آنچه درباره قلعه حسن صباح نمیدانید
- شناسه خبر: 90363
- تاریخ و زمان ارسال: 11 شهریور 1405 ساعت 07:30
- بازدید :

قلعهای که فقط دژ جنگ نبود؛ کتابخانه داشت، ابزار نجومی در آن نگهداری میشد و مردی ۳۴ سال از فراز آن بر یکی از مهمترین جنبشهای قرون میانه حکومت کرد.
اگر الموت را فقط یک قلعه روی صخره بدانیم، احتمالاً مهمترین بخش داستان را ندیدهایم.
قلعهای که امروز از آن جز بقایایی بر فراز کوه باقی نمانده، روزگاری فقط محل استقرار سربازان و فرماندهان نبود؛ درون همین دژ، کتاب نگهداری میشد، دانشمندان مطالعه میکردند، ابزارهای نجومی وجود داشت و از همین نقطه، شبکهای سیاسی در بخش بزرگی از ایران اداره میشد.
شاید عجیبتر از همه اینکه، وقتی مغولان سرانجام به الموت رسیدند، چیزی که در کنار قلعه برایشان اهمیت پیدا کرد، فقط فتح یک دژ نبود؛ کتابخانهای بود که گنجینهای از آثار علمی را در خود جای داده بود.
قلعهای که حسن صباح بدون جنگ گرفت
داستان از سال ۴۸۳ هجری قمری آغاز میشود، حسن صباح، پس از فعالیتهای گسترده برای گسترش دعوت اسماعیلی، الموت را به عنوان پایگاه خود انتخاب کرد. اما برخلاف تصویری که شاید از یک فتح نظامی در ذهن داشته باشیم، او برای تصرف قلعه به جنگی بزرگ نیاز نداشت.
حسن صباح پیش از ورود نهایی، در منطقه نفوذ ایجاد کرده بود و توانست نیروهایی را در داخل قلعه با خود همراه کند. سرانجام در سال ۱۰۹۰ میلادی، الموت بدون یک نبرد بزرگ در اختیار او قرار گرفت.
از همان زمان، قلعهای که تا پیش از آن یکی از دژهای محلی بود، به مرکز قدرت نزاریان اسماعیلی در ایران تبدیل شد.
اما حسن صباح ظاهراً فقط به دیوارهای قلعه فکر نمیکرد.
راز دوام الموت؛ آب و غذا
یک قلعه کوهستانی هرچقدر هم مستحکم باشد، اگر آب و غذا نداشته باشد، در برابر محاصره شکست میخورد.
الموت برای چنین روزی آماده شده بود.
در دره الموت، شبکههای کشاورزی و آبرسانی توسعه پیدا کرد، قناتها، کانالها و آبانبارها امکان ذخیره و انتقال آب را فراهم کردند. انبارهای آذوقه نیز برای شرایط محاصره اهمیت داشتند.
به زبان امروز، حسن صباح فقط یک «قلعه» در اختیار نداشت؛ یک سیستم دفاعی و پشتیبانی ساخته بود.
شاید همین یکی از دلایل مهمی بود که الموت توانست مدت طولانی در برابر دشمنان مقاومت کند.
۳۴ سالی که حسن صباح از قلعه پایین نیامد
اما عجیبترین بخش زندگی حسن صباح شاید نه جنگهایش، بلکه شیوه زندگی خودش در الموت باشد، منابع تاریخی روایت کردهاند که حسن صباح ۳۴ سال در الموت ماند و قلعه را ترک نکرد.
گفته شده است بیشتر وقت خود را به مطالعه، نوشتن و اداره امور حکومت میگذراند، اگر این روایت را کنار جایگاه کتابخانه الموت بگذاریم، تصویر جالبی شکل میگیرد: فرمانروایی که از فراز یک قلعه کوهستانی، هم شبکه سیاسی خود را اداره میکند و هم بخش قابل توجهی از وقتش را با کتاب و مطالعه میگذراند.
البته جزئیات این روایت را باید در چارچوب منابع تاریخی قرون میانه دید؛ اما اصل روایت، یکی از مشهورترین بخشهای زندگی حسن صباح است.
اما یک راز دیگر در دل قلعه بود؛ کتابخانه
اینجا داستان الموت وارد مسیر دیگری میشود.
الموت کتابخانه داشت.
و نه یک کتابخانه معمولی.
گزارشهای تاریخی از وجود مجموعهای از کتابها و نوشتههای علمی در قلعه خبر میدهند. حتی ابزارهای نجومی نیز در میان داراییهای کتابخانه وجود داشت.
اسطرلاب، کرههای آسمانی و آثار علمی، تصویری متفاوت از الموت ارائه میکنند؛ قلعهای که در حافظه عمومی بیشتر با جنگ و سیاست شناخته شده، اما در دل خود بخشی از میراث علمی زمانه را نیز نگهداری میکرد.
این همان بخشی از تاریخ الموت است که کمتر دیده شده است.
وقتی خواجه نصیر وارد داستان میشود
در همین فضای علمی است که نام خواجه نصیرالدین طوسی اهمیت پیدا میکند.
طوسی سالهای طولانی در قلمرو اسماعیلیان زندگی کرد و بیش از دو دهه از زندگی علمی او با دژهای این منطقه، از جمله الموت، پیوند داشت.
او دانشمندی بود که در ریاضیات، نجوم، فلسفه و منطق فعالیت میکرد و حضورش در این محیط علمی، یکی از مهمترین پیوندهای میان الموت و تاریخ علم ایران را شکل داد.
