گفت‌وگوی ولایت با فرزند جانباز آزاده‌ای که بافت و نسوج بدنش را اهدا کرد


پدرم بعد از شهادت هم ایثار کرد
گفت‌و‌گو ـ پروین شهسواری: ماجرای اهدای عضو، ماجرای عاشقی است؛ داستان قرب الهی است؛ سرگذشت خانواده‌های ایثارگری است که با گذشتن از اعضای کالبد عزیزانشان، ناامیدی مطلق همنوعان نیازمند به عضوشان را به لحظاتی سرشار از امید و اعتقاد تبدیل می‌کنند و شادی وصف‌ناپذیر این درماندگان را به نظاره می‌نشینند و الحق که چه دشوار است این تصمیم، چه مصمم است این اراده‌ی وصف‌ناپذیر و چه آزمون الهی غریبی را با سربلندی پشت سر می‌گذارند؛ گویی در آن لحظات عجیب در اوج وصلند و می‌توان فریاد اناالحق را از ذره ذره وجودشان شنید. اینجا مکانی است برای گفتن از بخشش، ایثار، بزرگی و ... گرچه نوشتن از مرگ چندان شیرین نیست، اما گاهی عروج یک فرشته، ناجی جان کسانی می‌شود که لحظات زندگی‌شان را با مرگی سخت دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند. فراز این فرشته مرگ نیست، جاودان شدن است، ثبت شدن در خاطره‌هاست و ماندن برای همیشه است؛ و چه ماندنی؛ ماندنی که روح زندگی را در کالبد رنجور کسی می‌دمد که امیدی به فردایش ندارد و روزنه امیدش هر روز کوچک‌تر می شود و افق نگاهش محدودتر.‌ اما در این میان هستند کسانی که ایثار و از خودگذشتگی را به تمام واژه معنا کردند کسانی که در طول هشت سال دفاع مقدس در سنگر برای دفاع از این سرزمین جنگیدند، مجروح شدند، اسیر شدند، اما هیچ‌گاه ذره‌‌ای از ایثار‌ و مردانگی شان کم نشد؛ آن هنگام که عزم سفر کردند و جان به جان آفرین تسلیم کردند با ایثار خود افرادی را از مر‌گ نجات دادند، چه فرق دارد روزی در سنگر و جبهه روزی دیگر در بیمارستان و جانی دیگر بخشیدن به بیماران نیازمند‌. معتقدم خدا به انسان‌های بزرگ این شانس را می‌دهد که در یک دوره زندگی چندین بار فداکاری و ایثار کنند. برخی به دنیا می‌آیند تا واژه‌ی ایثارگری را به حقیقی‌ترین شکل ممکن معنا کنند. مصداق بارزی از ایثار و از خودگذشتگی می‌شوند و روح فداکاری در تمام لحظات زندگی‌شان جاری است. شهید "محمد حسین رضایی وناشی " یکی از همین آدم‌ها بود. کسی که در 20 سالگی و در سال 65 عازم جبهه شد، در دهلران دچار عارضه شیمیایی شد بیش از دو سال در اسارت دشمن بود و پس از آزادی با مشکلات به جا مانده از جانبازی و آزادگی سر کرد و در آخر بافت و نسوج بدنش‌ را به چندین بیمار نیازمند اهدا کرد. شهید رضایی ‌از قهرمانانی است که کنارمان زندگی می‌کنند و ساده از کنارشان رد می‌شویم. این رزمنده ‌قزوینی 30 درصد جانبازی داشت او سال 1367 بر اثر جراحات ناشی از بمب‌های شیمیایی در دهلران جانباز شد و سپس به اسارت دشمن بعث درآمد و سال‌ها با عوارض ناشی از جانبازی زندگی کرد و در آخر با اهدای بافت و نسوج بدنش به جمع دوستان شهیدش پیوست. از این مرد بزرگ سه فرزند به نام‌های اسماعیل، ابوالفضل و فاطمه به ‌یادگار مانده و پسر این ‌شهید بزرگوار «اسماعیل رضایی‌« در گفت‌وگو با ولایت از روزهای جانبازی و اسارت ‌پدر تا تصمیم برای اهدای عضوشان می‌گوید. اسماعیل رضایی با بیان اینکه پدرش در سال 65 عازم جبهه می‌‌شود می‌گوید: در سن 20 سالگی پدرم عازم جبهه می‌شوند و تا سال 67 چندین بار بر اثر اصابت ترکش جراحت‌های مختلفی داشته‌اند. وی ‌به روز اسارت این شهید اشاره می‌کند ‌و می‌گوید‌: وی در تاریخ 21/4/67 در منطقه شرحانی دهلران ایلام درست زمانی که شش روز قبل از اتمام جنگ تحمیلی دچار اصابت بمب‌های شیمیایی دشمن می‌شود. به گفته‌ی فرزند این شهید در همان روز در تک دشمن شهید محمد حسین رضایی به اسارت دشمن درمی‌آید و با شرایطی بسیار بد همراه با شکنجه و آلام روحی و عدم رسیدگی در اردوگاه عراق وضعیت بیماری او بدتر می‌شود. وی به ذکر خاطره‌ای از شهید اشاره می‌کند و می‌گوید: بعدها از پدرم شنیدم که گفت در روز اسارت تا آخرین لحظه سلاحش را زمین نگذاشته و اعتقاد راسخی به امام راحل داشته طوری که عکس ایشان همیشه روی خشاب اسلحه‌اش وجود داشته است. رضایی ادامه می‌دهد: پدرم می‌گفت: در زمانی که به اسارت دشمن‌ درآمدم مورد بدترین شکل توهین و شکنجه قرار گرفتم. فرزند این آزاده جانباز و شهید سرافزاز اسلام در بخش دیگری از سخنانش به بازگشت اسرا در سال ‌69 اشاره می‌کند و می‌گوید: خانواده پدر‌م بعد از اسارت چندین ماه از ایشان خبر و اطلاعی نداشتند و در نهایت سال 69 همزمان با ورود آزادگان به کشور ایشان نیز به وطن و آغوش خانواده بازگشتند. وی ادامه می‌دهد: پس از بازگشت ایشان مشغول به کار می‌شود و سپس ازدواج می‌کنند. اسماعیل از رنج و دردهای پدرش در ایام پس از اسارت می‌گوید‌ و می‌افزاید: جراحات شیمیایی باعث ایجاد مشکلات ریوی و اعصاب و روان ایشان شده بود و طی این سال‌ها به لحاظ جسمی و روحی سختی‌های زیادی را متحمل شدند. وی با بیان اینکه پدرم چهار سال از بهترین سال‌های عمرش را برای جنگ و دفاع مقدس از این مرز و بوم صرف نمود می‌گوید هیچ‌گاه به دنبال سهم‌خواهی و یا استفاده از شرایط نبود معتقد بود برای خدا قدم برداشتن اجر و قربش بی‌نهایت است. وی به خصوصیا‌ت اخلاقی پدرش اشاره می‌کند و می‌افزاید: وی بسیار آرام و کم حرف بود هر کسی نیاز به کمک داشت دریغ نمی‌کردند و تا جایی که در توان داشتند کمک می‌کردند. خیلی دلسوز و عاطفی بودند. آدم مغرور و خشکی نبودند‌ و با کودکان بسیار مهربان بود. اسماعیل به روزی که پدرش آسمانی شد می‌پردازد و ادامه می‌دهد: هر سال چندین نوبت ‌به دلیل جراحات شیمیایی پدرم در بیمارستان بستری می‌شد، ولی در تاریخ 17/11/91 به دلیل شدت گرفتن عوارض ریوی پس از تحمل سال‌ها بیماری در سن 43 سالگی ‌در بیمارستان بقیه‌ا... تهران به رحمت خدا رفتند. وی به موضوع اهدای بافت و نسوج و پیشنهاد این قضیه در پزشکی قانونی کهریزک اشاره می‌کند و می‌گوید: در تاریخ 18 بهمن‌ماه سال 91 وقتی برای تحویل پیکر مطهر پدرم به پزشکی قانونی کهریزک مراجعه کردیم پزشک مربوطه پیشنهاد اهدای بافت و نسوج را به ما داد. رضایی خاطرنشان می‌کند: با پیشنهاد پزشک بدون درنگ موضوع را پذیرفتم که باعث تعجب پزشک و کادر پزشکی قانونی شده بود، چرا که در آن سال‌ها این موضوع هنوز جانیفتاده بود، اما بنده خواستم گنجینه‌های ایثار پدرم کامل شود و قبول کردم کار اهدا انجام شود. وی ادامه می‌دهد: استخوان ساعد ساق پا ران پا ساعد و بازو ودریچه‌های قلب پدرم اهدا شد. اسماعیل رضایی خاطر‌نشان می‌کند: پدرم را پس از تحویل در مزار شهدای شریف‌آباد در کنار مزار شهدای گمنام به خاک سپردیم. وی تاکید می‌کند: شاید استخوان تنها اجزایی از بدن باشد که پس از سال‌ها در خاک باقی می‌ماند، اما پدرم با معنا کردن ایثار به حقیقی‌ترین شکلش بدون استخوانی در بدن به خاک سپرده شد. وی خدا را شاکر است که توانسته در آن لحظه تصمیم اهدا را بگیرد تا سهم کوچکی در ایثارگری این شهید بزرگوار داشته باشد.  

دوشنبه 26 خرداد 1399
03:41:29
 
 
Copyright © 2020 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT