در سوگ پدر، قلبهایمان میسوزد
- شناسه خبر: 78804
- تاریخ و زمان ارسال: 11 اسفند 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

آرزو سلخوری
شنبه ۹ اسفندماه ۱۴۰۴ آغاز حمله ناگوار اسرائیل به ایران روزی فراموش نشدنی در تاریخ است. از صبح خبرهای ناگوار زیادی شنیدهام، صدای تیک تاک ساعت در گوشم میپیچد و عقربهها ساعت ۱۶ را نشان میدهند؛ تلاش میکنم کمی بخوابم تا سر درد ناشی از این اخبار جانکاه را از خود دور کنم؛ غافل از اینکه ساعاتی دیگر قرار است بدترین خبر را بشنوم.
ساعاتی نگذشته بود که صدای مهیب انفجار هولناک خواب را از چشمانم گرفت، لرزش خانه آشوب قلبم را تشدید کرد، طبق آنچه در اینستاگرام دیده بودم از پنجرهها دور شدم و برای اولین بار معنای جنگ را با تمام وجود درک کردم.
بیاختیار گوشی را برمیدارم که اخبار را چک کنم اما خبری از وضعیت قزوین نیست، آن انفجار هولناک حتما جان عزیزانمان را گرفته است. قلبم آرام نمیگیرد و خودم را سرزنش میکنم که آیا تو از جنگ میترسی؟! هر بار صدایی ناگوار در پس ذهنم میگوید میترسم…
لحظاتی بعد در کانالهای خبری، اخباری از شهادت دو افسر ارتشی و ۱۰ نیروی ارتشی و سرباز قزوینی را میشنوم، همان زمان که خانه در حال لرزیدن بود در گوشهای دیگر از خیابان جوانانمان غرق خون بودند….
اما من به فردایی روشن امید داشتم، هر بار با یادآوری حضور رهبری دلم قرص میشد؛ ساعات پایانی شب رسانههای اجتماعی فارسی زبان از شهادت رهبر عزیزمان خبر دادند، نمیخواستم باور کنم، بین کانالهای خبری ایتا و بله جستجو میکنم همه از سلامتی رهبر و فرماندهی ایشان خبر میدهند…
ناگهان خبری از شهادت عروس و داماد رهبری منتشر میشود، فرستنده خبر برایم فرد موثقی است دیگر دلم آرام نمیگیرد، فکرهای مختلفی در سرم رژه میرود …
ناگهان صدای بوق چند ماشین و هلهله در کوچه میپیچد و به سرعت خاموش میشود! چه میبینم چه میشنوم، منافقین تا کجا آمدهاند! تلفنم را خاموش میکنم، نمیخواهم حتی دیگر به شبکههای بینالمللی وصل شوم…
سعی میکنم بخوابم، برای سحر که بیدار میشوم انگار دنیا روی سرم خراب میشود «انالـله و انا علیه راجعون» مگر میشود ؟! طی بیانیهای اعلام میشود که رهبر عظیمالشأن انقلاب صبح روز شنبه در انفجار بیت رهبری به شهادت رسیدهاند.
اخبار دیروز را مرور میکنم؛ سخنگوی کمیسیون امینت، کمیل خجسته و فرد فرد دیگری که همگی تا پاسی از شب از سلامت کامل رهبری خبر میدادند؛ دیگر نمیتوانم اعتماد کنم چرا باید اینطور باشد، کاش آن بیانیهها را منتشر نمیکردید… با خودم میگویم حتما رهبر مجروح بوده است و بعد از آن به شهادت رسیده است و نمیخواهم باور کنم که آن قوت قلبها واقعی نبودهاند.
دیگر خواب به چشمانم نمیآید، کلیپها را میبینم، لاریجانی میگوید قلب یک ملت را سوزاندید، قلب شما را میسوزانیم، قلبم میسوزد، تلویزیون تجمعهای خودجوش مردم را نشان میدهد.
از خانه بیرون میزنم، شهر هنوز بوی عزا ندارد؛ گویا کسی باورش نمیشود این کوه پر عظمت را از دست دادهایم و لباس عزا هنوز بر تن این شهر نیست؛ به سوی خیابان سپه میروم همان میعادگاه همیشگی قزوینیها.
سیلی از جمعیت در حال حرکت به سمت دفتر امام جمعه هستند، غم و افسردگی در چهره یکایک مردم دیده میشود، با حجاب و کم حجاب، پسر و جوان آمدهاند…
یکی عکس رهبر را در آغوش گرفته است و دیگری بیپروا گریه میکند؛ برخی ناباورانه در حال قدم زدن هستند، برخی دست کودکشان را در دست گرفته یا نوزادی در آغوش دارند، مادری در آغوش فرزندش تکیه زده است مانند کسی که پدر از دست داده زار میزند.
زنان وقتی به یکدیگر میرسند همدیگر را در آغوش میگیرند و فریاد میزنند که دیگر یتیم شدیم… گریه امانشان نمیدهد…
مردان سر به زیر اشک میریزند و گاهی سر بر شانه یکدیگر میگذارند، همه داغدار هستند همه از پدری میگویند که دیگر نیست ….
چند پسر نوجوان توجهم را جلب میکند، یکی از آنها گریه میکند و میگوید خدا کند کسی در این شرایط قرار نگیرد! یکی از آنها میپرسد اگر وارد جنگ جهانی شویم چه! با یادآوری هیروشیما قلبش به درد میآید و میگوید خدا کند بمب اتم نیاندازند؛ دیگری به آرامی میگوید ما همه پدر از دست دادهایم و چه چیزی بالاتر از آن …
دختری دیگر در حالی که موهای بافته شدهاش خودنمایی میکند با حرص میگوید، باید انتقام بگیریم حتی اگر در سوراخ موش قایم شده باشند باید آنها به خصوص نتانیاهو را بکشیم و فریاد میزند؛ ما نمیتونیم نتانیاهو را بکشیم با آن قیافه نحسش ….
با خود میگویم رهبر ما همیشه کنارمان بود و حالا هم سرافراز به شهادت رسید، او هیچگاه دنبال مخفیگاه نبود که ای کاش بود.
حالا ما آمدهایم در کنار هم برای پدری عزاداری کنیم که باورمان نمیشود دیگر نیست.
نگران آینده ایران …
نگران این کشور عزیز
که امید داریم فرد دیگری که میآید این درخت تنومند را همچون همیشه سرافراز بالا نگه دارد و اجازه ندهد شاخ و برگش را بچینند..




