شهدا هوای ما را دارند!


یادمان عروج جاودانه‌ی مادر صبور شهید «ناصر سیاهپوش»
لیلا قربانی در بسیج دانشگاه رسم بود که هر یک از دانشجویان، یک شهید را به عنوان دوست خود انتخاب کرده و به نیابتش کارهای خیر انجام می‌داد. با او درد و دل کرده و سر مزارش رفته و کارهایی از این قبیل. من و خیلی از دوستانم هم شیفته‌ی "سید ناصر سیاهپوش" شده بودیم. آن روزها من این شهید را برادر خودم انتخاب کردم و بعد از آن هر بار که مسیرم به گلزار شهدا می‌خورد و اکثر پنجشنبه‌ها اگر فرصت می‌کردم، سر مزارش می‌رفتم. طوری شده بود که دیگر کسی در خانه‌ی ما این شهید را سید ناصر سیاهپوش خطاب نمی‌کرد و همه می‌گفتند "داداش ناصر". یک سال با دانشجویان دانشگاه بین‌الملل راهیان نور رفتیم، هنگام بازدید از دو کوهه، نمایشگاهی از آثار جنگی را راه‌اندازی کرده بودند و عکس‌های شهدا و یکسری از آثار جبهه را هم گذاشته بودند. وارد نمایشگاه که شدیم، خانمی نشسته بود و یکسری فرم زیر دستش‌ بود و هر کسی می‌آمد و از چادر خارج می‌شد، صدایش می‌کرد به سمت خودش و چیزهایی به او می‌گفت. ما هم که آمدیم از چادر خارج شویم، صدایمان کرد و گفت: خانم‌ها نمی‌خواهید یکی از شهدا را به عنوان دوست خودتان انتخاب کنید؟ من از طرف "نایب شهدا" با شما صحبت می‌کنم. ما می‌خواهیم هر یک از زائران جنوب و مسافران راهیان‌نور، یکی از شهدا را به نیابت انتخاب کند و از طرف‌شان کارهایی که قسمت نایب شهدا می‌گوید انجام دهد. من آن روز با یک غروری گفتم: من خودم برادر و دوست شهید دارم و نیازی نیست از بین این شهدا کسی را انتخاب کنم. آن خانم هم لبخندی زد و گفت: چقدر خوب خیلی عالیه. پس اگر ممکنه بیایید اینجا و این فرم را در مورد برادر شهیدتان پر کنید و اطلاعاتی که از شهید می‌خواهیم بنویسید و در این طرح نیابت از شهدا شرکت کنید. من هم فرم را گرفتم. آن روزها هنوز چشمانم را عمل نکرده بودم. البته نزدیک‌بینم خوب بود و می‌توانستم فرم‌ها را بخوانم و شروع کردم به خواندن اطلاعاتی که می‌خواستند: اسم، فامیل، نام پدر، تاریخ تولد، تحصیلات، متاهل، مجرد، دارای فرزند یا خیر و... اینها را که خواندم دیدم هیچی از سید ناصر سیاهپوش نمی‌دانم. من که تا آن روز فقط ادعا داشتم شهید سیاهپوش برادرم است، حالا می‌دیدم چیزی از او نمی‌دانم. البته یک اسم و فامیل و یک آدرس از مزارش بلد بودم و دیگر هیچ! راستش آن لحظه به خود آمدم و انگار یک تلنگری به من خورد که کجای کاری؟ شمایی که هیچ اطلاعاتی نداری و اصلا نمی‌دانی خانواده سید ناصرکجا هستند، مادرش زنده است یا نه و در چه وضعیتی دارند زندگی می‌کنند، چطور ادعا می‌کنی که شهید برادرت است؟ در همین فکرها بودم که به آن خانم گفتم: شماره تماس به من بدهید. من به شهرم بروم و پس از اینکه اطلاعات را کامل کردم، با شما تماس می‌گیرم. بعد برگشتم قزوین. تعطیلات عید گذشت و مجدد رفتم دانشگاه. از دوستانم و بچه‌های دانشگاه تحقیق را شروع کردم. اما در مورد خانواده سید ناصر، چیزی دستم را نگرفت و متاسفانه دانشگاه هم چیز خاصی نداشت و مدارکی که نایب‌الشهدا از من خواسته بود نتوانستم پیدا کنم. البته گلزار شهدا هم رفتم و از مسئولین آنجا سوال کردم ولی چیز خاصی نگفتند و نداشتند که در اختیارم قرار دهند. به ذهنم نرسید که به بنیاد شهید بروم و اصلا نمی‌دانستم که اگر می‌رفتم بنیاد شهید، کاری از پیش می‌بردم یا نه. چند وقت گذشت و من بی‌خیال قضیه شدم تا اینکه از نایب شهدای تهران زنگ زدند و گفتند اطلاعات دوست شهیدت را که می‌گفتی کامل کرده‌اید؟ ما از ایشان مدارک می‌خواهیم و اگر عکسی وجود دارد برای ما اسکن کنید و بفرستید. و من باز هم شرمنده شدم و ارسال اطلاعات شهید را به وقت دیگری وعده دادم. ماه مبارک رمضان آن سال، برای شرکت در برنامه‌ی شب‌های قدر، رفتیم گلزار شهدا تا آن جا با شهدا مراسم قدر بگیریم. وقت خوندن دعای جوشن کبیر که شد، اهل خانواده رفتند سر مزارش و تا نزدیک اذان صبح آنجا نشستند و قرآن سر گرفتند. من هم کمی دورتر کنار مزار شهید آقامحسن حاجی میری نشستم و از دور نگاهشان می‌کردم و توی خیال با خودم با سید ناصر حرف می‌زدم. بهش گفتم داداش! چون دنبال خانواده‌ات و مدارکت نبودم من را حتی نزدیک مزارت هم راه نمی‌دهی. از کی منتظرم این‌ها بلند شوند و من بیایم نزدیک مزارت و با تو دردودل کنم، ولی احساس می‌کنم از این محوطه نزدیک‌تر دوست نداری بیایم. از طرفی هم پاهایم نمی‌کشید که سر مزارش بروم. احساس می‌کردم این طلب نشدنم از سوی ایشان است، نه من. به هر طریق که بود، شب قدر هم تمام شد و یک فاتحه از دور خواندم و برگشتیم زیباشهر. آن موقع ساکن این شهر بودیم. فردای آن روز برای نماز ظهر رفتیم مسجد حضرت ابوالفضل(ع) که روبروی کانون توانا بود. توی قنوت نماز دلم شکست و اشک‌هایم ناخودآگاه جاری شد و از خداوند خواستم کمک کنم تا بتوانم دوباره دل برادر شهیدم را به دست آورم. حالا دیگه باورم شده بود، از اینکه برای عهدی که در جنوب بسته بودم و همت نکرده بودم، از من دلخور است. خیلی دلم شکست و یک گریه مفصل کردم و برگشتم کانون و سرکارم. آن زمان من مسئول کتابخانه‌ی کانون توانا بودم. هم در کتابخانه و هم آموزش آنجا با آقایی کار می‌کردیم به نام حاج محسن قانع که مسئول فرهنگی کانون توانا بودند. روزی صحبت می‌کردند و می‌گفتند که هرازگاهی شعر می‌گویند و اصرار داشتند شعرهایشان را بخوانم. با وجود اینکه هیچ تخصص و تبحری در شعر نداشتم، با اصرار ایشان قبول کردم و گفتم چشم می‌خوانم. فقط نظر احساسیم را می‌توانم بگویم چون تخصصی ندارم. لذا یک برگه آچار پرینت شده به من دادند و گفتند که این اشعار خودم است و لطف کنید بخوانید و نظرتان را بدهید. راستش برگه را گرفتم و یک نگاه سرسری و بی دقت انداختم و به حالت تایید گفتم خیلی قشنگه. خیلی با احساس است. خیلی خوب. ولی ای کاش بیشتر تمرین کنید و از این جور صحبت‌ها. یکی از دوستانم که کنارم بود، برگه ی شعر را از من گرفت و شروع به خواندن اشعارش با صدای بلند و احساسی کرد و از آقای قانع می‌پرسید اینجا مخاطب شما چیست و منظورتان کیست؟ و ایشان هم توضیح می‌داد. برایم مهم نبود و من هم داشتم سرسری گوش می‌کردم. نمی‌دانم چرا آن روز اصلا حوصله شعر و شاعری و نظر دادن را نداشتم. آن هم در مورد شعر که هیچ تبحر و تخصصی در موردش نداشتم. اما دو بیتی آخر صفحه بود که یکدفعه نظر مرا به خودش جلب کرد و گوش‌هایم تیز شد. در آن دو بیتی کلمه‌ی سیاهپوش به گوشم آشنا بود. مثل فنر از پشت میز پریدم و رفتم به سمت آقای قانع و پرسیدم: منظور شما از سیاهپوش کیه و کدام سیاهپوش و شما چه نسبتی با سیاهپوش‌ها دارید؟ سیاهپوش‌هایی که شهید دارند؟ و سوال‌هایی پشت سر هم و بدون اینکه منتظر جواب باشم می‌پرسیدم. آقای قانع گفتند: بله من این شعر را در مورد برادر دوستم که شهید شده است گفتم. پرسیدم: برادر دوست شما، همان سید ناصر سیاهپوش است؟ شما با کدام برادرش دوست هستید؟ گفتند: با آسید جواد دوست هستم. ایشان دوست صمیمی من هستند. این را که گفت، یک دفعه مثل اینکه حاجت گرفته باشم و دعاهای شب قدرم مستجاب شده باشد شوکه شده و بهت زده نگاهم به آقای قانع خشک و اشک‌هایم سرازیر شد. آقای قانع از حالت من تعجب کردند و پرسیدند چه شده است؟‌ چرا اینطور شدی؟ چرا حالت بهم خورد؟ که من هم ماجرای شهید را برایشان تعریف کردم و ایشان هم خیلی سریع شماره‌ی آسید جواد خدا بیامرز را گرفتند و به ایشان زنگ زدند. کمتر از ده دقیقه دیدم در چارچوب درب کتابخانه، سید ناصر عزیز من ظاهر شد. عجب شباهتی داشت. واقعا باورم نمی‌شد که اینقدر شباهت به همدیگر داشته باشند. آسید جواد وارد شد. نشستیم دور میز کتابخانه آقای قانع و ماجرا را برایش تعریف کردم و ایشان هم قول داد با مادرش هماهنگ کنند و یک روز ما را به خانه شان دعوت کنند. بعد از چند روز که با آقا جواد و مادر بزرگوارشان هماهنگ شده بود، من و دوستم، خواهرم و آقای قانع راهی منزل سید ناصر شدیم. آن روز، روز موعود بود. قلبم بدجوری به در و دیوار می‌کوبید. نفسم از خوشحالی و از شدت اشتیاق، بند آمده بود. آقای قانع طبق معمول مجهز به دوربین، یک بسته باقلوا و یک شاخه گل آماده بود و رفتیم درب منزل شهید ناصر سیاهپوش. آن روز، روز خاصی بود. دو ساعت تمام نشستیم پای درد و دل مادر شهید سیاهپوش. خدا بیامرز از بچ‌گی، جوانی و شیطنت‌ها و سرانجام، رفتن شهید گفت. از آخرین باری که رفت و اینکه یک صندوقچه از تمام چیزهایی که از سید ناصر باقی مانده بود، آورد و دو دستی تقدیم من کرد. آسید جواد به من گفت مادرم این صندوقچه را مثل گنج از همه پنهان کرده و برایش خیلی عجیب بود که هر چه مدارک بود دو دستی آورده و به من تقدیم کرده است. هر چه عکس از سید ناصر سیاهپوش مانده بود، از مدارک تحصیلی و از کارنامه ابتدایی تا دانشگاهی. هر چه یادگاری داشت برای من آورد و به رسم امانت به من سپرد. من هم خوشحال از اینکه برادرم از من رو برنگردانده است، همه را به امانت گرفتم و بردم اسکن کردم و برای برنامه‌ی نایب شهدا ارسال کردم و امانتی‌ها را هم برگرداندم و عهد بستم هر از گاهی یک سر به مادر و برادرم بزنم. بعد از آن، آقای قانع فیلمی را که تهیه کرده بود تبدیل به کلیپ کردند و یک شعری هم در همین رابطه از خودشان سرودند و یک روز هم از من دعوت کردند برای ضبط آن شعر بروم منزلشان. من آن شعر را خواندم و آقای قانع روی کلیپ کار کردند. و آنجا بود که به من ثابت شد، شهدا هوای ما را دارند. شهدا هستند و زنده‌اند و تنهایمان نمی‌گذارند و دریچه‌ای به سوی ما باز می‌کنند تا هر وقت که گرفتار می‌شویم و احساس می‌کنیم همه درها به سوی ما بسته شده است، برایمان واسطه‌های آبرومند خداوند در روی زمین می‌شوند و من به زنده بودنشان یقین پیدا کردم.

يكشنبه 21 ارديبهشت 1399
03:34:36
 
 
Copyright © 2020 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT