رئیسجمهوریزاسیون!
- شناسه خبر: 71767
- تاریخ و زمان ارسال: 28 آبان 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

مرتضی رویتوند
پس از سی سال از فرنگ بازگشت و از پایتخت تاکسی گرفت و به سمت شهرش رفت. در اطراف شهر چندین فرودگاه دید. از دیدن فرودگاه در شهر کوچکش خوشحال شد اما تعجب کرد؛ چرا چند فرودگاه؟!
از راننده تاکسی دلیل را جویا شد. گویا چندین سال بود که رییس جمهور وعده کرده بود به این شهر بیاید و هر بار که خبرش میآمد مسئولان شهر یک فرودگاه میساختند. البته رییسجمهور هنوز نیامده بود.
چند مزرعه گل در ورودی شهر به چشم میخورد. این هم به لطف نیامدن رئیسجمهور بود. چرا که هر بار که رئیسجمهور قرار بود بیاید چندین دستهگل برای استقبال از او آماده میکردند اما از دستهگلها استفاده نمیشد و سرانجام تصمیم گرفتند چند مزرعه گل داشته باشند تا در صورت لزوم مشکلی برای تهیه گل نداشته باشند.
مدرسهای بسیار بزرگ هم در ابتدای شهر نظرها را جلب میکرد. سردر مدرسه نوشته جالبی داشت: «مدرسه اجراکنندگان دکلمه برای رئیسجمهور»
هر بار رئیسجمهور میخواست به شهر بیاید نوجوانی را انتخاب میکردند تا دکلمهای در جهت خوشآمدگویی اجرا کند. هر بار هم رئیسجمهور نمیآمد. مسئولان هم میگفتند با این دکلمهگر چهکار کنیم؟ چهکار نکنیم؟ پس مدرسهای برای دکلمهگرهای رئیسجمهور ساختند.
همینجا فهمید شهر دوستداشتنیاش دچار رئیسجمهوریزاسیون شده است!
در جایجای شهر حجمهایی از شمع دیده میشد. گویا نخستین بار که رییسجمهور قرار بود به این شهر بیاید هنوز برق اختراع نشده بود و برای استقبال از او در همه شهر شمع گذاشته بودند و این رسم هنوز پابرجا بود.
به سمت خانه پدرشاش رفت. نشانی را میدانست اما راه را گم کرده بود. کاشف به عمل آمد در خیابانی که خانه پدرشاش قرار داشت کارخانه کوچکی ساخته بودند و آن محله در زیر روبانهای افتتاح آن کارخانه توسط رئیسجمهور در سالهای مختلف، پنهان شده بود.
در میدان اصلی شهر هم مجسمه بیست و سه شهردار ساخته شده بود. شهردارانی که در دوره آنها رئیسجمهور قرار بود بیاید و نیامده بود.
شگفتزده در خیابانها قدم میزد که از بلندگویی شنید این هفته رییسجمهور به شهر ما میآید.
همه در خیابان میدویدند.


