طنز در شاهنامه‌ی فردوسی


اقدس پایمردی ـ کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی

یکی از نکاتی که در شاهنامه‌ی فردوسی قابل تامل و بررسی است هنر داستان‌پردازی شاعر است. حماسه‌ی ملی نمودار سرگذشت و تجربیات مختلف قومی در زمینه‌های مختلف زندگی در طی قرون دوردست است. از این رو علاوه بر جنگ‌ها، مردانگی‌ها و دیگر افتخارات، «آثار تمدن و مظاهر فکر و روح مردم یک کشور» را نیز در بر دارد. به همین سبب در شاهنامه غیر از داستان‌های رزمی، از آثار فرهنگ و اندیشه، عشق و عواطف و دیگر جلوه‌های حیات نیز سخن می‌رود. پس داستان‌های طنزآمیز نیز جلب توجه می‌کند. در این کتاب بهرام گور پادشاه ساسانی، قهرمان داستان‌های گوناگون است. بنا به گفته‌ی فردوسی پدرش یزدگرد اول او را به منذر و نعمان سپرد تا او را بپرورانند. پس دوران کودکی و نوجوانی بهرام، برخلاف شاهزادگان دیگر ایرانی، در شهر یمن سپری می‌شود. رسیدن او به تاج و سلطنت نیز حکایتی غیرعادی دارد. ایرانیان که از ظلم و بیداد یزدگرد به تنگ آمده بودند پس از مرگ او تعهد می‌کنند که از این خاندان کسی را به حکومت نپذیرند. پس مردی کهنسال را به نام خسرو که مردی روشن‌دل و جوانمرد و شادکام بود به سلطنت برمی‌گزینند. بهرام برای به دست آوردن تاج و تخت به ایران لشکر می‌کشد. با ایرانیان از رشادت و لیاقت خود سخن می‌گوید و به آنها از عدل و دادگستری و نوازش و کمک زیردستان نوید می‌دهد و بالاخره به پیشنهاد او تاج را در میان دو شیر ژیان به هامون قرار می‌دهند. هر کس بتواند تاج را از بین آنها برگیرد و به سر بگذارد پادشاهی از آن اوست تا این که بهرام دو شیر را با گرز کشت. ایرانیان و خسرو او را رسما به پادشاهی انتخاب کردند. سرتاسر زندگی این پادشاه نیز پر از داستان‌های شنیدنی است. سرآغاز داستان‌های او چنین است که در شکارگاه بهرام از لشکریانش دور می‌افتد و به طور ناشناس به خانه‌ی مردم فرود می‌آید و وقایع شگفت‌انگیزی رخ می‌دهد. بخشندگی و مردم‌نوازی و شادی‌‌دوستی بهرام در کلیه‌ی این داستان‌ها جلوه‌‌گر است. از آن جمله: داستان بهرام گور با مهربنداد، چهار خواهران، به زنی خواستن دختران برزین دهقان و دختر گوهرفروش و ... طرز مقابله و جنگ بهرام با دشمنان و پادشاهان دیگر ممالک نیز خالی از روح داستانی نیست. مثل لشکرکشی خاقان چین به ایران و امان خواستن ایرانیان از او و رفتن بهرام به آذربایجان و خالی نهادن میدان در مرو و سپس تاختن او به خاقان و شکست دادن او و رفتن بهرام به طور ناشناس نزد شنگل پادشاه هند و بردن نامه‌ی پادشاه ایران و هنرنمایی و پهلوانی‌ها کردن و در نتیجه دختر شاه هند را به زنی گرفتن، سپس گریختن به ایران. سرانجام شناخته شدن بهرام و برقراری صلح و آشتی میان دو کشور. بخشیدن خراج بر دهقانان ایرانی نیز از طبع کریم اوست و دعوت لوریان و رامشگران از هند نمایان‌گر روح شادی‌پرست وی. او برای ترتیب مجلس شادی برای اشخاص فقیر و بینوا ده هزار خنیاگر از هند به ایران آورد و معاش همه‌ی آنان را فراهم کرد که:


