از تاریک‌خانه تا بایگانی‌های تاریک


مکثی برای عکس‌ نفیسه کلهر
خوب یادم هست دانش‌آموز بودم و یک بار دایی‌ام یکی از عکس‌های سه در چهاری را که برای ثبت‌نام مدرسه گرفته بودم، برداشت و گذاشت توی کیف پولش. قدیم اینطور بود که هرکسی کیف پولش را باز می‌کرد، حتما یکی دو قطعه عکس 3 در 4 از فامیل، دوست یا آشنای نزدیکش را پیش خود داشت. عکس‌های پرسنلی پر طرفدار بودند حالا اما این عکس‌ها طرفدار زیادی ندارند و مشتریشان هم کم شده، حتی بیشتر ادارات خصوصی هم خودکفا شده‌اند. در راستای بازاریابی بیشتر، دوربینی نصب کرده و با آن از ارباب‌رجوع عکس می‌گیرند و فرصت اینکه برود دنبال عکس و دیگر نیاید را به او نمی‌دهند. * سال‌هاست که عکس پرسنلی نگرفته‌ام. آخرین عکس‌های پرسنلی که گرفته بودم مربوط به ثبت‌نام کارشناسی ارشدم در سال 92 بود و یک‌بار هم چند سال بعدش برای کارت ملی هوشمند. سال 92 در دانشگاه آزاد، برای گرفتن عکس از ثبت‌نام کنندگان، یک دوربین دیجیتال را قرار داده بودند در یک سالن بزرگ. باید مقابل دوربین و در کنار صف طولانی ثبت‌نام کنندگانِ منتظری که خیره بودند به تو، روی یک چهارپایه می‌نشستی و بلافاصله دکمه شاتر از کمی دورتر فشرده می‌شد. بدون اینکه حتی بگویند «لبخند» یا «1 2 3...» یا بدون اینکه تذکر بدهند که موهایت را مرتب کنی یا تای لباست را صاف کنی، همین‌که می‌نشستی یک نفر پشت دوربین شاتر را فشار می‌داد و بعد بلند صدا می‌زدند: «نفر بعدی». حدس می‌زنم به خاطر همین شتاب بوده که مقنعه‌ام در عکس کارت دانشجویی‌ام کج بود. احتمالاً مسئولان فکر می‌کنند دانشجویان وقتی‌که در صف منتظرند می‌توانند مقنعه‌شان را صاف کنند پس نیازی نیست ما برای این کار زمان بگذاریم. فاصله نشستن روی صندلی تا گرفته شدن عکس و بلند شدن از روی صندلی برای من 10 ثانیه هم نبود. همین بود که آن صف طولانی به سرعت جلو می‌رفت؛ و جالب اینکه عکس هرچقدر هم بد می‌شد به کسی فرصت گرفتن دوباره‌ی عکس داده نمی‌شد. دوستی بعدها برایم تعریف کرد که آن سال‌ها دوستش را موقع عکس گرفتن خندانده و باعث شده او در عکس دهانش باز باشد و تمام دوران تحصیلش را با آن عکس ساخته و احتمالا بیشتر سوخته بوده است. برای درخواست کارت ملی هوشمند هم که رفته بودم، سرعت و شتاب زیاد بود؛ همانطور که مرحله به مرحله برگه‌ها پر می‌شد و مدارک تحویل داده می‌شد، در اتاقک کوچک نیم متر در نیم متر در دفتر پلیس+10 نشستم و کسی از بیرون عکس را گرفت و عکس همراه با اثرانگشت دیجیتالی که همان‌جا ثبت می‌شد، بلافاصله رفت روی اطلاعات کارت ملی. البته مسئول عکس آنجا وقتی نگاهی به عکس روی صفحه مانیتور انداخت گفت «اگه فکر می‌کنی خوب نشده دوباره بگیرم؟» عکسم اصلا خوب نبود، هنوز هم نیست. سنجاقی که روی شکاف مقنعه‌ام زده بودم تا حجابم را طبق مقررات حفظ کند، از زیر چانه تا 10 سانتیمتر پایین‌تر انگار دوخت بدترکیبی روی مقنعه‌ام ایجاد کرده بود و بدجور ناهماهنگی‌اش را نشان می‌داد. مقنعه‌ام کج بود. قیافه‌ام هم که مثل همیشه اصلا شبیه خودی که می‌شناختم نبود؛ اما گفتم «نه خوبه.» خوب نبود؛ اما مهم نبود که خوب نباشد. همین‌که طبق چهارچوب‌های خواسته‌شده باشد، بس بود؛ یعنی فکر می‌کردم اصلا نمی‌شود هم طبق چهارچوب‌ها حجاب کامل باشد و گردی صورت معلوم و چهره بی‌آرایش؛ و هم عکس زیبا و باب میلی داشته باشی. و از طرفی شتاب مدرنیته زود آدم‌ها را با خود همراه می‌کند. آن موقع‌ها خیلی سریع همراه با این شتاب از جزئیات می‌گذشتم و به سرعت زندگی تن می‌دادم. هنوز نتوانسته بودم عنان زندگی را در دست بگیرم و شتابش را مهار کنم. مهم نبود واقعا که تصویرم روی کارت چطور باشد. مهم این بود کارم راه بیفتد. زودتر کارتم را بگیرم تا بتوانم از این کاغذبازی‌های خسته‌کننده اداری رها شوم و بروم سراغ بقیه دغدغه‌های بی‌اهمیت، اما ضروری و وقت‌گیرِ زندگی اجتماعی. * حالا سال‌ها می‌گذرد از وقتی‌که برای اولین بار به عکاسی رفته بودم تا برای ثبت‌نام کلاس اول مدرسه عکس پرسنلی بگیرم. آن آرامش و آن آمادگی قدم به قدم برای عکس کجا و شتاب این روزها کجا؟ از شب قبل مادرم مقنعه سفیدم را شسته و اتو کرده بود؛ مقنعه برق می‌زد. آن را روی دسته صندلی پهن کرده بود که تا صبح صاف بماند. فردا با اینکه به سن تکلیف نرسیده بودم و روسری سر نمی‌کردم اما از خانه مقنعه‌ام را سر کردم. بلوز و شلواری پوشیده بودم که حالا به نظرم با مقنعه خیلی خنده‌دار بود. به‌خوبی یادم هست که بعدازظهر بود و با مادرم مسیر خیابان «بلوار وسط» را -که آن روزها چون خیابان بعد از چهارراه بلوار به سمت شمال امتداد نداشت، آن را «بلوار شمالی» می‌نامیدند- تا خیابان خیام وسط قدم زدیم. تصویر این خیابان در آن روزها را خوب به خاطر دارم؛ پیاده‌روهای وسیع و درختان بلندِ آن سال‌ها مثل حالا بود اما آرامش بیشتری داشت. خیابان‌ها خلوت بود و انگار که بر خلاف این روزها، همیشه با آرامش و صبوری طی می‌شدند. به عکاسی که رسیدیم روی صندلی نشستم و عکاس اولین عکس 3 در 4 ام را بعد از کلی صحبت و آمادگی گرفت. خوب که همه‌چیز را تنظیم کرد و پرده پشت سرم را عوض کرد، نورهای از دو طرف تابیده را روی صورتم بالا و پایین کرد و فوکوس دوربین را روی چهره‌ام قرار داد... بعد سرم و موهایم و صافی پشتم و لبخندم را کنترل کرد و پرسید آماده‌ام؟ چند بار تا پشت دوربین رفت و باز برگشت پیشم و دوباره چیزی مثل زاویه سرم را کمی تغییر داد یا توجه کرد که مقنعه‌ام از روی شانه‌هایم صاف پایین آمده باشد و بعد با دقت سعی کرد تا چیزی تغییر نکرده، به سمت دوربین برود و یک دو سه بگوید و یک‌بار شاتر را فشار دهد. فقط یک‌بار. آن جا هم راه برگشتی نبود و فرصت همین یک بار بود. راهی نبود که ببینی خوب شده یا نه و اگر نمی‌پسندی دوباره تکرار شود یا اگر لحظه آخر قوز کرده باشی یا قیافه‌ات را تغییر داده باشی، یک‌هفته‌ای طول می‌کشید تا معلوم شود عکس چطور از آب درآمده. گاهی هم عکاس در تاریک‌خانه تشخیص می‌داد عکس نباید چاپ شود و باید دوباره عکس گرفته شود. یک هفته دیگر هم رویش. اما آن یک هفته‌ای که عکس به تاریک‌خانه رفته بود تا روی کاغذهای زخیم و براق چاپ شود و برسد به دستم تا خودم را در آن شکل و شمایل ببینم؛ با آن مقنعه و آن چهره‌ی جدید که نشان از شروع 12 سال محصلی داشت، با مقایسه‌ی عکاسی‌های حالا، نشان می‌دهد چقدر صبور بودیم. وقتی هنوز در سرعت زندگی گم نشده و تسلیم مدرنیته نبودیم.  از آن سال‌ها تا حالا که اغلب بانک‌ها و دانشگاه‌ها و ادارات همان‌جا یک وب‌کم نصب کرده‌اند و می‌گویند به این دوربین نگاه کن و بعد عکست را ثبت می‌کنند، همه چیز تغییر کرده است. این روزها تنها بعضی ادارات دولتی که معمولا از دوره و زمانه خیلی عقب‌تر هستند و هنوز کاغذبازی‌ها و روال اداری طولانی و خسته‌کننده‌ی سابقشان را دارند، مجبورت می‌کنند بروی و عکس سه در چهار بگیری. آن هم فوری. گرفتن عکس‌های سه در چهار فوری کمی شبیه به شیوه سنتی ولی خیلی متفاوت است. هرچند همان لحظه عکس را می‌گیری و همان موقع چاپ می‌شود و تحویلت می‌دهند؛ و هرچند دیگر نگاتیوها با صبوری و بین انگشتان دستان عکاس در تاریک‌خانه آرام‌آرام رنگ نمی‌گیرند اما هنوز بیشتر از دوربین‌های نصب‌ شده پشت پیشخوان بانک‌ها حال و هوای قدیم را دارند. در نهایت وقتی در کمتر از چند دقیقه عکست را چاپ‌شده روی کاغذی بی‌کیفیت به دستت می‌دهند و می‌توانی بروی به بقیه گیرودار کارهای اداری‌ات برسی و بگذاری ‌عکست در پرونده‌های بایگانی‌ ادارات خاک بخورد، خوشحالی که کسی نمی‌بیند تا بگوید: «این که تو نیستی!»

دوشنبه 22 دي 1399
05:08:40
 
 
Copyright © 2021 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT