رنجِ جنون


نفیسه کلهر
«کاظم دیوانه»، «حجت خُله» یا «مولود دیوانه» و خیلی‌های دیگری که حالا اگر آن پسوند نامشان را ننویسم کسی آن‌ها را نمی‌شناسد؛ همه کسانی بودند که تمام عمرشان را در این شهر زندگی کرده‌اند. زندگی که چه عرض کنم، روزگاری را با تحقیر و سختی گذرانده‌اند و به گواه بسیاری از قدیمی‌ها بارها رنجیده‌اند، آزارده شده‌اند؛ کودکانی دنبالشان افتاده و به سویشان سنگ پرانده‌اند. چرا؟ چون بهره هوشی‌شان کمی کمتر از حد نرمال بوده؛ اما مگر تقصیر خودشان بوده است؟ بیشتر قدیمی‌ها به‌جز ترس و آزار رساندن و سرکار گذاشتن، خاطره دیگری از آن‌ها به یاد ندارند. هرچند بعضی‌ها هم معتقدند چون رفتار آن‌ها، بچه‌ها و دیگران را می‌ترساند، بچه‌ها هم به آن‌ها سنگ می‌زدند و این یک رفتار دو طرفه بوده است؛ اما انگار هیچ‌کس نبود که برای بچه‌ها توضیح بدهد که آن‌ها هم مثل ما هستند. احساس و عاطفه دارند؛ ممکن است ناراحت شوند. بعضی‌هایشان سن و سالی دارند، از درآمد همین پادویی کردنشان خرج یک خانه را می‌دهند؛ غرور دارند و ممکن است از برخوردهای این چنینی به درد بیایند. شاید کسی این حرف‌ها را به بچه‌ها نمی‌زد؛ چون خود بزرگترها هم این‌ها را نمی‌دانستند.  آقا فتح‌ا... مهربان است. آن‌قدر مهربان که همیشه می‌خندد. رویش نمی‌شود با خانم‌ها حرف بزند. چند بار سراغش می‌روم؛ اما از من دور می‌شود. صاحب‌کارش؛ «محمدرضا» یا به قول فتح‌ا... و مادرش «آقا محمد» باید چند بار برود و با صبوری و روی خوش راضی‌اش کند تا به داخل مغازه بیاید و بتوانیم چندکلمه‌ای حرف بزنیم. بالاخره می‌آید روی صندلی مقابلم، کج می‌نشیند؛ تا نگاهمان مستقیم به هم نیفتد. با تمام‌صورتش می‌خندد. آن‌قدر همیشه خندیده است که اطراف دهانش پر از چین‌وچروک‌هایی از رد خنده است، لباس‌هایش مرتب است و بیشتر سوالاتم را با یک کلمه جواب می‌دهد. ـ آقا فتح‌ا... شما اینجا کار می‌کنی؟ ـ آره ـ آقا محمد اذیتت نمی‌کنه؟ ـ نه ـ باهات مهربونه؟ ـ آره روی دیوار مغازه لوح یادبودی است برای صعود سراسری قله‌های بالای 4000 متر در سال 1377. صاحبان این مغازه پدر و پسر ورزشکاری هستند که محبتشان را می‌شود از رفتارشان با فتح‌ا... و بچه‌ها و حتی گلدان‌هایی که در شلوغی مغازه با طراوت و شاداب مانده‌اند، تشخیص داد. به‌جز دوچرخه‌هایی که بین وسایل مرغداری است و استفاده می‌شوند، یک دوچرخه قدیمی هم بالای در آویزان شده که به گفته آقا محمد 50 سالی هست که استفاده نشده است. اینجا مغازه‌ای است یکی دو خیابان آن‌طرف‌تر از شاهزاده حسین(ع) که تاسیسات مرغداری می‌فروشد، روی بعضی از جعبه‌های اجناس، نقاشی‌هایی کشیده شده که می‌گویند کار آقا فتح‌ا... است. مغازه آقا محمد معمولا پاتوق بچه‌هایی است که بین دستفروشی‌شان در خیابان‌ها به او سر می‌زنند و گاهی با مدادرنگی‌هایی که آقا محمد در مغازه دارد، نقاشی می‌کشند. آقا فتح‌ا... هم کنارشان نقاشی‌هایی کشیده است. نقاشی بچه‌ها پر از رنگ است؛ اما نقاشی آقا فتح‌ا... با یک خودکار آبی کشیده شده است. شکل‌هایی که معلوم نیست آدم‌اند یا خط‌خطی. ـ اینا چی هستن که کشیدی آقا فتح‌ا...؟ می‌خندد ـ آدم هستن؟ یا خرگوش؟ می‌خندد فتح‌ا... حدود 40 سال سن دارد و فرزند آخر خانواده‌ای با 3 فرزند معلول است. علی و مهدی دو برادر بزرگ‌تر او هر دو سال‌ها در بهزیستی بودند. علی سال قبل فوت کرده است. حالا فتح‌ا... با مادرش «آباجی» زندگی می‌کند و درآمدی که روزانه از مغازه آقا محمد دارد و انعامی که بعضی مشتری‌ها به او می‌دهند، بخش زیادی از خرج‌های روزمره‌ زندگی‌شان را می‌چرخاند. ـ اینجا چه‌کار می‌کنی؟ ـ می‌خندد ـ هر روز مشتری هست؟ ـ اره ـ وقتی مشتری نیست چه‌کار می‌کنی؟ ـ هیچی ـ چند سالته؟ ـ دو سال ـ چند وقته اینجا هستی؟ ـ هستیم دیگه ـ اینجا مغازه چی هست؟ ـ می‌فروشیم دیگه ـ بچه‌های محل چطورن؟ خوبن؟ ـ نه بابا. همه بچه‌ن ـ اذیت می‌کنن؟ ـ نه موتورو گاز می‌دن. دخترخاله‌ام با اینا رفیق شده، من کار ندارم. به من فحش می‌دن. دعوا می‌کنن. موتورو گاز می‌دن. در می‌زنن می‌گن بیا بیرون. من جواب نمی‌دم. زنگ زدن من جواب ندادم. دوتا دستمالیا بودن. میان دنبال آدم. ـ چرا؟ ـ مرض دارن. اذیت می‌کنن. دخترخاله‌ام با اونا رفیق شده. از این‌که درباره این موضوع زیاد حرف می‌زند، تعجب می‌کنم. حتما مساله‌ی مهمی است. آقا محمد که با لبخند به حرف‌های ما گوش می‌دهد، میان حرف را می‌گیرد و طوری که فتح‌ا... بشنود، شمرده‌ شمرده، توضیح می‌دهد: «آقا فتح‌ا... قبلا خیلی عصبانی می‌شد؛ اما الان خیلی آقا شده، هر وقت کسی چیزی بگه، می‌یاد داخل مغازه و می‌ره طبقه بالا دراز می‌کشه، کاری به کارشون نداره.» بعد رو به من می‌کند و توضیح می‌دهد: «یک گروه 6 ـ 7 نفره موتورسوار هستن که تقریبا هر روز یکی دو بار از اینجا رد می‌شن و دوست دارن فتح‌ا... را اذیت کنن. این کار تفریحشان شده، هرچند وقت هم یک‌چیزی پیدا می‌کنن که عصبانی‌اش کند، قبلاً بی‌دلیل می‌گفتند «لبو» و فتح‌ا... حساس شده بود روی این کلمه. حالا هم گیر داده‌اند که با دخترخاله‌ات دوستیم. آن‌قدر این حرف‌ها را می‌گویند تا فتح‌ا... از کوره در برود و عصبانیتش را ببینند و بخندند.» می‌پرسم اصلا دخترخاله‌ای دارد؟ «نمی‌دانم» درباره بقیه اهل محل می‌خواهم بدانم اینکه رفتارشان با فتح‌ا... چطور است؟ لبخند تلخی می‌زند و سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «کلا انگار ما آدم‌ها دوست داریم سربه‌سر کسی بگذاریم که زود عصبانی می‌شود.» او می‌گوید حتی فتح‌ا... قبلا از شدت ناراحتی و عصبانیت گاهی تشنج می‌کرد و حالش بد می‌شد. حتی در خانه هم به خاطر این عصبانیت، مادرش؛ آباجی خیلی اذیت می‌شد. ـ با آباجی چه‌کار می‌کنید در خانه؟ ـ فیلم می‌بینیم. ـ پدرت کجاست؟ ـ فوت کرده  از مغازه بیرون می‌روم تا سر کوچه بعدی عطر نان تازه تمام فضا را پرکرده است. وارد کوچه می‌شوم و در یکی از بن‌بست‌ها به منزل آباجی و فتح‌ا... می‌رسم. در می‌زنم و کمی طول می‌کشد تا زنی با دستان لرزان، لنگ‌لنگان به مقابل در برسد. می‌گوید گوش‌هایش صدای زنگ را خوب نمی‌شنود. از دالانی رد می‌شویم و بعد از یک پیچ به حیاطی می‌رسیم که تک درخت بزرگی دارد. دو طرف حیاط اتاق‌هایی است. آباجی با فارسی دست‌وپاشکسته می‌گوید هر اتاق را یک نفر اجاره کرده‌ است. در یکی از اتاق‌ها هم آباجی و فتح‌ا... با هم زندگی می‌کنند. خانه قدیمی است و نیاز به تعمیرات اساسی دارد؛ اما تمیز و مرتب است. حیاط جارو شده و آلبالو‌های تازه و رسیده‌ی روی درخت، نشان از رسیدگی به درخت و باغچه دارد. از پنجره معلوم است که اتاق مرتب است. متکاهایی که ملحفه‌ی سفید دارند، روبه‌روی تلویزیون کوچک خانه به دیوار تکیه داده شده‌اند. پیرزن کنار بند رختی از لباس‌های شسته شده‌ی پسرش، برایم توضیح می‌دهد که از وقتی کرونا شایع شده، فتح‌الله هر روز که به خانه می‌رسد دوش می‌گیرد و تمام لباس‌هایش را می‌شوید و روی بند آویزان می‌کند. پیرزن از اخلاق خوب و مهربانی پسرش می‌گوید و اینکه بسیاری از کارهای خانه با فتح‌ا... است و در هر کاری کمک می‌کند و برای پیرزن عصای دست است: «اگر کسی اذیتش نکند پسر آرامی است. زرنگ است. پول می‌دهم شیر و میوه و نان می‌خرد. در اتاق تکانی کمک می‌کند. من که دست‌وپایم درد می‌کند و نمی‌توانم کاری بکنم. اگر او نباشد اصلا کارهایم راه نمی‌افتد.» آباجی بین غم گذشته و نگرانی آینده می‌گوید شب‌هایی که زیاد گریه می‌کند، در خواب می‌بیند که پسر مرحومش به او می‌گوید: «مامان گریه نکن. بسه دیگه. اگه گریه کنی چشمات کور می‌شه‌ها.»  از خانه‌ی انتهای کوچه بن‌بست تا مغازه راه زیادی نیست. فتح‌ا... هر روز چند بار این مسیر را می‌رود و می‌آید. آقا محمد می‌گوید فتح‌ا... از بچگی همیشه اینجا بوده: «چون منزلش نزدیک مغازه ما بود. پدرش همیشه به پدرم می‌گفت هوای فتح‌ا... ما را داشته باش و از وقتی هم که پدرش مرحوم شد، فتح‌ا... خیلی بیشتر پیش ما می‌آید و یکی دو سالی هم هست که دائم پیش ماست و اینجا با هم همکاریم.» آقا محمد از نگرانی‌اش برای فتح‌ا... می‌گوید اینکه آباجی خیلی سنش بالا رفته و هر روز ضعیف‌تر می‌شود و او نمی‌داند بعد از آباجی چه سرنوشتی در انتظار فتح‌ا... است.  از مغازه بیرون می‌آیم و این حرف در گوشم تکرار می‌شود که «آدم‌هایی هستند که از عصبانیت دیگران لذت می‌برند!» و فکر می‌کنم به شکل‌های مختلف ظلم؛ اینکه گاهی می‌تواند به شکل یک تفریح ساده باشد، آن‌قدر ساده که حتی ممکن است ظالم باورش نشود چقدر احمقانه به یک مظلوم، ظلم کرده است.

دوشنبه 9 تير 1399
03:49:45
 
 
Copyright © 2020 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT