جهان به غارت غنایم مشغول است!
- شناسه خبر: 49918
- تاریخ و زمان ارسال: 4 دی 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
دیر رسیدیم. با اتوبوس پیشین رفته بود. بیتعب و تب. دیر رسیدیم. تاریخ ما را قال گذاشته بود و با تمام شُهرت ترسآورش گریخته بود. بیمعجز و بیاجازه.
در خلوت ظهرگاهی قیصریه زبان بیکلام تاریخ ناگفتههای بسیاری برای گفتن داشت. ناگفتههایی از عشق و تنفر، دلدادگی و فرومایگی و عزت و ذلت.
هیچ به این فکر کردهاید در گذر بیرحمانه زمان چه آدمهایی از قیصریه گذشته و به قصر رویاهایشان رسیدهاند. چقدر عاشق دلشکسته زیر این طاقیها خدا خدا کرده بودند. چند مجنون در سکوت، هذیانهای خود را نثار این بنای عتیقه کرده بودند. چند بیگانه زیر این سقف به آشنایی دل باخته بودند. چند بیوه در جستوجوی شوی خویش این مسیر را گز کرده بودند؟
آدمها میآیند، میروند، به تاریخ سپرده میشوند و به قرارهای واپسین خود نمیرسند. آدمها تمام میشوند و کمی که بگذرد هیچکس به یادشان نمیآورد و جایشان را در این خلنگزار خالی نمیکند و این درد کمی نیست!
دیر رسیدیم. تاریخ همراه مسافران دیروز و پریروز رفته بود، بیآنکه خطی، خبری، چیزی ازخود برجا بگذارد و کروکی مقصد جدیدش را به کاغذ پارهای سپرده باشد. کمی که بگذرد ما نیز قیصریه و حوالی آن را وا میگذاریم و سوار بر اتوبوس زمان در بیپناهیِ محض گم میشویم. آن وقت قیصریه میماند و این سقفها و دیوارها که قصه و غصه نسلها و تنابندهها را مرور میکنند و بدون دلتنگی به استقبال اهالی فردا میروند، بلکه تاریخ میراث گرانبهایی باشد برای آنها که حتی حوصله روشن و خاموش کردن گوشیهای هوشمند خود را نخواهند داشت، چه برسد به یاد آوردن ما مردمان ساده دل که هجاهای دلواپس را بر لبان خود نشاندیم و در ته و توهای قطبی تاریخ گم شدیم تا همیشه. و جهان بیما به غارت غنایم مشغول خواهد بود لابد!
تو یادگاری
تو وسوسهای
تو گفتوگوی درونی
چگونه میتوانی که غایبم بدانی
مگر که مُرده باشم من
در حافظهات…


