از میدان مینودر تا مینوی مانا
- شناسه خبر: 53882
- تاریخ و زمان ارسال: 4 اسفند 1403 ساعت 07:30
- بازدید :

امید مافی
وقتی ماه کامل شد، وقتی ابرهای سترون به واژه بدرود فکر کردند و وقتی شهر با خندههای یکریز سراغ شب را گرفت، دُرناها در میدان مینودر دنیا را روی سرشان گرفته بودند. درناهای زردنبو که با چشمهای نیمه باز آسمان را تسلی میدادند و پیامآور شور و شادی و شبنم شده بودند.
آنجا در میدان ورودی شهر تگرگ میبارید بر شقیقهها و شهر از آغوش آلودگی بیرون زده بود. کمی برف، کمی تگرگ و کمی باران حال شهر را عوض کرده بود و میدان مینودر در محاصره درناها به زبان محاوره آرزوهای شهری که دوستش داشتیم را صدا میزد.
وقتی مژههای زمین خیس شد و شهر بیاعتنا به اشباح سرگردان نفس تازه کرد، برای ساعتی لااقل نه کسی به مازوت نیروگاه فکر کرد، نه کسی دود کارخانه سیمان را نفرین کرد و نه کسی برای اتولهای قراضه تسلیتی فرستاد. شهر فربه و سنگین در طرفهالعینی نحیف و سبک شد وقتی یالهای خستهاش را برف و باران برد و خوابهایش را در بدر کامل تعبیر شده نظاره کرد.
انگار فقط برف میتوانست کاری کند که از تراژدی به تراژدی نلغزیم و در ردیف نوازندگان کُر در گِل و گلوی شهر دنبال گمشدهای به نام هوای تازه بگردیم. گمشدهای که بی فیس و افاده ما را یکسر به یاد قزوین سالهای دور انداخت و خوشبختی و خوشباشی را برای دقایقی احضار کرد تا اظهار نومیدی نکنیم. تا در مدار مدارا رفتار پرتاخیر زمستان را ستایش کنیم، درناها را تحویل بگیریم و در ابتدای یک کهن دیار به این باور برسیم که از میدان مینور تا مینوی جاوید راه زیادی نیست.
دارم به اجزای تشکیل دهندهام
تجزیه میشوم،
آب،
باد،
خاک،
و این آتش
که تو به جانم انداختهای
تو ای برف هستی بخش…




