشمش و قیسی و بالاخانه مملو از آوینگهای انگور بسته شده، انگور چفته، ملایی و… بود. حال شبی که به استقبال زمستان میرفتیم، و دورتادور کرسی، در کرسیخانه خانواده نشسته بودند، تنقلات فراوان ـ هر آنچه روی کرسی بود ـ محصول باغستان و دستساز مادر، از پسته و بادام، انگور، انگورترشی، چغندرترشی، هندوانه ترشی، هندوانه دیمی که از چُل(صحرا) توی تور آورده بودیم، شب قبل از چله به دستور پدرم با دوچرخه، چندین خانواده را هندوانه میدادیم برای شب یلدایشان. خدا میداند، مجمعه بزرگ لب برجی برجی پر بود از خوراکیهای مادر کدبانوی خانه و هنرمند. از خام و برشته فکر همه چی را کرده بود. عدس برشته و گندم برشته، میوههای باغ هم هرچه داشتیم به صورت خشک، کشمش، قیسی و … بود. تازه شیطنت بچهها هم گل میکرد. اینکه چرا شب چله هندوانه میخوردند، پدرم آنچه شنیده بود برای ما تعریف میکرد. از قصه 12 برادر، 2 برادر زمستانی، چهار چهار ـ چهار ـ چهار، سِدِه، اهمن ـ بهمن ـ پسران نهنه سرما ـ سیاه بهار ـ سرما پیرزن، وقتی سوال میکردیم چله بزرگ، چله کوچک، پدر شروع به توضیح دادن میکرد. دو برادر زمستانی ـ از اول دیماه تا دهم بهمن چله بزرگ است (40 روز)، از یازده بهمن تا آخر بهمن (20 روز) چله کوچک. و اما چار، چار، چهار روز از آخر چله بزرگ و چهار روز از اول چله کوچک را چار چار میگویند.
سده چی، آخرین شب از چله بزرگ را سده میگویند که مردم آتشی روشن میکردند و دور آن شادمانی میکنند. پسران ننه سرما و اما اهمن و بهمن، ده روز اول اسفند اهمن و ده روز دوم اسفند بهمن، در این 20 روز باران زیادی میبارید. بالای دست چله بزرگ. به همین خاطر مردم در این روزها در مورد اهمن و بهمن میخوانند: اهمن و بهمن آرد کن صدمن، روغن بیاد ده من، هیزم بکن خرم، عهده همه با من، و اما ده روز آخر اسفند، 5 روز را میگفتند سیاه بهار؛ البته خود من کل ماه آخر زمستان را سیاه بهار شنیده بودم.
بگذریم؛ همه باغدارها دوست داشتند سیاه بهار را پشت سر بگذارند. در مورد سیاه بهار هم میخواندند: سیاه بهار شب ببار، زارع روز بکار. 5 روز آخر اسفند را هم میگفتند: سرما پیرزنکش، گاهی تگرگ میبارید، بچهها میگفتند: گردنبند (ننه) پیرزن پاره شده میریزد. گاهی هم برف که میگفتند، (ننه) پیرزن لحاف را میتکاند. مقداری از پنبهها میریزد. از فردای شب یلدا البته ما نمیگفتیم یلدا، میگفتیم شب چله. باغدارها و باغکارها کارهایی که باید میدیده بودند به انجام میرسانده، و کارهایی که در زمستان باید چه مردها و چه زنها انجام بدهند، در فصل زمستان انجام میدادند. مردها در روزهای زمستان فرصت داشتند با دوستانشان در قهوهخانه به گپوگفت بنشینند، از حاصلی که برداشت کردند و کارهایی که باید ببینند، یا دیدند صحبت میکردند. اگر برف میآمد از راه خرپشته بالای پشت بام میرفتیم، برفها را پارو میکردیم. خانههایی که بزرگ بود، پشتبامهای زیادی هم داشت. خانههایی 13 تا اتاق داشت باید پشتبام تمام اتاقها را پارو میکردیم؛ نیم روز ریختن برف وقت میگرفت. چهار نفره به قدری برف پارو میکردیم که تا لب پشتبام ارتفاع پیدا میکرد. موقع پایین آمدن، دیگر از راه خرپشته راه بام پایین نمیآمدیم، میپریدیم روی برفها میآمدیم تو حیاط.
