اینجا بارانِ تمام سال، یکجا می بارد!
- شناسه خبر: 56993
- تاریخ و زمان ارسال: 30 فروردین 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
در کوچه پس کوچههای شهری که مردمانش زیر منگنه گرانی قد خم کردهاند، نغمه حیات همچنان جاریست. مردمی که ریشه در خاک سفت تاریخ دارند، شاخههای شادی را به آسمان میفرستند و به توفان اقتصادی ریشخند میزنند و این تناقضی سوررئال در روزگاری است که نان گران و جان ارزان است. جامعهای که پالسهای منفی از زخمهایش میگویند، در حریر لحظهها، طنین خندهایش را پاس میدارد و از هر بهانهای برای گعدههای عصرگاهی و خوشباشیهای موقتی بیشترین استفاده را میبرد.
در سرزمین اشکها و لبخندها شادی پیشانی نوشتی است بر دیوار بلند تابآوری. این شادی، نه انکار رنج که عصیان دهر است، آنچنان که خواجه میگوید: دل به عشق از بستگی وا میشود غمگین مباش… و مردمان شهر در دورهمیهای روزمره، در طنزِ سیاهِ معیشت و در ضیافتهای ساده خانگی، لابد همین شعر را زمزمه میکنند. گویی شادی، سلاحی است برای بقا؛ سلاحی که زنگ نمیزند و رنگ نمیبازد.
در سراشیب فروردین که دلار سرکش کمی آرام گرفته و کشتیِ تورم لختی لنگر انداخته، شادی را نباید در جشنهای باشکوه، که در گعدههای خالی از تفرعن جستوجو کرد. در چای داغی که همسایهها با هم قسمت میکنند، در بازی ساده کودکان در حیاطهای فرسوده و در عطر نان تازه روی پیشخوان نانوانی. شادیهایی که چون گلسنگها بر صخرههای سخت میرویند تا زندگی بسی تحملپذیرتر شود و جماعتی شمیم بنفشه و بابونه را در بهاران استشمام کنند.
و زندگی ادامه دارد وقتی کودکان در کوچهها میدوند و بزرگترها زیر سایه درختان ضرب میگیرند و دستافشانی میکنند. زندگی کبوتر سپیدی است در جغرافیای شهر، وقتی باران تمام سال یکجا میبارد و پسته بیست ساله آنسوی باغستان یک شبه بر میدهد.
از عشق
اگر به زبان آمدیم فصلی را باید
برای خود صدا کنیم
تصنیفها را بخوانیم
که دیگر زخمهامان بوی بهار گرفت.
بمان:
که برگ خانهام را به خواب دادهای
و رنگ چشمانم را به آب…
