آخرین تاب بازیِ فصل زندگی!
- شناسه خبر: 57501
- تاریخ و زمان ارسال: 6 اردیبهشت 1404 ساعت 07:30
- بازدید :

دور از چشم شورچشمها پیرمرد قهقهه زد و سُر خورد از آن بالا، از فراز سرسره عمر تا شاید در پایین، تهِ گودالِ کودکی بیاساید و مادرش را ببیند. مادری که برایش بستنی کیم میخرید و غبارها را از شلوارش پاک میکرد. در آن دقایق دلربای زمان، این پیرزنِ کج خلق، عصایش را به زمین کوبید و به تبسم مردی که سر از روزگار ماضی درآورده بود حسادت کرد. زمان چه میدانست گاهی یک لحظه سرخوشی، از قرنها فرتوتی شورانگیزتر است و حال مردی پیرانه سر را در پاییز عمرش، اردیبهشت میکند… و اینگونه شد که او با قامت خمیده، سنگین از خاطرات دیر و دور بر اسبِ بیزینِ شور نشست و تاب تاب عباسی را با صدای بلند خواند.
پدر بزرگی که پاهایش میلرزید و چشمانش نور نداشت در بوستان کوچک آن سوی شهر ناگهان دلش تپید و مثل برگِ تازهای که از شاخه میگریزد درپوست نگنجید. لهیب جوانی در رگهایش شعله ور شده بود و غریبه با دل لرزه سرسره را بوسید و سُر خورد از بلندایِ سالهای انباشته تا شاید به وقت سقوط در خاکِ نمناکِ محله کودکی غلت بخورد و خودش را بیابد. مادرش را بیابد و در نهایت بیپروایی سر به آسمان بساید که زندگی منشوری است در گنبد دوار با رنگهای بدیع، منشوری که پرتو پر شکوه خلقت آن را دوست داشتنی، خیالانگیز و پرشور ساخته است.
بچه که بودم
تو برای من
بادکنک بودی
و بعد گل سرخی زیبا
در گلدان خانه
سرانجام تو کلمه
و من شاعر شدم
میدانم فردا
تو قطاری مهربان خواهی شد
و مرا از اینجا خواهی برد…







