تاریخ در کوچههای شهر گم میشود
- شناسه خبر: 56870
- تاریخ و زمان ارسال: 27 فروردین 1404 ساعت 06:26
- بازدید :
مرتضی رویتوند
چند سال پیش در یکی از شهرهای تاریخی اروپای شرقی، شخصی بسیار خوشبین شهردار شهر شد. آن شهر، تاریخی و پر از آثار دیدنی بود و سالانه جهانگردان زیادی به آنجا میآمدند.
در اولین روز کاری شهردار، برای شهردار خبر آوردند که یکی از ستونهای اصلی پل تاریخی شهر را دزدیدهاند. شهردار لبخند زد و گفت: «اینقدر منفینگر نباشید! آن پل هنوز چند ستون دیگر دارد!
چند روز بعد یک پسری جوان بر روی یکی از برجهای قلعه تاریخی شهر که قدمتی چندصد ساله داشت، به عنوان یادگاری نوشت: «یادگاری از دیوید و ماریا». شهردار که متوجه این ماجرا شد دستور داد آن پسر جوان را پیدا کنند. همه مطمئن بودند شهردار میخواهد آن پسر را پیدا کند و به دلیل آسیبزدن به بنایی تاریخی، تنبیهش کند. چند روز بعد پسر جوان را دستگیر کردند. شهردار با دیدن پسر جوان او را در آغوش گرفت و با بغض گفت: «پسرم من تحت تاثیر عشق تو قرار گرفتم. اما کاش نام معشوقت را پیش از نام خودت مینوشتی!»
در همان روزها گروهی هنری در اطراف شهر مشغول ساختن فیلمی جنگی بودند. شهردار میخواست در افتخار ساختن آن فیلم سهیم باشد؛ پس، از سازندگان فیلم درخواست کرد که از بافت تاریخی شهر به عنوان میدان مین استفاده کنند. هر چه مشاوران شهردار گفتند که این کار باعث از بین رفتن مکانهای تاریخی میشود، شهردار منطق خودش را داشت. او اعتقاد داشت با ساختن این فیلم، شهر معروف میشود و جهانگردان بیشتری به شهر میآیند. آن فیلم در شهر ساخته شد اما بعدها مشخص شد در آن فیلم از مینهای واقعی استفاده شده است.
چند هفته بعد، خبر رسید چند نفری در کنار کلیسای تاریخی شهر آتش روشن کردهاند و این آتش به ساختمان قدیمی کلیسا آسیب زده است. شهردار به فکر مردم بود؛ برای همین دستور داد در کنار دیوار کلیسا چند کپسول آتشنشانی قرار دهند.
یک روز صبح هم تعداد زیادی از درختهای کهنسال خیابان اصلی شهر بریده و به محلی نامعلومی برده شدند. شهردار دستور داد که خبرنگاران پیگیر این موضوع نشوند. چرا که این موضوع به امنیت شهر ربط داشته است.
چند ماهی شهر در آرامش بود تا آنکه یک روز که شهردار در محل کارش بود و از پنجره به حیاط نگاه میکرد (ساختمان شهرداری بنایی تاریخی برای قرون وسطی بود) دید که یک نفر در حال بریدن درب شهرداری است و نگهبانان با او گلاویز شدهاند. شهردار با نگهبانها برخورد جدی کرد؛ چرا که معتقد بود: «آن شخص میخواهد در قدیمی را به عنوان یادگاری ببرد. چه میشود مگر؟ آن درب بیفایده حداقل باعث خوشحالی یک نفر میشود! بیایید حال آدمها را خوب کنیم!»
فردای آن روز، همان فردی که درب شهرداری را بریده بود در حالی که ارهای در دست داشت وارد اتاق شهردار شد. نگهبانان خواستند جلوی او را بگیرند اما شهردار با لبخند پذیرای او بود. شهردار درب اتاقش را بست و دستور داد کسی مزاحم آنها نشود. ساعتی گذشت و گاهی صدای فریادی از داخل اتاق میآمد اما کسی جرات نداشت داخل اتاق شود. تا آنکه مرد جوان در حالی که دست شهردار را بریده بود و به دست گرفته بود، از اتاق خارج شد و به منشی شهردار گفت: «این شهردار خیلی مهربونه. به نظرم بهترین شهردار اروپاست. دستش را بریدم تا به عنوان یادگاری ببرم خونهمون!»




