تیمّم بر تراب وطن، نمازی برای فرداهای روشن!
- شناسه خبر: 81674
- تاریخ و زمان ارسال: 12 اردیبهشت 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
اینک در پیچ تاریخی زمان ما بیآنکه سربه سر تقدیر بگذاریم بر شانههای این تراب مطهر که شمیم باران و بابونه و تاریخ میدهد سرفرازانه ایستادهایم. خاکی که ردِّ پای هزاران ربیع و تموز را در حافظهاش نگاه داشته و هنوز، با هر طلوع، نام ما را با صدای گرفته صدا میزند.
ما فرزندان آفتابیم!
از تبار چشمههای جوشان و رودهایی که راه خویش را حتی از دل سنگ میگشایند. نسیم اگر پشت چشم نازک کند، باد اگر برخیزد و طوفان اگر بتازد، ریشههای ما در ژرفای این زمین چنان درهم تنیده است که هیچ سایهای توان بریدن آن را ندارد و هیچ سرنوشتی، فرجامی حسرتآلود را رقم نخواهد زد.
بیمداهنه مام میهن برای ما که عشق را نماز میبریم و با تراب خونین وطن تیمم میکنیم، فقط نقشهای نقاشی شده بر دیوارهای گلبهی نیست، آواز مادریست در نیمهشب، دست پدریست بر شانه خسته و رویای کودکیست که در کوچههای روشن فردا عطشناک میدود.
ما ماندهایم نه از سر عادت، که از سر عهد. عهدی با کوهها که استوار بمانیم، با کوهپایهها گم شویم و پیدا شویم و با دریا که فراخ باشیم و با دشنههای زهرآگین را در قلب امیدهایمان فرو نبربم.
جور دیگری مینویسم؛ اگر زخمی ناسور بر تن تبآلود این سرزمین پرمهر نشسته، با دستهای خسته خویش مرهم خواهیم شد، اگر داغی سترگ بر دلش مانده، با نفسهای خویش روشنی خواهیم دمید و بیواسطه روزی خواهد رسید که از اعماق رنجها، گنجها چنان شکوفهای برویند که گیتی بازیگوشتر از هر زمان دیگر بداند این خاک، هر بار که فرو میافتد، باشکوهتر از پیش برمیخیزد… به همین پرچم خونین قسم!
و ما روایتگران این برخاستن خواهیم بود، با واژههایی گز گرفته که عطر نان گرم و غیرت میدهند. دست در دست هم چون زنجیرهای از همراهی و همدلی، پل خواهیم زد میان زنجیرههای دیروز و زنجرههای بیقرار فردا.
به ضرس قاطع باور داریم ستارگان شبهای صعبناک، شاهد شکیبایی و صبوری ما بودهاند و سپیده هر صبح تبسم پیدا و پنهان پیروزی را در آستین دارد… و اینگونه است که از جنگ تن به تن سربلند خارج خواهیم شد و خاکستر اندوه ققنوس امید را برخواهیم انگیخت و بر پهنه این جغرافیای حزین، نهال مهربانی و آزادگی را خواهیم کاشت تا نسلهای پسین بگویند:
آنان که در غبار ایستادند و قامت خم نکردند، تنها برای آن روزشان نبود، برای فردایی بود که روشنتر از آفتاب و سلیستر از مهتاب در آغوش گرم و تنگ ایران طلوع کرد.
…سالی گذشته است
زان ماجرا که عشق من و او از آن شکفت
زان شامها که شعر فریبای من شنید
در آن شب امید
چشمان او به سبزی مرداب سبز بود
در گوش من
ترانه نیزار میسرود
آغوش مهر او
گرمای بیکرانه ظهر کویر داشت
زان ماجرای تلخ
سالی گذشته است
با آنکه داستان من و او کهن شده است
با آنکه دوستدار شکارم، ولی هنوز
هرگاه بر کرانه مرداب میرسم
با تیر سینه سوز
مرغابیان وحشی آن را نمیزنم
در آن شب امید
چشمان او به سبزی مرداب سبز بود!