آنهایی که کارشان برف پارو کردن بود توی کوچه داد میزدند: آی برف پارو میکنیم. هر وقت که برف میآمد برای ریختن برف چاهخانه میرفتیم صحرا، برف آنجا را هم میریختیم. پشتبامها همه کاهگلی بود. ما نمیدانستیم ایزوگام چیست. ظهری که برف پارو کردن داشتیم، نهار، روغن و شیره مادر بهمان میداد. که خیلی مقوی بود. رسیدن به دامها و ریختن علف، کاه و یونجه توی آغول دامها و گوسفندها کار مردها بود. چون دامها در زمستان توی طویله بودند، اما دوشیدن گاومیش کار خانمها بود. گوشه طویله یک سنگ نمک بود که دامها لیس میزدند تا آب بخورند و چاق شوند.
بیشتر مراسم عقد و عروسی در منازل انجام میشد. شیرینیخوران، خواستگاری و رفتن به مشهد و قم، شاه عبدالعظیم هم.
در زمستان مردها بیل و اره، جهاز الاغ، و اگر بیل احتیاج به دسته کردن بود انجام میدادند. دستهبیل، و یا احتیاج به خریدن بود میخریدند. ارهها را میدادند تیز میکردند، جهاز الاغ، پالان، پولکی، رانکی، سرکش، مگسپران احتیاج به رسیدگی داشت. دوخت و دوز انجام میدادند. اگر الاغشان باید نعل میشد یا نعلش عوض شود، میبردند نعلبند، یا پالاندوز، برای رفوکاری و … .
اگر برای پخت نان احتیاج بود گندم به کارخانه ببرند، برای آرد کردن این کار را میکردند. البته سعی میکردند گندمشان را برای سه ماه زمستان آرد کنند. برای رفتن تونل میزدیم به آن طرف کوچه، چون آنقدر برف میآمد، که کوچهها پر برف میشد. برف و یخبندان اجازه نمیداد به راحتی رفتوآمد کنی. صبح تمام ناودانها یخ زده بود. یخها تا بیست و سی سانت از ناودانها آویزان بودند. تا نیمروز یواش یواش آب میشدند. خیلی جالب بود. در زمستان خیلی زنها و مردهای میانسال زمین میخوردند، پشت و پایشان میشکست. بیشتر از فصلهای دیگر. شبنشینی در زمستان بود؛ مثل حالا نبود، معمولا خانوادهها نزدیک هم و با هم زندگی میکردند. خانه ما و عموم و پسرعموهام نزدیک هم بود. هرلحظه همدیگر را میدیدیم. از حال هم باخبر بودیم. بیشتر شبنشینیها بعد از شام بود. اما چای و قلیان بهراه بود. به راستی خودکفا بودیم. چیزی که شاید در سال یکبار باید خریداری میکردیم، پارچه بود. یا خرید کلاه یک کلاه نمد. و یا سفارش دادن به خیاط برای دوخت قبا. پارچهاش را خودمان میدادیم. باغدارهای سنبالا در کمر چنته میبستند. خیلی از آنها چپق میکشیدند. کیسه توتون و چپق و کبریت. اره و چاقو حتی یک قوطی کوچک روغن وازلین توی چنته میگذاشتند تا دستهایشان که پینه و تاول میزد با آن التیام دهند. در این زمان وقت میکردند بیشتر به مسجد محل بروند، در مسجد نمازشان را بخوانند. مردان میانسال خیلیها که میخواستند یک باغ را بریزند(بیل بزنند)، یا دو بیله کنند، برف را پارو میکردند این کار را انجام میدادند. لودری نبود. باغ را آماده میکردند که خیار لوق بکارند. این سالها خیلی از وسایل، کارها را آسان کرده. لودر هست، تیلر هست، ارههای بنزینسوز هست، کمباین هست، خیلی از ماشینها هست که کار را آسان کرده برای باغدار و باغکار امروزی. متاسفانه آنچه که باید باشد، آب است که نیست.
