دسته گلی برای باباجان
- شناسه خبر: 23871
- تاریخ و زمان ارسال: 16 آبان 1402 ساعت 07:30
- بازدید :

سمیه (گندم) رضایی
ننهآقا با چشمهای ریزِ چین افتاده، از پشت تنهی زمخت انجیر نگاه میکرد. آسمان یکدست سیاه بود، مثل سیاهی که به تن داشتیم، اما نورِ سبزِ تنها چراغ گورستان آنقدری بود که بتوانم ببینمش. بادی مدام بلند میشد و توی صورتش میکوبید، تارهای قرمزی که از دو سمت چارقدش بیرون افتاده بودند را به هوا میبرد و او چشم برنمیداشت از گُلهای پرپر شدهی روی آن گُلهی برآمده از زمین.
گفتم: «بریم؟»
جوابم را نداد. حتی سرش را هم برنگرداند. سرما به جانم افتاده بود. نمِ ماندهی زمین از تکه کارتنهای نازکِ موز رد میشد و سردیاش پاهام را سِر میکرد.
گفتم: «بازم که کسی نیومد. بریم دوباره فردا بیایم؟ داره هوا روشن میشهها»!
نمیشنید یا که نمیخواست بشنود، نمیدانم فقط میدانم که آن روز از جمعهای که تنِ بلند بالای باباجان ممد را توی گورستان ده خاک کردیم و روی خاکِ زبرِ برآمده ترمه انداختیم و زار زدیم و قرآن خواندیم، دقیق سی و هشت روز میگذشت. سی و هشت روز از آن جمعه و سی روز از شنبهای که ننه آقا به شاخه گلهای روی گورِ سنگ نینداخته، شَکَش برد.
هر صبح که شانه به شانهی ننهآقا اینهمه راه را تا زیرِ ده گز میکردیم که قبلِ اینکه آدمها سراغ مردههاشان بیایند، کمی بنشیند، چشمی تر و استخوانی سبک کند، شاخههای تازه را میدیدیم. همه محمدی، همه یک اندازه و یکدست سرخ. اولهاش به رو نمیآورد. چهارزانو روی گور مینشست. عینک دسته سیاهِ گردش را از توی کیف بافتنیِ گردنیاش درمیآورد و به چشمهاش میزد. از توی قرآن جیبیاش یاسین و الرحمن میخواند و نمِ چشمهاش را با پرِ چارقدش میگرفت و بلند میشد اما، به شنبه که رسید به محمدیهای سرخِ یک اندازه شک کرد. به محمدیها و باباجان ممد و اینهمه سال زندگی.
بعد از آن، صبحها زودتر میآمدیم و تا نزدیکهای ظهر میماندیم. چند روز بعدش قرارمان شده بود عصرها تا شب و بعد از آن نصف شبی که از خانه بیرون زدیم و به دنبال محمدیها دانه دانه حیاط خانههای ده را سرک کشیدیم و جز پیچک و شمعدانی و حسن یوسف چیزی پیدا نکردیم، قرارمان شد شبها. از وقتی که همه خوابند تا قبلِ بیداری آدمها. تکیه به دیوار سیمانی غسالخانه، پشت درخت پیرِ انجیر، چشم به گور و محمدیها…







