از یاد نرفتهها
- شناسه خبر: 71820
- تاریخ و زمان ارسال: 28 آبان 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

هوشنگ گلمکانی ـ نویسنده، فیلمساز و مدیر مسئول مجله فیلم امروز
زمستان 1351 تازه ساکن تهران شده بودم که اولین نمایش تئاتری جدی زندگیام را در هجده سالگی دیدم. به واسطه دوست تازهیافتهام رضا نوروزی (که آن زمان نمیدانستم یک «فیض» هم وسط اسمش دارد) نمایش «ملاقات بانوی سالخورده» به کارگردانی حمید سمندریان را در تالار مولوی دیدم که او هم در آن بازی میکرد. رضا دانشجوی تئاتر دانشکده هنرهای زیبا بود و فکر میکنم بهجز جمیله شیخی بازیگر نقش کلر زاخاناسیان بانوی ثروتمند انتقامجو (که جایگزین آذر فخر شده بود) و اکبر زنجانپور بازیگر نقش آلفرد ایل محبوب جفاکار قدیمی، بقیه بازیگران از دانشجویان همان دانشکده بودند. (زنجانپور آن موقع فارغالتحصیل شده بود). رضا نقش یکی از مردم شهر کوچک گولن را داشت و غلامحسین لطفی نقش شهردار گولن را بازی میکرد که در مقایسه با سایر دانشجویان نقش مهمتری بود. اگر پس از 53 سال درست یادم مانده باشد همان موقع هم در 23 سالگی وسط سرش مو نداشت. یعنی کچل بود. طاس بود. (شاید هم با گریم، مقداری کمموییاش را تشدید کرده بودند). و همین، او را بزرگتر از سنش نشان میداد و شاید دلیل انتخاب او برای این نقش بود. آن قدر شمایل غلامحسین لطفی برای نقش شهردار گولن تیپیک و جاافتاده بود که زندهیاد سمندریان وقتی در سال 1386 بار دیگر خواست «ملاقات بانوی سالخورده» را پس از 35 سال اجرا کند، نقش شهردار را به میرطاهر مظلومی سپرد که از حیث شکل و شمایل کپی ظاهر آشنای غلامحسین لطفی است. تا سالها، تصویر لطفی در ذهنم با همان نقش شهردار گولن باقی ماند.
راستی کسی از رضا نوروزی خبر دارد؟ او پس از سالها غربتنشینی وقتی به ایران آمد، برخلاف آنچه از شخصیت خیلی جدی او میشناختم؛ با حضور در سریالهای مهران مدیری برای مردم شناخته شد. اما چند سال است از او خبری نیست و نگرانم.
نیمه اول سال 1357 هنوز حوادث انقلاب به اندازه نیمه دوم آن سال جدی نشده بود که غلامحسین لطفی دعوتمان کرد به تماشای اولین فیلم سینماییاش «سرخپوستها» در یک نمایش خصوصی در سینمای (اگر اشتباه نکنم) ماژستیک در خیابان شاه (جمهوری) که بعدا اسم این سینما عوض شد. فیلمی عجیب درباره جوانی عاشق بازیگری بود که از ولایتش برای بازیگر سینما شدن به تهران میآید و دمخور سیاهیلشکر ارباب جمشید و «کوچه سرخپوستها» میشود. زیاد مطمئن نیستم اما انگار اسم اولش همین بود و یک چیزی اضافه بر سرخپوستها هم داشت. نقش آن جوان سودایی را پرویز فنیزاده بازی میکرد و بقیه همه از همان اهالی ارباب جمشید بودند. فیلمی عجیب و برای آن زمان بسیار نامتعارف بود. من یک فعال مطبوعاتی سینما بودم و با توجه به شناختم از سینمای رایج، برداشتم این بود که «سرخپوستها» نهتنها ربطی به سینمای جریان اصلی فیلمهای تجارتی ندارد بلکه آن را جزو سینمای هنری روشنفکرانه هم نمیتوان طبقهبندی کرد. فیلمی بسیار خاص بود. و اصلا آیا چنین فیلمی امکان نمایش عمومی دارد؟ در صحبت با غلامحسین لطفی، خودش هم پاسخ روشنی در این زمینه نداشت، اما پیدا بود که این فیلم را بیش از محاسبات بازار نمایش عمومی، برای دل خودش ساخته و از ساختنش راضی است. وقوع انقلاب هم نمایش عمومی آن را منتفی کرد و اگر اشتباه نکرده باشم در بلبشوی یکیدو سال اول پس از انقلاب نمایشهای پراکندهای در سینماهای تهران داشت که شاید خود لطفی هم از سرنوشت نمایشش خبر نداشته باشد.
