ازدواج مجدد مادر، خانواده را به جان هم انداخت!
- شناسه خبر: 71758
- تاریخ و زمان ارسال: 28 آبان 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

گزارش ـ محمد بهرامی: ازدواج مجدد، موضوعی است که برخی خانوادهها با آن به راحتی کنار نمیآیند، خصوصا اگر فرزند بزرگ در خانواده باشد، اولین مخالف این ازدواجها فرزنداناند، پدر و مادرها که به قول قدیمیها، کمی دنیادیدهتر هستند، راحتتر این موضوع را هضم میکنند اما هنوز هم هستند زنان و مردانی که بخاطر مخالفت اطرافیان، نتوانستهاند پس از ناکامی در ازدواج اول، دوباره ازدواج کنند. اینها نیز حق زندگی دارند، زنی که همسرش به هر دلیلی فوت کرده و یا از هم جدا شدهاند و یا مردی که به همین خاطر تنها مانده است، خودخواهی است اگر کسی بخواهد حق زندگی را از این افراد بگیرد ولی اطرافیان و خصوصا فرزندان این افراد، دلایل خود را برای مخالفت کردن دارند و از نظر خودشان هم درست است.
کم هم نبوده تعداد کسانی که بعد از دیدن این مخالفتها، از ازدواج مجدد پشیمان شده و تا پایان عمرشان، تنها زندگی کردهاند؛ اما آیا به راستی آنها حق ندارند برای زندگی خودشان تصمیم بگیرند؟
مشاجره بر سر ازدواج مجدد مادر!
خانمی میانسال به همراه سه فرزندش زیر دیوار نزدیک کلانتری ایستاده بودند (دو پسر و یک دختر)، صدای مشاجرهشان تا صد متر آنطرفتر هم میرفت. اطرافیان و همسایهها با تعجب خاصی به آن چهار نفر نگاه میکردند،گاهی بلند بلند با هم مشاجره میکردند و گاهی آرام میشدند. از اشارههای دست زن معلوم بود که برای فرزندانش خط و نشان میکشد، معلوم نبود ماجرا چیست اما هر چه که بود آنها را نزدیک کلانتری آورده بود و میخواستند وارد کلانتری شوند .
ظاهرا هنوز وارد کلانتری نشده بودند اما مشاجرهشان ادامه داشت. این ماجرا چند ساعتی طول کشید در این مدت آنها مدام با هم مشاجره میکردند گاهی از هم دور میشدند و گاهی دوباره به هم نزدیک میشدند و حرفهایشان را ادامه میدادند. دختر آن زن، هرچند وقت بلند بلند حرف میزد و گاهی کمی مکث میکرد اما پسرهایش مدام صدایشان بلند بود و با صدای بلند حرف میزدند انگار از چیزی شاکی بودند، انگار شکایت از دست مادرشان بود ولی واقعا معلوم نبود که داستانشان چیست.
بعد از ساعتی جر و بحث و گفتگو و مشاجره یکی از پسرها به سمت مغازه آمد مقداری خوراکی و آب معدنی برداشت، مقابل پیشخوان که رسید، طاقت نیاورد و از شدت ناراحتی گفت: «گرفتار شدهایم همه مادر دارند ما هم مادر داریم.»
گفتم: مگر چه اتفاقی افتاده؟
سری تکان داد و گفت: «هیچ، هیچ» و چند بار این جمله را تکرار کرد .
پول خریدهایش را که حساب کرد انگار دلش طاقت نیاورد، حرفی نزند، لب باز کرده و شروع به حرف زدن کرد .
گفت: «پدرمان حدود 10 سال پیش فوت کرد، خب آن زمان ما کوچکتر بودیم در این مدت مادرمان زندگی ما را میچرخاند و اداره میکرد ما هم درس میخواندیم از بیمه بازنشستگی پدرم استفاده میکردیم البته بازنشسته که نه، او هنوز بازنشسته نشده بود که فوت کرد و مادرم حقوق بیمه پدرم را میگرفت و زندگی ما را میچرخاند.»
