با دستان کوچک به دنبال آرزوهای بزرگ در زبالهها !
- شناسه خبر: 76410
- تاریخ و زمان ارسال: 5 بهمن 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

در حالی که کودکان تا 10 سالگی باید کودکی و بازی کنند اما برخی در کودکی، بزرگ میشوند یعنی مجبورند سر کار بروند آنها چیزی از کودکی نمیفهمند، نمیدانند کودکی کردن یعنی چه. گاه وقتی همسن و سالان خود را در کوچه و خیابان میبینند که مشغول بازی و یا درس خواندن هستند با حسرت به آنها نگاه میکنند، دوست دارند در شرایط آنها باشند، دوست دارند که آنها هم بتوانند بازی کنند و یا درس بخوانند اما یا نمیتوانند و یا شرایط برایشان مهیا نیست.
شاید اگر در گذشته این اتفاقات رقم میخورد، چندان دور از ذهن نبود چون امکانات مناسبی در اختیار مردم قرار نداشت و خانوادهها ترجیح میدادند بچههایشان به جای درس خواندن، کمکحال خانواده باشند، کار کنند و هم برای خود کسب درآمد کنند و هم مثلا آینده را بسازند. اما کار کردن کودکان در شرایط فعلی که همه چیز برای رشد و پیشرفت آنها فراهم است، ستم در حق آنها است با این حال برخی از آنها مجبورند کار کنند .
وقتی کار، جای درس خواندن را میگیرد
برف به شدت میبارید و هوا هم شدیدا سرد بود، صدای چرخهای یک چرخ دستی باربری توجهم را به خود جلب کرد، به سمت چپم نگاه کردم، یک گونی پر از بازیافت که روی چرخ بود و در کمال تعجب، کسی پشت آن دیده نمیشد اما چرخ دستی حرکت میکرد، کنجکاو شدم، چند قدم جلوتر رفتم، مقابل یک مخزن زباله مکانیزه، ناگهان چرخ از حرکت ایستاد، پسری ۹ یا ۱۰ ساله از پشت چرخ بیرون آمد و به سراغ چند گونی زبالهای که کنار سطل آشغال گذاشته بودند رفت و در بین آنها به دنبال خرت و پرتهای بازیافتی گشت.
خیلی سنش پایین بود، لباس مناسبی هم به تن نداشت، یک جفت کتانی پاره که به خاطر بارش برف، خیس هم شده بودند، یک کاپشن مندرس و شلوار لی رنگ رو رفتهای توی ذوق میزد، پسرک با دستهای خالی و بدوت دستکش، مشغول زیر و رو کردن زبالهها بود و من که با تعجب فقط داشتم به او نگاه میکردم، واقعا دلم به حالش سوخت، وقتی به مغازه نزدیک شد او را صدا زدم تا به داخل بیاید و کمی گرم شود، با دیدن قیافهاش گمان کردم از اتباع افغان است اما خودش گفت افغانی نیست و نامش جواد است.
پرسیدم چند سال داری؟
گفت : ۱۰ سالهام
پرسیدم افغانی هستی؟
گفت: نه. ما بچه مشهدیم و پدر و مادرم چند سال پیش قبل از به دنیا آمدن من به اینجا آمدهاند.
پرسیدم چرا درس نمیخوانی؟
گفت: من چیزی یاد نمیگیرم.
با تعجب پرسیدم: چرا یاد نمیگیری؟
گفت: نمیدانم من کلاس اول را به زور تمام کردم آن هم با «نیاز به تلاش» کلاس دوم را هم دو سال خواندم و قبول نشدم. پدرم گفت نمیخواهد که درس بخوانی، من هم دیگر نرفتم .
گفتم شاید بازی گوشی میکردی و درس را یاد نمیگرفتی.
گفت: نه هر چه میخواندم و مینوشتم، یاد نمیگرفتم.
گفتم: خب کتاب کمک درسی میگرفتی یا کلاس خصوصی میرفتی.
گفت: پدرم میگفت یاد نمیگیرم، او میگفت که خودش هم اینگونه بوده است و درس را رها کرده و دنبال کار رفته.
گفتم: جمع کردن ضایعات شغل نیست که دنبالش رفتهای.
گفت: کار دیگری نبود، این چرخ هم مال پدرم است.
پرسیدم پدرت چه کاره است؟
گفت: در یک گاراژ نگهبانی میدهد، تصادف که کرد دیگر نمیتوانست چرخ هول بدهد.
پرسیدم: خانوادهتان چند نفر است؟
گفت: چهار نفر، یک خواهر کوچکتر هم دارم که مدرسه نمیرود.
گفتم: نمیترسی که اگر بزرگ شدی بیسواد بمانی.
گفت: پول را بلدم بشمارم و اسمم را هم بنویسم بقیه را بلد نیستم.
گفتم: چرا در مشهد نماندید؟
گفت: نمیدانم من اینجا به دنیا آمدهام، از پدرم نپرسیدهام.
پرسیدم: دوست داری به مشهد بروی؟
گفت: پدرم میگوید آنجا کار نیست به خاطر همین به اینجا آمدیم.
گفتوگوی من با پسرک کمی طول کشید، یک لیوان چایی به او دادم، چایی را که خورد دستهایش را روی بخاری گرم کرد، پوست دستانش از بس زبالهها را جستوجو کرده بود ترک خورده بود، کمی ایستاد و سپس از مغازه بیرون رفت، برف روی دستهی چرخش نشسته بود، آن را پاک کرد و به راهش ادامه داد.
کودکانی که کودکی نمیکنند
او رفت و من از پشت سر فقط داشتم به او نگاه میکردم، او واقعا در سنی نبود که بخواهد کار کند آن هم کاری به این کثیفی که ممکن بود دچار هر نوع بیماری بشود، بسیاری از مردم، زبالههای عفونی خود را هم درون سطل زباله میاندازند و کودکانی مثل جواد که آن را جستوجو میکنند ممکن است بیمار شوند. پسرک در حالی که باید سر کلاس درس میبود، زیر بارش شدید برف و در سرما، دنبال لقمهای نان برای خانوادهاش میگشت، واقعا حکایت دردناکی بود ولی چرخ روزگار برای همه هم خوش نمیچرخد، گاهی عدهای در کودکی بزرگ میشوند و عدهای هم هرگز بزرگ نمیشوند چون طعم سختی را نچشیدهاند. روزگار عجیبی است هیچ چیز در آن قابل پیشبینی نیست.