کند پیش درویش رامشگری
و را رایگانی کند کهتری
مرگ بهرام نیز به روایت شاهنامه‌ افسانه‌ای است. منجمان عمر او را شصت سال پیش‌بینی کرده بودند در آغاز بیست سال سوم گنجور دستور شاه نیز گزارش دادند که شمار خزانه محاسبه نموده تا 23 سال دیگر نیازی به چیزی نیست. بهرام خراج دهقانان را بخشید و موجب آسادگی خاطر آنان شد. وقتی که او شصت و سه ساله شد و‌زیر آغاز سال نو پیش او رفت و خبر داد:
که شد گنج شاه بزرگان تهی
کنون آمدم تا چه فرمان دهی
بهرام دانست دوران عمرش به سر آمده در نتیجه فرزندش یزدگرد دوم را بر تخت نشاند و تاج شاهی را بر سرش نهاد و خود به پرستش ایزد پرداخت و آن شب نیز سرآمد و خورشید بر جهان پرتو افکند ولی بهرام از جای برنخاست مرگ وی دل فردوسی را نیز به درد آورده و در پایان سرگذشت او گفته است:
بشد شاه بهرام پایان و گرز
نباشد بر ایوان چنان دست و برز
چو در خیمه رفت آن شهنشاه گرد
تو گفتی که بخشش ز گیتی ببرد
دریغ آن کیی فرد و آن چهره و برز
دریغ آن بلند اختر و پست و گرز
داستان مورد نظر ما یکی از داستان‌ها و سرگذشت‌های بهرام گور است « قصه‌ی او با لنبک آبکش و براهام یهودی» در میان داستان‌های رزمی و بزمی شاهنامه این داستان امتیاز خاصی از لحاظ طنزآمیزی دارد. تقریبا بدون تمهید آغاز می‌گردد:
بهرام گور در شکارگاه از پیرمردی که عصا به دست داشت می‌شنود که در شهر دو مرد یکی به ثروت و مکنت و دیگری به تهیدستی شده‌اند.
براهام مردی است پرسیم ورز
جهودی فریبنده‌ای بدگهر
به آزادگی لنبک آبکش
به آرایش خوان و گفتار خوش
لنبک مردی مهمان‌نواز، تهیدست، خوش‌روی و جوانمرد است. نصف روز به دنبال فراهم کردن امرار معاش و نصف دیگر روز به دنبال یافتن مهمان است تا آنچه را که به دست آورده است، صرف مهمان کند. همانطوری که گفته‌اند که: قرار در کف آزادگان نگیرد حال» او نیز از امروز به فردا چیزی را ذخیره نمی‌کند. برعکس «براهام بی‌بر جهودی است زفت» که آب از ناخنش نمی‌چکد. دارای درم و دنیا و گنج فراوانی است. بهرام گور که جوانی بخشنده و کنجکاو و در پی ماجراهای تازه و شگفت‌انگیز است او وقتی که گنج جمشید را یافت، بدان توجهی ننمود و به رئیس موبدان گفت:
به ارزانیان ده همه هر چه هست
مبادا که آید به ما برشکست
اگر نام باید که پیدا کنیم
به داد و به شمشیر گنج آگنیم
مرا تا جوان باشم و تندرست
چرا بایدم گنج جمشید چست؟