«سرخپوستها» البته سالها بعد که توجه نسل بعدی به سینمای گذشته جلب شده بود در بازار غیررسمی دیده و دربارهاش بحث شد اما متاسفانه جایگاه در خور خود را پیدا نکرده و میتوان آن را یکی از فیلمهای مهم قدرنادیده و فراموش شده سینمای ایران دانست؛ بهخصوص که تماشای آن با حسرت از دست دادن فنیزاده نیز همراه است.
سریال «آینه» در میانه دهه 1360 که هنوز از اینترنت و ماهواره خبری نبود و فقط دو کانال تلویزیونی وجود داشت، دوشنبهها مردم را پای تلویزیونها مینشاند و خیابانها را خلوت میکرد. من از این سریال ملودراماتیک خانوادگی که اگر یادم نرفته باشد هر قسمتش داستانی مستقل درباره گرفتاریهای خانوادگی داشت، دل خوشی نداشتم و دنبالش نمیکردم. آن را زیادی سبک و دمدستی میدانستم اما تماشاگرانش را درک میکردم و ملامتشان نمیکردم. فقط دوستدار قرارداد پایان هر قسمتش بودم که برای تعبیه یک «هپی اند» به رسم آن روزگار، غلامحسین لطفی با پیچشی در فیلمنامه، با جملهای کنایی مشکلات را فیصله میداد تا همه خوش و خرم بروند پی کار و ادامه زندگیشان و مشکلات را به سفارش رسمی آن روزگار فراموش کنند. آن جمله که پیش از سکانس آخر در قاب تلویزیون ظاهر میشد این بود: «زندگی شیرین میشود…»! (درست یادم نیست آن سه نقطه هم در پایان جمله بود یا نه. اما علامت تعجب بیرون گیومه از خودم است.)
من غلامحسین لطفی را به عنوان آدمی طناز میشناختم و مطمئنم که او با این جمله «هپی اند» کارش را به شکلی کنایی دست میاندازد و این قرارداد حتما تحمیلی را به سخره میگیرد. پیامش هم میرسید و جمله «زندگی شیرین میشود» از آن پس تا مدتها در مکالمات و بحثهای روزمره به عنوان یک عبارت کنایی برای موارد رفع بحران (در هر زمینهای!) به کار میرفت.
چند سال بعد، لطفی فقط فیلم سینمایی «پاکباخته» را (بر اساس فیلم قدیمی «دزد و پاسبان») ساخت که ندیدم و در عرصه بازیگری در تعدادی از نقشهای اغلب فرعی کمدیها ظاهر میشد که هیچ کدام در یادم نماندهاند.
غلامحسین لطفی را به عنوان یک آدم طناز میشناختم. سال 1372 به او پیشنهاد کردم برای مجله «فیلم» طنز بنویسد. در زمینه طنز بسیار سختگیر بودم و تا آن زمان فقط رسول نجفیان چند سال صفحه طنز مجله را مینوشت. بعدها هم مدتی فردین صاحبالزمانی (با نام مستعار علی اسپندار) و هادی چپردار (با اسم خودش) مدتی نسبتا طولانی طنز مینوشتند. غلامحسین لطفی در سالهای 1373 تا 75 صفحه طنز مجله را مینوشت و بهخصوص شیرینکاریهایش را در قالب «پاسخ به نامهها» دوست داشتم. بعد هم رها کرد و دیگر ننوشت. در خاطرم این طور مانده بود که او پنج شش سال و در شمارههای بسیاری از مجله طنز نوشته. اما آمار دقیق که گرفتم دیدم اولینش در شماره نوروز 1373 بوده و آخرینش در نوروز 76. کلا در یازده شماره. اما آن قدر شیرین و دلنشین بوده که بیشتر به نظرم میآمده است. آن موقع هنوز تایپ و ارسال فایل با ایمیل رایج نشده بود و نویسندگان مطالبشان را دستنویس میدادند. یادم نیست که لطفی مطالبش را خودش میآورد یا میفرستاد. مرگ بر پیری!
مدتهاست غلامحسین لطفی را ندیدهام و سالهاست از او بیخبرم. فقط شنیده بودم به شهر زادگاهش قروین کوچ کرده. خبرهایی هم از حالش میشنیدم که آرزو میکنم روبهراه باشد. از کارهای ده سال اخیرش چیزی به یادم نمانده اما خوشحال شدم که شنیدم در شهرش برای او برنامه بزرگداشتی ترتیب داده شده. دعوتش کردهام برای یک گفتوگوی تصویری که امیدوارم بیاید. مشتاق دیدار آقای لطفی! چه حضوری در استودیوی مجله، و چه روی پرده و صحنه و قاب تصویر.








