زائر خورشید در روزگار کسوف!
- شناسه خبر: 77063
- تاریخ و زمان ارسال: 14 بهمن 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
دلش کوره آتش است، با آهنهای تفته و گداخته بیشمار. باد چادرش را پس میزند و به گردنش میپیچد. جای خالی پسر جوانی که شهید اقتدار شده در خیالش جاری میشود و با آوازی بلند دردهای خفتهاش را میخواند. از روزی که جنازه بیسر پسر را آوردند بذر آرزوهای محال در گلدان قلب مادر کاشته شد، به امید روییدن در جایی دیگر، زمانی دیگر.
مادر اما در چند روز تمام موهایش به برف نشست. مادر شبیه پاییز شد در شیب تند زمستان!
حالا قلب زن در قاب تنگ سینهاش تکهای از وجود جگرگوشهای است که برای دفاع از مام میهن به آتش زد. همو که قطعه قطعه شد تا بر تارک آسمان بنشیند، شعر بخواند و در ابهام گنگ زمان خواب زنی شکستهتر از صنوبرهای زخمی را آشفته کند.
حالا در خانهای به وسعت آه و اشک قاب عکس دردانهای که میخواست پزشک بشود و بر زخمهای ناسور مرهم بگذارد روی دیوار جا خوش کرده تا صاحبخانه خسته و شکسته آرزوهای پرپرش را به ضریح دل پرندهای گره بزند که ناگهان پرید تا زائر خورشید شود در روزهایی که کسوف همه جا را گرفته است.
از همان شب که پسر از خانه بیرون زد تا محبوب سه رنگ تنها نماند، درست از همان شب که خواب رستگاریاش تعبیر شد و در پندار خواب زده روزگار رعشهای افتاد، معصومیت سیال یک شهید شاخ شمشاد قلب مادرش را چنگ میزند تا در متن تبآلود زندگی، بانویی با تار غم و پود اشک، عقربههای ساعت را نفرین کند و در جستجوی نشانهای روشن کوچهها را بگردد. کوچهها اما از دستان نرم و نازک لالهای غلتیده در خون لبریز شدند و آسمان به عشق مسافری پاکباخته آذین بسته شد تا شهر سر به قامت بلند آرزوها بیاویزد و گردنآویز امید را در چشمخانهها جای دهد. تا تقدیر بهانهای شود برای آنکه مادری با زنجمورههایش در تبآلودگی پرتپش ثانیهها سراغ پسری را بگیرد که قرار بود در آینه زیبا شود، داماد شود و پایکوبان دنبال بخت خود برود.
حالا اما کلاغها چون میوههای سیاه تلخ بر تن درختان فریاد اعتراض میکشند تا معلوم شود او دیگر برنمیگردد و دیگر برای پیچیدن نسخه مادری که قلبش تیر میکشد، داروخانهها را نخواهد گشت.
در ابدیت اما آفتاب بیاعتنا به ملال زمستان میدرخشد و جهان به حکم خورشید به استقبال بهار میرود. آن وقت شاید مسافر مینوی جاوید، نیمه شبی همراه سایههای بلند به خانه برگردد، لختی کنار مادر دراز بکشد و در خانهای که دلتنگ اوست کمی سبزه و سمنو و سنجد را در سفره غمگین هفت سین بنشاند. شاید!







