ارادت ما ایرانیان


ع ـ موسوی
صبح یک روز سرد در دبستانی که من در کلاس دوم آن بودم همه به صف ایستاده بودیم که ناظم یقه‌های سفید و ناخن‌هایمان را بررسی کند و تذکر بدهد. ناظم از پشت بلندگو فرمان داد: دست‌ها بیرون. همه دست‌ها را آوردیم جلو به صورتی که کفش بطرف زمین بود تا ناظم سریع بیاید و ناخن‌ها را ببیند.
سرما تا مغز استخوان فرو می‌رفت. مخصوصا برای آن‌هایی که کفش و لباس گرم مناسب نداشتند. محسن همکلاس ما سرخوش به همراه جوانکی که در منزل آن‌ها کار می‌کرد و او را تا حیاط مدرسه همراهی کرده بود آمد و رفت که برود آخر صف، با دست یکی یکی می‌زد پشت دست دانش‌آموزان و هیچکس چیزی نمی‌گفت و می‌خندید. من که از سوز سرما انگشتانم کبود شده بود وقتی دستش به دستم خورد انگشتش را در مشتم گرفتم و به شدت پیچاندم. محسن افتاد زمین و شروع کرد به گریه کردن. ناظم مدرسه که در حال بازدید بود به سرعت خودش را رساند. علیرضا کارگر خانه‌ی محسن که داشت مطمئن می‌شد و برمی‌گشت با دیدن صحنه دوید و آمد محسن را بلند کرد و شاید مشتی هم به سینه‌ام زد. خوب یادم نیست. ناظم چنان چپ چپ به من نگاه کرد که دلم هری ریخت. اشاره کرد زنگ را زدند. بچه‌ها به طرف کلاس‌ها رفتند. ناظم با نفرت به من گفت تو برو دفتر. بعد خودش و علیرضا دست محسن را گرفتند و آن‌ها هم آمدند دفتر. من پشت در دفتر منتظر ماندم از حیاط گرم‌تر بود اما به گرمای دفتر و کلاس نبود.
محس پسر روحانی پیش‌نماز مسجد شهر کوچکمان بود. یک روحانی محترم در نظر مردم، مسوولین و معتمدین شهر.
از شیشه‌ی دفتر نگاه کردم. علیرضا مطمئن شده بود که انگشت محسن در نرفته و چیزی هم نشده ناظم هم مطمئن بود، اما محسن ول نمی‌کرد. ناظم به محسن گفت یا برو منزل یا گریه نکن برو سر کلاس فردا سر صف می‌گویم موسوی عذرخواهی کند.
محسن رفت سر کلاس و ناظم دستش را گذاشت روی شانه‌ی علیرضا و او را به طرف در هدایت کرد و گفت: شما به آقا چیزی نگو، من فردا آشتی‌شان می‌دم. چیزی نشد که. علیرضا قبول کرد و رفت.
اما فردا حاج حسن و اکبر (ن) به همراه محسن آمدند و یکراست رفتند دفتر و من داخل صف بودم. حاج حسن کاسب بازاری شهر بود و شاید محترم‌ترین بازاری خوش‌ اخلاق که کارهای مسجد و احیانا منزل آقا را که در همسایگی مسجد بود رتق و فتق می‌کرد. پیش‌نماز شهر ما چون سید بود همه به احترام به او آقا می‌گفتند.
بچه‌ها گفتند: موسوی کارت درآمد، حاج حسن و اکبر (ن) محسن را آوردند دفتر. ناظم سر و کله زنان با حاج حسن و اکبر (ن) که کارمند بخشداری، گرداننده‌‌ی مسجد و از منتفذین شهر بود. روی ایوان مدرسه آمد و پشت بلندگو مرا صدا کرد. من دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. به طرف ناظم رفتم. ناظم پشت بلندگو گفت: موسوی و نبوی با هم دوستند، دیروز یک شوخی کردند حل شد رفت پی کارش. حالا موسوی یک عذرخواهی از محسن جان می‌کند و مساله حل می‌شود. سپس مرا با دست به پشت بلندگو هدایت کرد. من رو به ناظم گفتم: آقا دست ما داشت یخ می‌زد محسن ردیف زد پشت دست همه‌، این چه شوخیه؟ انگشتانم داشت از سرما قطع می‌شد.
ناظم یک چشم غره‌ای به من رفت و گفت: حالا یک عذرخواهی کن و تمام!
گفتم: ایشان کار بدی کرد من هم جوابش را دادم.
ناظم با عصبانیت تمام کوبه را به زنگ زد و بچه‌ها به طرف کلاس رفتند. مرا تقریبا به طرف دفتر هل داد و به حاج حسن و اکبر (ن) اطمینان می‌داد که خودش قضیه را حل می‌کند. آقا دو تا بچه با هم دعوا کردند، چیزی نشده که، من گفتم به او پسره که خبر نده، یک شهر را ریختند سر من امروز از اداره‌ی فرهنگ (آموزش و پرورش آن زمان) زنگ زدند. سوال کردند مساله چیه؟
حاج حسن خیلی آدم خوبی بود. اطمینان گرفت که مساله را ناظم حل می‌کند. در این مدت مدیر مدرسه اما ساکت بود. هیچوقت نگاه تحقیرآمیز نکرد. حاج حسن و اکبر (ن) که رفتند مدیر مدرسه و ناظم با هم از دفتر آمدند بیرون. مدیر با ناراحتی می‌گفت: این بچه‌ی لوسو یکی باید ادب می‌کرد. باشه بچه پیش‌نماز مسجد پشت دست بچه‌ی تو می‌زدند خوب بود؟
ناظم یادش آمد که من پشت در دفتر ایستاده‌ام. اخم کرد و گفت: یک شهرو ریختی به هم میگی چیزی نشده؟ مدیر لبخندی زد و پشت گردنم را نوازش کرد و گفت: برو سر کلاس پسر جان، فردا پدرت میاد حل میشه نگران نباش.