پس طرز زندگانی این دو مرد، خاطر این پادشاه بخشنده را به خود مشغول داشت تا این که تدبیری اندیشید و دستور داد تا در شهر منادی کردند (جار زدند)، که آن روز کسی از لنبک آب نخرد زیرا می‌خواست درجه‌ی آزادگی و فداکاری و بخشندگی لنبک را در تنگدستی بیازماید. به هنگام شب سوار شد و به در خانه‌ی او رفت و خود را یکی از لشکریان ایرانی معرفی کرد که از راه بازمانده است و از او خواست، تا او را آن شب در خانه‌اش پناه دهد. اگرچه لنبک امروز پولی به دست نیاورد، از دیدن مهمان شادمان گشته و با گشاده‌رویی او را به درون خانه دعوت می‌کند و اسبش را نیز گرفته تیمار می‌کند. با چهره‌ی باز و با حرکات نشاط‌آمیز به او خوشامد گفت و گفت ای سوار زود داخل شوید که خداوند از تو خشنود باشد، اگر همراه شما ده تن دیگر نیزبود، همه عزیز و تاج سرم بودید. پس لنبک اسب را نگه داشت و بهرام فرود آمد و لنبک تن اسب را مالید و رشته‌ای به گردنش آویخت. رفتار جوانمردانه‌ی لنبک با مهمان ناخوانده و نیز مهمان‌نوازی او بسیار صمیمانه است. وقتی بهرام داخل شد و نشست، او بلافاصله یک شترنج خوب پیش مهمان آورد و هر آنچه که خوردنی در منزل داشت آورد و به بهرام گفت: ای مرد بزرگوار، مهره را زمین بگذار و بفرما سر سفره. پس از خوردن غذا جامی می برایش آورد و با خوشرویی از او پذیرایی نمود و بهرام از این همه صمیمیت و مهمان‌نوازی او در عجب ماند و صبح لنبک او را از خواب بیدار کرد و گفت: دیشب به شما خوش نگذشت و اسب نیز راحت نبود، امروز نیزمهمان من باش و بهرام با شادمانی می‌پذیرد. لنبک به بازار رفته کسی از او آب نمی‌خرد. ناگزیر دستار زیر مشک را می‌فروشد. گوشت و کشک و خوردنی ساده‌ای فراهم نموده و آن شب را نیز با بهرام می‌گذراند و صبح باز هم از مهمان خود تمنا می‌کند که روز دیگر بماند و او را شادمان کند و بهرام می‌پذیرد.
امروز لنبک، مشک آب و دیگر ابزار درآمد خود را گرو گذاشته، همه چیز خرید و بازگشت و سفره‌ای شایسته گسترد. پس از آن جام می‌ نوشیدند به هنگام خواب «به بالین او لنبک شمع برپا می‌کرد.» بامداد روز چهارم با این که لنبک آهی در بساط نداشت، ولی راضی نمی‌شد که روشنی وجود مهمان از خانه‌اش برود. پس به بهرام گفت: ای نامدار در این خانه‌ی تنگ و تاریک آسوده نبودی، اگر از شاه ایران هراس نداری دو هفته‌ی دیگر اینجا بمان. بهرام او را آفرین گفت و سپاسگزاری کرده و از خانه‌اش خارج شد به شکارگاه رفت جوانمردی و غریب‌نوازی و بلندطبعی این مرد «گنج در آستین و کیسه تهی» به راستی شگفت‌انگیز است به قول محمود فرخ: «درویش نیز هست که بالطبع پادشاه است». دریادلی و بخشندگی و کرامت و رفتار پر از صفا و صمیمیت لنبک بهرام گور را به تامل واداشته و با حیرت و تحسین بدو می‌اندیشد.
بهرام شب بعد، پس از شکار به جانب خانه‌ی براهام به راه افتاد. او هنگام مهمان خواستن از لنبک با او از «مردمی و فرهی» سخن می‌گفت؛ ولی اکنون با براهام سخن او به نوعی دیگر است:
بزد در بدو گفت کز شهریار
بماندم چو باز آمد او از شکار
شب آمد ندانم همی راه را
نیابم همی لشکر شاه را
گر امشب در این خانه یابم سپنج
نباشد کسی را ز من هیچ رنج
بهرام بدین‌گونه به صاخب خانه می‌فهماند که مزاحم او نخواهد شد عکس‌العمل براهام در برابر سخن او جالب توجه است و با هر سخنی از براهام، خوی و منش او بهتر شناخته می‌شود. او ثروتمند است پیشکاری دارد و هرچه بهرام خواهش می‌کند و براهام امتناع می‌ورزد و بهانه می‌آورد. بهرام از او فقط جا می‌خواهد شبی را بگذراند و سخن التماس‌آمیز دارد ولی براهام به پیشکار می‌‌گوید: برو به او بگو، اینجا خیلی تنگ است و من درویش گرسنه و برهنه هستم و چیزی در بساط ندارم به هر طریقی است او را از در خانه دور کن. ولی بهرام می‌گوید من جلو در خانه می‌خوابم چیزی نمی‌خواهم. پس براهام او را به خانه راه می‌دهد. زیرا می‌ترسد بهرام بر در خانه بخوابد و وسایل او را بدزدند او به دردسر بیفتد و از او خواست چیزی از او نخواهد و زیانی به او نرساند و اگر اسبش سرگین به خانه‌اش انداخت، بامداد باید خاک را بروبد و آن را بیرون اندازد. اگر خشتی شکست باید تاوانش را بدهد بهرام تمام شروط را پذیرفت. پس بهرام به درون خانه راه یافت. اسبش را بست و تیغ از نیام برکشید و این وصف حال بهرام در خانه‌ی براهام است:
نمد زین بگسترد و بالینش زین
به خفت و دو پایش کشان بر زمین
پس زمانی که بهرام آسود براهام در خانه را بست که دیگر کسی مزاحمش نشود. آنگاه سفره آورد و خود به تنهایی شروع به خوردن کرد. بدون اینکه به بهرام کلمه‌ای تعارف کند و او را از آموختن نکته‌ای باریک بی‌نصیب نگذاشت.
وز آن پس به بهرام گفت ای سوار
چو این داستان بشنوی یاد دار
به گیتی هر آن کس که دارد خورد
چو خوردش نباشد همی بنگرد
در حقیقت این «نداشتن و نگریستن» امشب وصف حال بهرام بود. سخن براهام، منش پست او را آشکار می‌کرد.
بهرام با طعنه به وی پاسخ داد:
بدو گفت بهرام کاین داستان
شنیدستم از گفته‌ی باستان
شنیده پدیدار دیدم کنون
که برخواندی از گفته‌ی رهنمون
براهام بعد از خوردن جام می نوشید وقتی که سرش گرم شد خواست به بهرام بیشتر رحم و مهربانی کند و گفت: ای سوار رنج‌دیده به این داستان کهن گوش فرادار، هر کس مال و ثروتی دارد دلش روشن است و درم و دینار پیش او مثل جوشن است. ولی کسی که تهی‌دست است لبش خشک است مانند تو که نیمه شبی گرسنه هستی. بهرام بدو گفت: جای شگفتی است این چیزها را به عین ندیده بودم اکنون باید یاد بگیرم. صبح هم بهرام و اسبش گرسنه بودند و می‌خواهد برود ولی براهام به او می‌گوید: ای سوار، عهد خود را فراموش نکن و سرگین اسبت را بروب و ببر بیرون. بهرام از روی بزرگ‌زادگی و بزرگ‌منشی از او خدمتکاری می‌خواهد که به او زر بدهد تا سرگین را بردارد و دور بریزد ولی براهام، بهرام را بی‌دادگر می‌خواند و به بهرام گفت: من کسی را ندارم خودت سرگین را پاک کن. عهد را خود مشکن وگرنه بیدادگر