در زمستان کار خانمهای باغدارها، در آن سالها وصله پینه بود. وصله لباسها، چادر پستهای که احتیاج به دوخت و دوز داشت و یا شالینه. وصله جورابها و درست کردن تبجک. کرسی را که میگذاشتیم هم آبگرمکن خانه بود هم آشپزخانه و هم بخاری و رختوخواب. در یک پایه کرسی یک قوهدان پر میکردند از آب، بوسیله یک تای جوراب خانمها که بلند بود میبستند به یک پایه. آب گرم صبح برای وضو و دست صورت شستن هم بود. وسط کرسی یک قلاب با چند سانت زنجیر داشت، که هرچه میخواستند بپزند اعم از آبگوشت و عدس و لوبیا و … دیزی را به آن قلاب آویزان میکردند؛ برای نهار یا شام. هر صبح هم آتش کرسی را تازه میکردند. آب خوردن هم از آبانبار محل میآوردیم. آبانبار حاجکاظم، انبار آن را از راه آبی که داشت از رودخانه پر میکردند. از این بهار به آن بهار. من ندیدم اما شنیدم که زمستانها به قدری سرد میشده که آب کاسه آب روی کرسی یخ میزده با اینکه در زمستانها روی حوض را با تختههای چوبی میپوشاندیم، آب حوض یخ میزد! برای آب کشیدن لباسهای شسته شده مادرم میگفت: مصطفی یخ حوض را بشکن من لباسها را آب بکشم. گاه ماهیهای قرمز زیبا وسط یخها گیر کرده و مرده بودند. نمیدانم با آن همه سختیهایی که بود نه حمام در خانهها بود، نه آشپزخانهها به این صورت بود و دستشویی هم گوشه حیاط بود. گاهی از ترس تا صبح دستشویی نمیرفتیم در بچگی. یخ حوض را با بیل میشکستیم. حالا رختشویی برقی، ظرفشویی برقی هر طرف میروی کلید را بالا میزنی برق هست. احتیاج نیست از آن طرف حیاط از اتاق توی سرما بیایی بیرون، بروی کلونی در را باز کنی ببینی کی است. اِفاِف کار را آسان کرده است. موبایل چندین کار را انجام میدهد. و اما باز حسرت آن روزها میخوریم.
مردان باغدار و باغکار، همیشه دستِ دادن داشتند و نه دست گرفتن. چشم پاک، دل پاک، دست و دل باز، دست پاک. همهی محل ما فقط یک دزد داشت که همه میشناختیم.
در روزهای آخر زمستان خانمها بادام باقلواشان، پسته و هرآنچه برای انداختن دو سه تاوه باقلوا احتیاج داشت آماده میکردند. شکستن، پوست کردن پسته و بادام، تهیه آرد برنج، هل و زعفران و … یک هفته شاید شیرینی پختن بیشتر طول میکشید. ما از خام و پخته شیرینیها میخوردیم. آن موقع اینقدر وفور میوه نبود. مثل پرتقال و نارنگی و کیوی و … برای پذیرایی، حتی انگور بالاخانهمان تا یک ماه از عید رفته میماند. دو سه دفعه یادم است روز سیزده بهدر هم برف آمد. برف برف چقدر فراوان. هر چقدر نزدیک نوروز میشدیم نمایندگان باغستان دور هم جمع میشدند. یک نفر مامور بود از هر محلی به مقدار آبی که داشتن پول جمع کند برای مخارج رودخانه. بزرگانی همچون: حاج نقی توتونچی، حاج آقا نایینی، حاج ابراهیم محمدینژاد، حاج شعبان حاجی کریمی، حاج آقای بلاغی و… سرپرست رودخانه دلیچائی بودند. یادم نمیرود تا باغها آب نمیخورد زندهیاد پدرم چه دلهرهای داشت. نظامآبادیها مزاحم میشدند. یک دفعه دعوایی هم مابین باغداران و نظامآبادی درگرفت که قصهاش دراز است. در زمستان چقدر برف و شیره میخوردیم.