پدرم اخم کرده بود و یک کلمه حرف نزد، صبحانه را که خوردیم مرا انداخت جلو و با عصبانیت گفت: بریم.
باز هم من پشت دفتر ماندم.
پدرم با ناظم بحثش شد. پدرم گفت: آقا آتش که به خانه‌ی خدا نینداخته، من گفتم حالا چکار کرده. مدیر گفت: آقای موسوی اون بچه حقش بوده، ننره. بچه‌ای که حاج حسن و اکبر (ن) پشتش باشن معلومه خدایی میکنه. پسر تو دستش بیرون بود زد پشت دستش، اونم انگشتشو کشید.
هیچکی به اون نمیگه چرا زدی پشت دست اون بچه، به این میگن چرا زدی؟
پدرم گفت: شما به چه حقی گفتین پسر من عذرخواهی کنه؟ شما بررسی کردین؟ من پشت این قضیه ایستادم،‌کار به استانداری هم کشید بکشد. آقا پیش‌نمازه نور چشم ماست، اما بچه‌ی من هم حق داره زندگی کنه.
من که می‌شنیدم بغضم ترکید. از روی غرور از اینکه پدرم از من ناراحت نیست.
پدرم با اکبر (ن) رابطه‌ی خوبی نداشت. اما به حاج حسن خیلی احترام می‌گذاشت.
من رفتم سر کلاس و پدرم بعد فهمیدم یکراست رفت سراغ حاج حسن و بعد از ظهر رفت مسجد به نماز و بعدش با آقا صحبت کرد.
آقا اظهار بی‌اطلاعی کرده بود. معلوم شد علیرضا به آقا نگفته بود. مستقیما به حاج حسن و اکبر (ن) گفته بود که قضیه به گوش آقا نرسد.
آقا به پدرم گفت: بگو آسید عظیم بیاد مسجد ببینمش. اینطور که شما میگین معلومه پسر شجاعیه (پدرم برای مادرم تعریف می‌کرد من شنیدم همین!)
من نماز مغرب و عشا با پدرم رفتیم مسجد. بعد از نماز آقا آمد سراغ من، دستی به سرم کشید و سرم را بوسید و گفت: می‌آیی بریم خونه‌ی ما؟ راستش نمی‌خواستم برم. نمی‌دانم دلیلش چی بود. نگاهی به پدرم کردم. پدرم گفت: حرف آقا رو رد نکن پسر، بعد خودت بیا خونه.
آقا از چشم‌هام فهمید که تردید دارم. به یکی از بچه‌های مسجد گفت: بگید محسن ما بیاد اینجا.
محسن آمد و آقا پیش من به محسن گفت: آقا محسن تو کار خوبی نکردی شاید همه حال شوخی نداشته باشن. محسن آمد مرا بوسید و من هم او را.
من تا سال‌ها نماز جماعت آقا را ترک نکردم. با محسن تا سال‌ها دوست بودیم و خانه‌ی هم می‌رفتیم، با وصلتی که خواستگاری‌اش توسط مادر محسن از خواهرم شد، فامیل هم شدیم.
محسن بعد از انقلاب در چند کشور سفیر شد، یکی دو بار دیدمش.
غرض این بود که قشری از ما دیکتاتور ساز هستیم. روحانیت برای خودش حقی را قایل نیست که بعضی از ما برای آن‌ها قائلیم و خرابشان می‌کنیم. دفاع بعضی از ما خدا می‌داند که بدتر از حمله است.
امروز آیه 50 سوره انعام را می‌خواندم. بگو به شما نمی‌گویم که خزاین خدا نزد من است. نه غیب می‌دانم و نه به شما می‌گویم که فرشته‌ام جز از آنچه به من وحی می‌شود پیروی نمی‌کنم. بگو آیا کور و بینا یکسانند؟ پس آیا نمی‌اندیشند؟
پس فرشته دانستن پیامبر ظلم به پیامبر است. خدای ناکرده اتهامی که وهابیون به ما می‌زنند که علی (ع) را تا مرز نبوت بالا می‌بریم، ظلم در حق علی (ع) است.
معصوم دانستن هر غیرمعصومی وا‌لـله ظلم به همان شبه معصوم است... .
وا... احمدی‌نژاد خیلی باتقواست که بعد از اینکه او را پیامبر بعد از این خواندند؛ ادعای خدایی نکرد!
ما ایرانیان در ارادت‌ورزی یا خود را از انسان فروتر می‌نشانیم یا مراد را از انسان فراتر ...
این آیه این خاطره را بیادم آورده همین!



شنبه 19 فروردين 1391
09:00:57
 
 
Copyright © 2019 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT