بهشت روی شانههای اوست!
- شناسه خبر: 75246
- تاریخ و زمان ارسال: 16 دی 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

قالیهای پرغبار و نقشهای پیچیده، از پلههای تنگ بالا میروند، از درهای باریک میگذرند و بر زمین خانههای غریبه پهن میشوند. گاهی تارهای رنگباخته، به رُخسارش میچسبند و بوی کهنهی پشم و خاک، در نفسش جا خوش میکنند و گاهی در تار و پود فرشها زندگی را به طرز عجیبی رج میزند.
حقوقش اندک است؛ اسکناسهایی که آخر ماه در کف دستش جای میگیرند، به زحمت خرج یک ماه را میپوشانند. دستهایش زمخت شده، پشتش زیر بارها خمیده و پاهایش قصه فرسودگیهای بیشمار را در سکوت روایت میکنند. اما در نینی چشمانش چیزی میدرخشد که از اسکناسها بزرگتر است. انگار هر فرشی که برمیدارد، پارهای از یک زیرانداز بزرگتر است که قرار است زندگیِ آیندهاش را بر آن بگستراند.
و زندگی برای او زیباست. نه به خاطر سبکی بارها، که به خاطر سبکی دل. در پسِ این همه سنگینی، عشقی سبُکبال انتظارش را میکشد. دختری که وعدهی همراهی داده و آینهایست که در آن، چهرهی فرسودهاش جوان مینماید. هر فرش که بر زمین مینشیند، گامی است به سوی او و هر خستگی، اسکناسی است در صندوق آرزوهای مشترک.
فرشهایی که حمل میکند، نقشهایی از بهشتهای دوردست دارند؛ پر از گل و پرنده و آینه. او اما به بهشت نزدیکتری میاندیشد: خانهای کوچک، سفرهای ساده و آغوشی که باز است. حقوقش کم است، اما دلش مالامال از گنجیست که هیچ فرشی به پای آن نمیرسد: امید.آری امید…
و این است راز زیبایی زندگی در نگاه او. انگار زندگی، خود فرش گرانبهایی ست که او با صبری ستوده میبافد. پودهایش از رنج است و تارهایش از عشق. و قرار است به زودی، دو نفر بر نقش این فرش بنشینند و زندگی را بر آن جاری کنند. در پس هر خستگی، تصویر چهرهی معشوق، چونان آب زلال، تیرگیها را میشوید و میبرد.
پس با عشق فرشها را بر دوش میگیرد و راه میرود؛ نه چون باربری خسته، که چون عاشقی که هدیه آیندهاش را با خود میبرد… و جهان، با همهی سنگینیاش، در نور آن عشق سبُک، بر دوشش میرَقَصَد. چه تقدیری. چه فرجامی.
تنها، فراموشم مکن
اگر شبی گریان از خواب برخاستم
چرا که هنوز در رویای کودکیام غوطه میخورم
عشق من
در آنجا چیزی جز سایه نیست
جایی که من و تو
در رویایمان
دستادست هم گام برخواهیم داشت
اکنون بیا با هم آرزو کنیم که هرگز
نوری برنتابدمان…