هستی. بهرام دستار حریری در کفش خود داشت آن را درآورد و سرکین اسب را با آن برداشت و بیرون انداخت براهام سریع رفت و آن را برداشت و از کار او بهرام شگفت‌زده شد. در تمام مدتی که بهرام در خانه‌ی براهام است از خود خویشتن‌داری نشان می‌دهد. پادشاهی با همه‌ی بلندی مقام و منزلت و قدرت و گشاده‌دستی، رفتار زشت و پست ‌طبعی براهام را تحمل می‌کند تا او را بهتر بشناسد. هنگامی که دیده براهام به یک چشم بر هم زدن پرید و دستار را برداشت. با لحنی پرطنز آخرین سخن را بدو گفت و به راه افتاد:
براهام را گفت کای پارسا
گر آزادیم بشنود پادشاه
ترا زین جهان بی‌نیازی دهد
بر مهتران سرفرازی دهد
بهرام از رفتار براهام تمام شب را در اندیشه بود. گاهی رفتار لنبک را پیش چشم می‌آورد و گاهی لئامت و تنگ‌نظری براهام را، در دل می‌خندید، صبح تمام سپاهیان را بار داد و آن دو مرد را به درگاه خواند. بهرام گور مرد پاک‌دلی را خواند و گفت: ستورها را بردار و به خانه‌ی براهام برو و هر آنچه آنجا هست بار کن و بیاور دیده‌بان وقتی که چشمش به آن همه گنج و زر و گوهر افتاد، نزد شاه آمد و با تعجب بدو گفت: «که گوهر فزون زین به گنج تو نیست» بهرام نیز با تعجب به درجه‌ی آز و طمع آدمی می‌اندیشید. به دستور بهرام گور آن صد شتر وزر و سیم، گستردنی و هرچه در خانه‌ی جهود بود به لنبک آبکش تعلق گرفت. این پاداش جوانمردی لنبک بود و کیفر لئیمی براهام. آنگاه بهرام، براهام را خواست با او با کلمات سخت تحقیرآمیز سخن گفت و او را چون خاک بی‌مقدار شمرد و صحنه‌های شب گذشته را به یاد می‌آورد و جواب طعنه‌های دوشین را از یاد نمی‌برد. از کل ثروت و دارایی براهام چهار درم بدو داد و گفت: همین سرمایه برای تو بس است، اینک خوردن، لنبک آبکش را ببین. داستان بهرام گور با لنبک آبکش و براهام، شیوه‌ی قصه‌پردازی فردوسی از جهات گوناگون قابل تامل است. اشخاص داستان، مطابق سرشت و منش خود در حرکت و رفتارند و به تدریج از خلال گفتار و کردارشان به روحیات آنها پی می‌بریم و انتخاب شخصی چون براهام برای نمایش مال‌دوستی و نیازمندی در کمال دارندگی نیز نمودار لطف ذوق فردوسی است. صحنه‌های داستان، محیط وقایع و نگارگری‌ها به صورتی بسیار زنده پیش چشم جلوه‌گر است. گفت‌و‌گو به قدری طبیعی و به هم پیوسته است که ذهن آنها را به خوبی درک می‌کند. علاوه بر این لطیفه‌های شیرین و نکته‌آمیز فردوسی است. طنز هنرمندانه‌ی او نه تنها در سخنان قهرمانان، بلکه در کردار برخی از آنان، در تصویر فضای داستان وصف‌ها و غیره به صورت اشارات لطیف و پراکنده محسوس است. در عین پوشیدگی بارز و دل فریب تمام این نکات باریک‌تر از موست که داستان حکیم توس را اینطور گیرا و دل‌پسند و کتاب ارزشمندش را کاخی بلند و بی‌گزند کرده است. هر ایرانی فارسی‌دان و ایران‌شناسی که اثر گرانقدر او، شاهنامه را می‌خواند بی‌شک در دل نسبت به این شاعر بلندپایه و سخن‌آفرین هنرمند احترامی خاص احساس می‌کند.
ثنا کنیم تو را تا که زنده‌ایم به دهر
که شاهنامه‌ات ای شهره مرد محبی ماست


شنبه 1 مهر 1391
08:47:43
 
 
Copyright © 2019 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT