رسیدی کربلا، زیارتت قبول آقا!
- شناسه خبر: 88361
- تاریخ و زمان ارسال: 17 مرداد 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

آرزو سلخوری
اربعین ۱۴۰۵ از راه رسید؛ اما این بار، مسیر عاشقی نجف تا کربلا فقط مسیر رسیدن به حرم نبود؛ جادهای بود که انگار بار دلتنگی میلیونها نفر برای «آقای شهید ایران سیدعلی خامنهای» را بر دوش میکشید.
حدود ۵۰ روز از بدرقه میلیونی رهبر شهید ایران در عراق میگذرد، اما زمان هنوز نتوانسته گرد فراموشی بر خاطره آن روز بنشاند. اینجا، هر ستون، هر موکب و هر قدم، انگار چیزی بیش از زیارت را روایت میکند.
آفتاب بیرحمانه بر شانههای زائران میتابد. باد، پرچمهای سرخ و سیاه را به رقص درمیآورد. صدای «لبیک یا حسین» از دور و نزدیک در هم میآمیزد و عطر نان تازه، چای عراقی و قهوه عربی در هوای داغ شناور است.
در میان ازدحام، سوار موتوری میشوم که قرار است من را به طریق برساند؛ خودش را رضا معرفی میکند؛ ۳۳ ساله، پدر دو فرزند؛ این روزها با موتورسیکلتهای مسافربری نجف، زائران را میان ستونهای نجف تا کربلا جابهجا میکند؛ همان موتورهایی که صندلیهای چندنفرهشان، بخشی از بار خستگی زائران را به دوش میکشند.
تا میفهمد ایرانی هستم، دیگر از کرایه و مقصد نمیپرسد. با همان چند کلمه انگلیسی که بلد است، شروع میکند از روزی گفتن که به گفته خودش «تمام عراق گریه میکرد.» چند بار مکث میکند، دستش را روی سینه میگذارد و اشک، بیاجازه روی صورت آفتابسوختهاش مینشیند. سرش را برمیگرداند، لبخند میزند و با لهجه عربی، آرام میگوید: «مای لاو… علی خامنهای.»
موتور همچنان در کنار جمعیت پیش میرود، اما انگار زمان برای او ایستاده است. با همان انگلیسی شکستهای که بلد است، از روز تشییع میگوید و هر چندجمله با گفتن «معلوم» خاطرجمع میشود که متوجه حرفهایش شدهام؛ از صبحی میگفت که خودش را به کربلا رسانده بود تا در مراسم حضور داشته باشد، اشک، آرام از گوشه چشمش پایین میآید و میگوید: «او فقط رهبر ایران نبود؛ قائد امت بود.»
رضا حرف میزند و موتور از میان انبوه زائران عبور میکند. هر چند متر، با دست به جایی اشاره میکند و خاطرهای را به یاد میآورد؛ از خیابانهایی که به گفته او جایی برای ایستادن نداشت، از مردمی که ساعتها زیر آفتاب ماندند و از وداعی که هیچکس دلش نمیخواست پایان بگیرد.
چند کیلومتر جلوتر؛ دیگر این فقط روایت رضا نیست. هر جا که میایستم و میگویم «من از ایران آمدهام»؛ گفتوگو از همان نقطه آغاز میشود؛ گویی در حافظه جمعی این مسیر، نامی مشترک جریان دارد.
هنوز چند دقیقه از حضورم در جاده نجف به کربلا نگذشته که میفهمم امسال، اربعین فقط روایت پیادهروی عاشقان حسین(ع) نیست؛ روایت داغی است که از کولههای زائران، قاب عکسهای کنار موکبها، شیشه مغازهها و اشک مردمی که به زبانهای مختلف سخن میگویند، خود را نشان میدهد.
موتور توقف میکند، از او خداحافظی میکنم، اما حرفهایش مثل عشقش به آقای شهید ایران تمام نمیشود؛ چند ستون جلوتر، همان روایت را دوباره میشنوم، این بار از زبان حسین نذیر. موکبداری عراقی که استکان چای را مقابلم میگذارد و قبل از آنکه سوالی بپرسم، خودش از همان روز شروع میکند.
«ما از روستا ۴ ساعت در راه بودیم و از صبح آمده و منتظر بودیم. تا ساعت ۳ بعدازظهر، فقط منتظر آغاز مراسم بودیم. وقتی تشییع شروع شد، دیگر هیچکس ساعت را نگاه نمیکرد. مردم عراق تا نیمهشب ماندند. هیچکس دلش نمیخواست قائد امت را بدرقه کند و برگردد.»
مکث میکند. نگاهش را از استکان چای میگیرد و به مسیر زائران میدوزد: «ما او را فقط رهبر ایران نمیدانستیم؛ او قائد امت اسلامی بود.»
اینجا همه از او میگویند، یکی از تشییع میگوید، دیگری از جمعیتی که خیابانها را پر کرده بود، آن یکی از ساعتهایی که زیر آفتاب ایستاده بودند و دیگری فقط با بغض، یک جمله را تکرار میکند: «قائد امت…»
و در میان این همه قدم، این همه اشک، این همه سلام و این همه دلتنگی، جملهای بارها در گوشم تکرار میشود؛ «عشق من علی خامنهای»
کمی آنطرفتر، سه زن عراقی شانهبهشانه راه میروند. خستگی از چهرههایشان پیداست، اما قدمهایشان آرام و استوار است. هر سه، تصویر آقا را بر کولههایشان نصب کردهاند؛ گویی قرار نانوشتهای میان میلیونها زائر شکل گرفته است.
روی شیشه مغازهای کوچک، کنار سماور همیشهجوش یک موکب، میان پرچمهای سیاه، روی بنرهای بزرگ کنار جاده، کنار ظرفهای شربت و حتی کنار بستنیهایی که خادمان با لبخند میان زائران پخش میکنند، همان تصویر تکرار میشود.
هیچکس کسی را دعوت به دیدن نمیکند، هیچ بلندگویی از آن نمیگوید اما این بار کوله ها روایتگرند، انگار همه، بیقرارند چیزی را که در دل دارند، به رهگذران نشان دهند.
در موکبی، قاب کوچکی را کنار محل پذیرایی گذاشتهاند. نه در ورودی، نه در بلندترین نقطه؛ گوشهای آرام، کنار استکانهای چای. هر از گاهی زائری از کنارش عبور میکند، مکثی کوتاه میکند، دستش را روی سینه میگذارد و دوباره راه میافتد.
چند صد متر جلوتر، خانوادهای توجهم را جلب میکند.پدر، قابی چوبی را بر دوش گرفته است. مادر، کنار او قدم برمیدارد و پسر نوجوانشان، بیآنکه از گرمای هوا شکایتی کند، همراهشان راه میرود.
قابها سبک نیستند؛ اما هیچکس از سنگینیشان گلایهای ندارد. بعضی بارها را شانهها حمل نمیکنند؛ دلها حمل میکنند. اینجاست که میفهمم امسال، کولهها فقط آب، لباس و کفش اضافه را حمل نمیکنند. بسیاری از آنها، حافظه یک داغ را بر دوش میکشند.
این داغ، محدود به عراق نبود. در میان زائرانی که از کشورهای مختلف آمده بودند، همین روایت را بارها و بارها میشد شنید.
در میان همین ازدحام، چشمم به زنی از لبنان میافتد نگاهش میان گنبدهای کربلا و موج زائران سرگردان است. وقتی میفهمد خبرنگاری از ایران هستم، چند لحظه فقط نگاهم میکند.
انگار دنبال واژهای میگردد که از پس بغضش برآید، سرانجام آرام میگوید:
«ما و همه بچههای مقاومت مدیون او و حسن نصرا… هستیم…»
بعد سکوت میکند، اشک، زودتر از واژهها روی گونههایش مینشیند و در جمعیت گم میشود.
من اما همانجا میمانم. گاهی یک جمله، از یک ساعت گفتوگو رساتر است. هرچه به کربلا نزدیکتر میشوم، این احساس بیشتر در من شکل میگیرد که امسال، مسیر نجف تا کربلا فقط جاده رسیدن به حرم نیست؛ جادهای است که خاطرهها در آن قدم میزنند و هر زائر، بیآنکه بداند، بخشی از آن خاطره را با خود حمل میکند.
شب، آرامآرام بر جاده نجف تا کربلا سایه میاندازد، گرمای سوزان روز، جایش را به نسیمی ملایم داده است، اما سیل جمعیت هنوز بیوقفه به سمت بینالحرمین حرکت میکند. ستونها یکییکی پشت سر گذاشته میشوند، صدای نوحه از موکبی دوردست به گوش میرسد، استکانهای چای همچنان میان دستهای زائران میچرخد و خادمان، بیآنکه خستگی را به زبان بیاورند، با لبخند از رهگذران پذیرایی میکنند.
کودکی روی کالسکه خوابش برده است.
مادر، آرام کالسکه را هل میدهد و پدر، بیآنکه قدمهایش را کند کند، دستش را روی قاب عکسی گذاشته که پشت آن نصب شده است. باد، گوشه تصویر را تکان میدهد و نور چراغهای موکب، هر چند لحظه یکبار روی آن میافتد.
چند قدم آنطرفتر، پیرمردی عراقی، دست پسر نوجوانش را گرفته و آهسته راه میرود. از کنار بنری عبور میکنند. پیرمرد مکثی کوتاه میکند، دستش را روی سینه میگذارد، فاتحهای زیر لب میخواند و دوباره به راه میافتد؛ بیآنکه کسی از او بخواهد، بیآنکه دوربینی روبهرویش باشد.
دفترچه یادداشتم را باز میکنم، برگههایش تقریباً سفید ماندهاند، نه به این دلیل که چیزی برای نوشتن نبود؛ بلکه چون هرچه دیده بودم، بیشتر از آن بود که در چند صفحه جا بگیرد.
بعضی گزارشها را نمیشود فقط با کلمه نوشت، باید میان جمعیت راه بروی، گرمای آسفالت را زیر پاهایت حس کنی، بخار چای عراقی را نفس بکشی، اشک مردی را ببینی که زبانت را نمیداند اما غمت را میفهمد، سکوت زنی را بشنوی که تنها یک جمله برای گفتن دارد و بعد، بگذاری خود مسیر، باقی روایت را برایت تعریف کند.
وقتی از بینالحرمین فاصله میگیرم، آخرین بار برمیگردم. دو گنبد طلایی در تاریکی شب میدرخشند. جمعیت، هنوز آرام و بیوقفه به سمت حرم میرود.
آنقدر آرام که انگار این راه، هیچوقت به پایان نمیرسد و هم یکصدا برخاستند که بگویند: «رسیدی کربلا، زیارتت قبول آقا»