اما یک نکته را نباید اشتباه کرد: همه آثار نجومی طوسی در الموت نوشته نشدهاند. برخی آثار مهم او پیش از ورود به الموت شکل گرفته بودند و مهمترین مرحله فعالیت رصدی او نیز بعدها در مراغه رقم خورد.
با این حال، سالهای حضور در دژهای اسماعیلی، دورهای مهم از مطالعه، پژوهش و بازنگری علمی او بود؛ دورهای که دسترسی به کتابخانهها و منابع علمی، فرصت مهمی برای ادامه فعالیتهای فکری او فراهم کرد.
کتابهایی که دیگر وجود ندارند
و حالا به یکی از تلخترین فصلهای تاریخ الموت میرسیم.
سال ۶۵۴ هجری قمری.
سپاه هلاکو به الموت رسید.
حکومت نزاریان سقوط کرد و قلعه به دست مغولان افتاد.
اما در میان تمام چیزهایی که در الموت وجود داشت، یک گنجینه بیش از همه برای تاریخ اهمیت داشت: کتابخانه.
عطاملک جوینی، مورخ مشهور دوره مغول، پس از ورود به قلعه، کتابها و ابزارهای علمی آن را دید. او اجازه یافت بخشی از آثار را جدا کند و نجات دهد.
اما برای بخش بزرگی از کتابخانه، سرنوشت دیگری رقم خورد، کتابها به آتش کشیده شدند.
با نابودی کتابخانه، بخشی از حافظه مکتوب الموت برای همیشه از بین رفت و این شاید یکی از بزرگترین فقدانهای تاریخ فرهنگی ایران باشد؛ چون ما امروز درباره مجموعهای از کتابها و دانشهایی صحبت میکنیم که دیگر امکان خواندنشان وجود ندارد.
آیا الموت یک مرکز نجومی بود؟
اینجا باید مراقب یک اشتباه تاریخی هم باشیم، وجود ابزارهای نجومی در کتابخانه الموت به این معنا نیست که این قلعه یک رصدخانه به معنای امروزی یا حتی به معنای دقیق تاریخی آن بوده است.
اما وجود این ابزارها و آثار علمی، در کنار حضور دانشمندانی مانند خواجه نصیر طوسی، نشان میدهد که علوم ریاضی و نجوم در فضای فکری الموت بیگانه نبودهاند.
و شاید همین مسیر است که داستان الموت را به مراغه میرساند، خواجه نصیر پس از سقوط الموت، در دوره هلاکو، امکان تأسیس رصدخانه مراغه را پیدا کرد؛ مرکزی که به یکی از مهمترین مراکز نجومی جهان اسلام تبدیل شد.
در آنجا بود که پژوهشهای نجومی او به مرحلهای تازه رسید؛ رصدهای منظم انجام شد، جداول نجومی تدوین شد و آثاری مانند زیج ایلخانی پدید آمد.
از الموت تا مراغه، یک مسیر علمی را نمیتوان با یک خط مستقیم و ساده ترسیم کرد؛ اما میتوان گفت بخشی از سالهای مهم زندگی علمی طوسی در دژهای اسماعیلی گذشت و مرحله بزرگ بعدی فعالیت نجومی او در مراغه شکل گرفت.
قلعهای که با یک افسانه تمام نمیشود
حتی نام «الموت» هم داستان خودش را دارد، روایتی مشهور، نام الموت را به داستان عقابی پیوند میدهد که محل مناسب قلعه را به حاکمی نشان داده است. بر اساس این روایت، نام قلعه معنایی نزدیک به «آشیانه عقاب» پیدا میکند.
اما درباره ریشه دقیق نام الموت اتفاق نظر قطعی وجود ندارد، مثل بسیاری از روایتهای مربوط به این قلعه، اینجا هم مرز میان تاریخ و افسانه باریک است.
و شاید مهمترین چیزی که درباره الموت نمیدانیم…
الموت را معمولاً با حسن صباح میشناسیم؛ حسن صباح را با اسماعیلیان، و اسماعیلیان را با جنگها و ترورهای سیاسی قرون میانه.
اما این تمام داستان نیست، پشت دیوارهای الموت، کتاب بود، در کنار انبارهای آذوقه، نسخههای علمی نگهداری میشد، در کنار استحکامات نظامی، ابزارهای نجومی وجود داشت. و در میان کسانی که سالهایی از عمر خود را در این جغرافیا گذراندند، خواجه نصیرالدین طوسی قرار داشت؛ دانشمندی که بعدها نامش با یکی از مهمترین تحولات نجوم در جهان اسلام گره خورد.
قلعه الموت بیش از یک قرن مرکز قدرت نزاریان بود و سرانجام در برابر مغولان سقوط کرد؛ اما شاید آنچه امروز از دست رفته، از خود قلعه مهمتر باشد: کتابهایی که سوختند، دانشهایی که از میان رفتند و روایتهایی که دیگر هیچگاه کامل نخواهند شد.
امروز از الموت دیوارهایی سنگی باقی مانده است؛ اما اگر کمی از تصویر کارتپستالی قلعه فاصله بگیریم، پشت همین سنگها میتوان تاریخ دیگری را دید؛ تاریخی که در آن قدرت، سیاست، آب، کشاورزی، کتاب و دانش در کنار هم قرار گرفته بودند.
شاید به همین دلیل است که الموت را نمیتوان فقط یک قلعه دانست، الموت، بخشی از تاریخ گمشده دانش و اندیشه ایران است؛ تاریخی که هنوز هرچه بیشتر دربارهاش میخوانیم، سوالهای بیشتری پیش روی ما میگذارد.










