یادداشت
دوشنبه 26 مهر 1395
کم‌تحرکی بلای جان جوامع امروزی

معصومه رضایی سراج

سه شنبه 13 مهر 1395
خورشید غزل

علی میراشه

یا حسین خواهم کفن پوشت کنم

همچو عاشورا عبادوشت کنم

می‌زنم بوسه به حلقت یا حسین

جان مادر کی فراموشت کم

«خون خنجر»

یا حسین خورشید غزل خوان تو شد

موج دریا دیده گریان تو شد

نینوا تا نینوا در شعله سوخت

شعله‌ها حیران ز پیمان تو شد

خیمه‌ها در حسرت دیدار آب

ساقی دریا پریشان تو نشد

من چه گویم از تو ای مولای عشق

عالمی حیران ز ایمان تو شد

سر به خنجر دادی ای آزاد مرد

خون خنجر شعر دیوان تو شد

کی توان بی‌اذن تو شعری سرود

مهدی عالم غزل خوان تو شد

يكشنبه 11 مهر 1395
تکلیفی بی‌تکلیف

سهیل محمودی، شاعر در چهلمین روز درگذشت داوود رشیدی، درباره این هنرمند نوشت: وقتی در آخرین ساعات و حتی آخرین دقایق می‌خواهی راجع به هنرمندی بنویسی که دوستش داری و این نوشتن وظیفه عاطفی برایت تلقی می‌شود چه کاری باید کرد به غیر از نوشتن. ساعت از 3 بعد از نیمه شب گذشته است. روزهای بسیار پرکار و خسته‌کننده و به راستی پراسترسی را پشت سر گذاشته‌ام. می‌خواهم تنها و تنها اندکی در حد چند جمله در آخرین لحظات و آخرین فرصت مقرر، تنها گوشه‌های کوچکی از احساسم را واگویه کنم. پایان این احساس چه از کار درمی‌آید نمی‌دانم و تنها قلباً دوست دارم اندکی بسیار کم از احساسم را به زبان خامه درآورم. می‌خواهم از استاد «داوود رشیدی» عزیز بگویم. اولین بار که نام مبارک استاد داوود رشیدی را شنیدم و به زبان آوردم زمستان سال 1348 دبیرستان غزالی سنندج بود. هنگامی که در نوجوانی نمایشنامه «دیکته و زاویه» از هنرمند ارزشمند و جاودان نام دکتر غلامحسین ساعدی که «گوهر مراد» به کارگردانی داوود رشیدی را می‌خواستند در این دبیرستان به صحنه ببرند. البته به همت و کارگردانی جوان پرانرژی و فعال به نام «شهبازی». نقش من در آن نمایشنامه قرار بود همان دانش‌آموز لالی باشد که مطیع و فرمانبردار ناظم، مدیر و پدر و مادر نباشد و طبیعتا حرف و دیالوگی هم برای گفتن نمی‌بایست می‌داشت. این تمرینات و اجرا همزمان و مصادف بود با اجرای داوود رشیدی در تهران.

شنبه 10 مهر 1395
بنرها پدیدار کن نو به نو!

وحید حاج سعیدی

چهارشنبه 31 شهريور 1395
اولین روز مدرسه و کودک بازیگوش

محمدحسن سلیمانی: نخستین روز مدرسه، شاید ماندنی‌ترین خاطره زندگی همه‌ ما باشد. خاطره‌ای که با شیرینی‌ها و گاه دلهره‌ها و اضطراب‌های فراموش‌ناشدنی فراوانی عجین است. سال 1350، در حالی که تنها پنج سالم بود، زمین و زمان را به هم زدم که باید بروم مدرسه. هنوز یک سالی مانده بود تا بتوانم به صورت رسمی پا به مدرسه بگذارم؛ اما سماجت‌ها و پافشاری‌های عجیب من، مادرم را واداشت تا برای راحت شدن از سماجت‌های روزافزون دومین فرزندش، از پدرم بخواهد کاری کند که بتوانم همراه حسین، برادرم که کلاس سوم بود راهی مدرسه شوم. خدایش رحمت کند مرحوم حجت‌الاسلام سید محمد شهاب، مدیر مدرسه زبان را که از سر رفاقت دیرینه با مرحوم پدرم، پذیرفت که همان سال به عنوان دانش‌آموز «مستمع آزاد» 1 سر کلاس اول بنشینم.

چهارشنبه 31 شهريور 1395
خاک شیرین از چه می‌گوید؟

حمید رضا نعیمی

دوشنبه 29 شهريور 1395
پیام غدیر

بهروز کاکاوند(خرّم)

دوشنبه 29 شهريور 1395
باغی از روح نارنجک

مرضیه بهرامی

يكشنبه 28 شهريور 1395
نامه‌های رسیده
راهی به شاه راه توسعه

اله‌موت؛ آشیانه عقاب، واژه‌ای که سمبل اقتدار است در رشته کوه‌های البرز؛ واژه‌ای که بدون شک لرزه بر اندام مغولان و اعراب افکند وقتی که در میان کوه‌هایش زمین‌گیر شدند.

شنبه 20 شهريور 1395
تخریب باغ‌های سنتی و مدیریت پسماند در قزوین

محمود داوران ـ علیرضا خمسه

 
 
Copyright © 2019 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT