خاطرات یک کتابفروش


مها دیبا
وقت گردگیری قفسه‌ی رمان‌های ایرانی، همین داستان‌های قطور و رنگارنگ که نویسنده‌هایشان گاهی بیشتر از انگشتان دو دست عاشقانه نوشته‌اند، از خودم می‌پرسم، کجای ادبیات جا دارند؟ لقبی که رویشان گذاشته‌اند، حق‌شان است یا باید جدی‌ترِ‌شان گرفت. اصلا عامه‌پسند یا زرد بودن، مقیاس درستی برای اعیار سنجی‌شان است؟! یاد حرف دوستی می‌افتم که از "استاد اخوت" بزرگ، نقل به مضمون می‌کرد، که ایشان اعتقادی به این القاب و برچسب‌ها ندارند. نظر شخصی من، اجتماع متناقضین است. حالا که حرفه‌ای‌تر، کتاب می‌خوانم و ادبیات را جدی‌تر دنبال می‌کنم، وقعی به این رمان‌ها نمی‌گذارم و برایم همه‌شان یکی هستند. اما همزمان چیزی در ذهنم نقش می‌بندد، که نمی‌توانم منکرش شوم. وقتی به عقب برمی‌گردم، به سال‌های نوجوانی‌ام که طعم اولین رمان‌ها و داستان‌های فارسی را چشیده‌ام، به همین‌ها می‌رسم. بیست سال پیش "بامداد خمار" و "شب سراب" چه دلنشین بودن و جذاب. نه کاری به تکنیک و فرم داشتم، نه سر درمی‌آوردم. فقط آتشی از خواندن، در من شعله می‌کشید، که کتاب‌هایی مثل این دو را می‌بلعیدم و خواندن، عیش مدامم بود. صادقانه بگویم خیلی از ماها را همین کتاب‌ها کتاب‍‌خوان کردند، اما در مسیر خواندمان، خواسته یا ناخواسته، تغییر ذائقه دادیم و به مرور سراغ ادبیات جدی‌تری رفتیم. به قول امروزی‌ها لِوِلمان عوض شد. دم عصری، کناری ایستاده بودم و مشتریانم را از نظر می‌گذراندم، که مادری در پس و دختری در پیش جلو آمدند. دختر کتاب "یلدا"ی مودب‌پور را می‌خواست. به دستش دادم. مادر، خودش را کنارم کشید و زیر لب، درددلِ غرغرانه‌ای را شروع کرد، که اینقدر کتاب دارد، باز هم می‌خرد. این چه کتاب‌هایی هست؟! می‌گویم کتاب‌های بهتر بخوان، کار خودش را می‌کند. "هما پوراصفهانی، فهیمه رحیمی و مودب پور". والا ما بچه بودیم، از این مهوش پریوش‌ها می‌خواندیم، ولی الان باید چیزهای بهتر خواند. نگاه به دختر کردم که چه مشتاقانه کتاب را زیر و رو می‌کرد. لبخندی به مادرش زدم و گفتم: بذار بخواند. همین که کتاب می‌خواند، خوشحال باش. مقتضای سنش است. ما هم از همین‌ها شروع کردیم که الان داریم "فاکنر و کافکا و پل اُستر" می‌خوانیم. نگران چیزی نباش، خودِ کتاب، به مرور چنان تراشش می‌دهد که می‌درخشد. الان ذائقه‌اش اینها را می‌طلبد. بزرگتر که شد تغییر می‌کند. وقتِ رفتن می‌دانستم جفتشان راضی می‌روند و در خیالم روزی را می‌دیدم که دختر دنبال "بیگانه، مسخ یا پیرمرد و دریا" می‌آید.

چهارشنبه 1 تير 1401
03:20:00
 
 
Copyright © 2022 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT