دست و پایش را جا گذاشت، قلبش را نه!
- شناسه خبر: 80951
- تاریخ و زمان ارسال: 1 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
سرباز وطن با پشت لبی تازه سبز شده، وقتی پای لانچر ایستاد، هنوز چیزی از سرنوشت نمیدانست. باد از میان لباس خاکیاش عبور میکرد، و خورشید روی چهرهاش نور کمجانی میپاشید؛ گویی جهان در سکوتی سنگین، لحظهای پیش از فاجعه، نفسی در سینه حبس کرده بود. او ۱۹ سال داشت، با رؤیاهایی ساده و معمولی، مثل بازگشت به خانه، شنیدن صدای مادر یا قدمزدن در خیابانی که خاطرات علیلش هنوز در ذهنش زنده بود. اما زمان، گاهی بیرحمتر از آن است که بتوانی حدسش را بزنی.
انفجار، ناگهانی بود؛ آوایی که مرز میان «پیش از حادثه» و «پس از حادثه» را برای همیشه برید. دو دست و دو پایش همانجا جا ماند؛ بخشی از تنش با خاک آمیخته شد، اما بخشی مهمتر، بخشی نامرئی و ناپیدا، در وجودش روشنتر شد؛ چیزی از جنس جان، از جنس ایستادگی بیصدا. سرباز وطن روی زمین افتاد، اما روحش برخلاف تن، سقوط نکرد. گویی درست در همان لحظه که جهان کوچکترش کرد، ارادهاش سترگتر شد.
روزهای پس از آن، جنگی دیگر آغاز شد؛ جنگی که نه با صدا، که با سکوت ترکتازی میکرد. درد هر روز مثل مهمانی ناخوانده میآمد و از اتاق بیرون نمیرفت. او اما کمکم یاد گرفت که میان طوفان، چگونه آرام قدم بزند؛ یاد گرفت که انسان، تنها مجموعهای از اندامها نیست؛ مجموعهای از امیدها و تحملهاست. هر بار که چشم باز میکرد، انگار از نو به دنیا میآمد؛ با بدنی دیگر اما با قلبی که هنوز مسیرش را میشناخت.
در بیمارستان، زمان شکل دیگری داشت. کند، کشدار و گاه بیانتها. اما او در همین زمان کشدار، به چیزهایی برگشت که قبلتر کمتر میدید: ارزش یک دم و بازدم آرام وقتی نفس ممد حیات است، هرم گرمای یک دست روی شانه، صدای گامهای بلند پرستاری که امید را به اتاق میآورد. اینگونه شد که سرباز وطن آموخت از نو تعریف شود؛ نه با آنچه از دست داده، بلکه با آنچه به دست آورده بود. شجاعتی که بیشتر و پیشتر نمیشناخت و صبری که هر روز آزموده میشد.
کسی چه میداند. شاید سالها بعد، سرباز وطن در آینه دیگر خودِ پیشینش را نبیند او انسانی را عیادت خواهد کرد که از دل تاریکی عبور کرده است. انسانی که بدنش کم شده، اما روحش افزوده؛ انسانی که باور دارد زندگی، حتی وقتی زخمش بزرگ باشد میتواند ادامه پیدا کند. نگاه نافذ سربازی که دستها و پاهایش را پای لانچر جا گذاشت نه تصویر ضعف، بلکه سندی است بر این حقیقت ساده که گاهی قهرمان کسی است که نفس میکشد، ادامه میدهد، و میگوید من هنوز هستم و شاید بزرگترین درس او همین باشد:
اینکه با نیمی از بدن، اما با تمام قلب، میتوان جهان را دوباره از نو ساخت، از نو برخاست و از نو زیست. حتی اگر دنیای سفله روزی روزگاری بخشی از تو را پس گرفته باشد.
کوله بر دوش و چفیه برگردن
زیر باران نور، برگشتی
زخمی، اما هنوز هم چون کوه
محکم و پرغرور برگشتی …
دلت، آیینه شکیبایی
بر لبت، آیههای سبز امید
روحت از شوق آسمان، لبریز
چشمهای تو خانه خورشید
ماند در خاکِ جبهه و گُل داد
دستهای بهارآور تو
یاد آن روزهای خون و نبرد
مانده در ذهن سرخ سنگر تو
گرچه بالت شکست و قلبت سوخت
باز در آرزوی پَر زدنی
آی جانباز مهربان صبور
پسر خوب سرزمین مَنی.