سپس سرش را تکان داد و ادامه داد: «هر از گاهی برادر بزرگترم که درس میخواند سر کار هم میرفت، دوست داشت خودش برای خودش درآمد داشته باشد و اینگونه اموراتمان را میگذراندیم. اکنون که نزدیک به ۲1 سال از عمر برادر بزرگترم میگذرد و من و خواهرم نیز هر کدام 19و ۱7 ساله هستیم، مادرمان قصد ازدواج مجدد کرده است، او میخواهد ازدواج کند نمیدانم چه کسی زیر پای او نشسته که میخواهد این کار را انجام دهد.»
مادرم الان حرفهایش را علنی کرده او میخواهد ازدواج کند. ما میگوییم برای ما خوب نیست در این سن و سال که تو بخواهی ازدواج کنی، اما او میگوید مگر من چند سالم است که نخواهم ازدواج کنم! من که پیر نشده ام من میخواهم ازدواج کنم ، فردا یا پس فردا شما ازدواج میکنید و سر خانه زندگیتان میروید و من میمانم و یک خانه درندشت و تنهایی. در این خانه تنها، من چه کار باید بکنم، حداقل اگر ازدواج کنم، کسی بالای سرم است که در مریضیها و گرفتاریها به داد من برسد، شما که نیستید، به زندگی خودتان بیشتر نمیرسید، من بعد از رفتن شما باید چه کار کنم؟ او هم مرد خوب و موجهی است در بین مردم آبرو اعتبار دارد، چرا با او ازدواج نکنم؟ وقتی شرایط خوب است من هم مشکلی ندارم و او هم مشکلی ندارد چرا ازدواج نکنم؟
هرچه که هست او اکنون میخواهد ازدواج کند و ما هم با این قضیه مخالفیم و چون در خانه جر و بحث میکردیم و داد و بیداد به راه افتاده بود همسایهها شاکی شدند و مادرم به ناچار ما را به سمت کلانتری کشاند تا در آنجا موضوع را حل کنیم. هنوز وارد کلانتری نشدهایم و برای همین نزدیک اینجا با هم حرف میزنیم شاید که بتوانیم این مشکل را حل کنیم اما گمان نمیکنم این مشکل حل شود، مادرم تصمیمش را گرفته که دوباره ازدواج کند.
پرسیدم: شما چرا مخالف ازدواج مجدد مادرتان هستید؟ حرفهایش پر بیراه نیست، خب بعد از ازدواج شما او تنها میماند.
پسر جواب داد: «او میخواهد صیغه شود و من از این کلمه بدم میآید، میگوید اگر عقد شوم حقوق پدرتان قطع میشود. خجالت میکشم پیش دوستانم بروم، آنها مرا مسخره میکنند. بعد هم، اصلا تنها بماند مگر چه اتفاقی میافتد؟ ما هر روز به او سر میزنیم یا او را به خانهمان میبریم نمیگذاریم او کم و کسری چیزی داشته باشد ولی اینکه بخواهد در این سن ازدواج کند برای ما خوب نیست، ما که هنوز پیش هم هستیم.
گفتم: مگر مادرتان چند سال دارد؟
گفت: حدود ۴۸ تا ۵۰ سال.
گفتم: او هم حق دارد برای زندگیاش تصمیم بگیرد، نمیتوان یک طرفه به قاضی رفت.
گفت: «دلت خوش است ما در بین فامیل، دوست و آشنا آبرو داریم ازدواج مجدد مادر من آبروی ما را میبرد ما نمیخواهیم کار به اینجاها بکشد، الان هم با او به کلانتری آمدیم تا مشکل را حل کنیم، امیدوارم کار به داخل کلانتری نکشد و بتوانیم قضیه را همین جا حل کنیم.»
زندگی حق همه است.
پسرک از مغازه بیرون رفت و من داشتم فکر میکردم که آیا واقعا این مادر حق چنین کاری دارد یا ندارد؟ آیا فرزندانش حق دارند جلوی ازدواج مادرشان را بگیرند؟ آیا نمیتوان این را از راه بهتری به غیر از کلانتری حل کرد؟ یقینا بچهها از دید خودشان و از سر غروری که دارند در مقابل مسائل قرار میگیرند و گاهی تصمیمگیری برای آنها سخت میشود اما اینکه اجازه زندگی، حداقل در شرایط بهتر را از کسی بگیریم هم منطقی نیست. زندگی روزها و لحظات زیادی دارد و میطلبد که خانواده در کنار هم باشند، خصوصا زن و مرد، اگر غیر از این باشد، یک طرف ماجرا، سریع از پای درخواهد آمد.