نزدیک عید که آب رودخانه جاری میشد خانه خانه تمام وسایل را میبردند لب رودخانه میشستند. از لحاف و پتو و جاجیم گلیم گرفته تا قالیچهها. نهار آن روزشان را هم همانجا، معمولا دیماج درست میکردند. با یک کتری چایی میخوردند. کمی که خشک میشد میریختند روی الاغ میآوردند خانه. سر دیوارها پهن میکردند تا به خوبی خشک شود. من به یاد ندارم سی چهل سال پیش ما ضایعاتی این چنینی داشته بودیم. هرچه میخوردیم پس ماندش را به مرغ و خروس و دامها میدادیم. از پوست خیار و هندوانه گرفته تا پوست خربزه. اصلا کیسه پلاستیک درکار نبود. پدرم هرچی که میخرید میکرد در دستمال ابریشمی یزدی که داشت داخل آن میریخت. خرید کلی هم که داشتیم کیسه شکری را برمیداشتیم میرفتیم بازارچه هرچه میخواستیم میخریدیم. داخل آن میریختیم. پیاز و سیبزمینی و قند و شکر … کجا خرده نان داشتیم. هیچ چیز دور ریزی در خاطرم نیست. مگر هرچند وقتی کَرمههای طویله را میآمدند، میکندند برای سوخت تیان آب گرم حمام. تشریفات اینقدر نبود. زندگیها ساده برگزار میشد. چک کجا بود سفته کجا بود. حرفشان حرف بود و قول و قرارشان را پایبند بودند. کجا اینقدر دوز و کلک بود. پیچاندمش و دورش زدم مشکل توست و نه من. مال دهههای اخیر است، چه بد و چه بد… .
در ماه آخر پاییز معمولا آنچه در چاهخانه لازم کار باغ و باغستان است، که در بهار و تابستان میبردیم و میگذاشتیم، از صحرا به خانه برمیگرداندیم. دیگر هیچ چیز توی چاهخانه نمیگذاریم مگر یک کوپه هیزمهای بریده شده، خشک با قطعههایی که بشود به راحتی توی بخاری دیواری چاهخانه(شومینه) جای بگیرد. هم هیزمهایی با قطر کم و هم با قطر زیاد که اگر لازم شد بگذاریم توی بخاری روشن کنیم. چه منظرهای دارد.
روزهایی که صحرا هستیم اگر برف و باران ببارد، بخاری را روشن میکنیم از توی چاهخانه بیرون را به تماشا مینشینیم. اگر ماندن توی چاهخانه طولانی بشود. یک کتری سیاه و وسایل چایی که زیر علفها تو بوتهها گذاشتیم میآوریم چایی هم راه میاندازیم. برای اینکه هیزمها خشک باشد گوشه چاهخانه را پر میکنیم. مخصوصا در روزهایی که نزدیک دوره و نوبت آبمان باشد. چون در تمام مدت نوبت آبمان باید بخاری روشن باشد، کتری و قوری کنارش تا کارگرها که میروند و میآیند برای استراحت و خوردن چایی بساط مهیا باشد. البته یک نفر برای این کارها در چاهخانه هست که سرویس بدهد به کارگرها و آنهایی که آبیاری میکنند. یک ماه مانده به نوروز، باغدارها ششدانگ حواسشان به رودخانه بود. وقتی باغبانها طبق طوماری که داریم از روزی که آب توی رودخانه جاری میشد تا 50 روز از بهار رفته، آب سهم باغدارهای قزوینی بود. البته این مال رودخانه دلیچای بود من رودخانههای دیگر را زیاد دقیق نمیدانم. اما باغها که آب میخورد؛ آب آنچنانی. خیال باغدار و باغکار را راحت میکرد. بعد به فکر بیل زدن و سم زدنش میافتاد. خدا میداند چقدر حاصل بود، درختها سبز و خرم اما حیف چه تلاشی میشد برای این باغها، برای زنده نگهداشتنشان. ندیدم دو نفر باغدار باهم حرف بزنند و صحبتشان به خاک و باغ و درخت و بوته نکشد. چه تعصب و عرقی داشتند که خدا میداند. یک باغدار بعد از خانواده همه عشقش باغش است. متاسفانه دو سه سالی است باغها آنطور که باید و شاید آب نمیخورند؛ مخصوصا باغهایی که حقابهشان از رودخانه دلیچای است.








