اینجا دیگر کسی لباس نمی‌دوزد


نفیسه کلهر
آن‌طور که قدیمی‌ها می‌گویند، در زمان پهلوی اول بود که کارخانه چیت‌سازی در شمال کشور شروع به کار کرد و پارچه‌هایی که از به هم بافته شدن تار و پودهای الیاف تولید می‌شدند، از آن زمان کم‌کم در سراسر کشور دیده شدند. هر چند مدتی هم از روسیه پارچه وارد می‌شد؛ اما بعد از احداث ‌کارخانه پارچه‌بافی شمال بود که راسته بزازهای بازار سنتی شکل دیگری گرفت. در واقع از آن زمان نامش شد؛ «راسته بزازها». «این راسته پر بود از پارچه‌فروش‌ها.» حالا اما لباس‌های آماده‌ی تولیدی‌ها است که مغازه‌های این راسته را پرکرده؛ بچه‌گانه زنانه، مردانه، لباس‌های مجلسی پر زرق و برق و ابتدای راسته هم چند آیینه و شمعدان و لوسترفروشی است. از بین همه آن بزازان قدیمی، حالا تنها بزازی «صابونچی» مانده است و حاج احمد صابونچی آخرین نسل از این خانواده است که در این شغل مانده و با 86 سال سن، چراغ آن را روشن نگه داشته است. پلاک 36 و 38 این راسته، جایی است که بین مغازه‌های قدیمی و در دوره‌ای هم نونوار شده، هنوز رنگ و بوی قدیم را دارد. *** درهای ‌ 4 لنگه سبزرنگ تمام ورودی مغازه را گرفته و بالای آن نرده‌های فلزی ظریف و درهمی مثل حفاظ نصب شده است. یک قدم که پا را داخل آن دکان بگذاری، قفسه‌های چوبی را می‌بینی که دور تا دور، روی دیوارها نصب شده‌اند. قفسه‌های سبزرنگی که می‌گوید اوستای نجاری که آن را ساخته خیلی سال است که مرحوم شده اما یادگاری‌اش مانده است. مغازه سقف طاقی شکل دارد که گچ روی دیوارها، گَرد تیره‌ای از غبار سال‌های دور، با خود دارد. *** صبح زود است و مغازه‌های بازار یکی‌یکی در حال باز شدن‌ هستند، پیرمرد به آرامی و سختی توپ‌های پارچه را جا به جا می‌کند. می‌پرسم:«شما شاگرد ندارید؟ سخت نیست تنها کار کردن؟» دست از کار می‌کشد و شمرده شمرده توضیح می‌دهد: « قدیم شاگرد داشتیم. صبح به صبح می آمد درِ خانه و کلید مغازه را می گرفت و می آمد در را باز می‌کرد و آب و جارو می کرد و همه چیز را مرتب می کرد. شب ها هم ما به خانه می رفتیم و بعد از ما همه چیز را جمع و جور می کرد و در مغازه را قفل می کرد و کلید را می‌آورد دم خانه تحویل می‌داد. تا سال 90 هم شاگرد داشتیم؛ اما جوان‌های الآن تنبل شده‌اند. اهل کار نیستند. شاگردها نمی‌توانند کار کنند. مزد زیاد می‌خواهند. اینجا هم آن‌قدرها در نمی‌آورد. چند سالی است که خودم کم‌کم کار می‌کنم.» خودش توضیح می‌دهد: « من بازنشسته‌ام، اینجا هم می‌آیم که سرم گرم باشد. عادت کرده‌ام. نمی‌توانم بیکار بمانم.» از روزهای کودکی می‌گوید؛ آن روزهایی که برای بار اول پا به حجره گذاشته و این کار را شروع کرده: « حدوداً 7 ساله بودم که آمدم اینجا و پیش پدر و برادرم کار کردم. بعدها هم که به مدرسه رفتم، بعد از مدرسه هر روز در حجره بودم. تا کلاس 9 درس خواندم و بعد از آن هم دیگر دائم اینجا مشغول به کار شدم؛ تا همین امروز.» پریز و کلیدهای روکار مغازه را می‌بینم که روی تخته چوبی منظم چیده شده‌اند و اوستای بزاز از دورانی برایم می‌گوید که تمام روشنایی مغازه‌های بازار با چراغ‌های زنبوری نفتی تامین می‌شد: «قدیم همین‌که هوا تاریک می‌شد، مغازه‌دارها همه می‌بستند و می‌رفتند خانه. دیگر در بازار پرنده پر نمی‌زد. چراغ‌ها هم آن‌قدر لازم نمی‌شد. الان اما تا ساعت 9 شب هم حتی بازار شلوغ است.» یک قاب عکس بزرگ بالای ورودی پستوی مغازه است، که زیر آن نوشته‌شده: «زنده‌یاد حاج اسماعیل صابونچی» برادر بزرگ‌تر حاج احمد که حالا 6 سال است مرحوم شده. از روزهایی که بعد از فوت پدر، دو برادر باهم مغازه را اداره کرده‌اند می‌گوید و سختی این 6 سال تنهایی. می‌گوید از نسل بعدی خانواده هم کسی تمایلی ندارد این کار را ادامه بدهد. از مشتری‌ها می‌گوید و می‌رسد به اینکه بعضی مشتری‌هایش حالا نوه‌های مشتری‌های قبلی هستند. از اعتمادی که در بازار بود یاد می‌کند و توضیح می‌دهد: «بیشتر خریدها نسیه بود. نه چک بود و نه سفته یا برات. این همه بانک نبود. تنها دو بانک داشتیم که خیلی هم گذرمان به آنجا نمی‌افتاد. ما یک دفتر داشتیم در مغازه که در آن حساب هر مشتری را می‌نوشتیم، هرکسی هم سر ماه که می‌شد خودش می‌آورد حسابش را صاف می‌کرد. آدم‌ها خوش‌قول بودند و خوش‌حساب.» تایید می‌کند که بیشتر مشتری‌ها را هم می‌شناختند: «‌حتی خانه‌شان را هم می‌دانستیم کجاست. قزوین که این همه جمعیت نداشت.» هرچند سری تکان می‌دهد و می‌گوید: «حالا همه آن آدم‌ها رفته‌اند. حتی همسایه‌ها هم دیگر فوت‌شده‌اند. تنها من مانده‌ام.» *** حالا بیشتر قفسه‌های مغازه پر است از طاقه‌های تور و ملحفه و پارچه‌های ساده‌ی تک‌رنگ و نهایتاً پارچه برای چادر نماز. اجناس تنوع آن‌چنانی ندارند و به گفته‌ی حاج احمد کیفیت سابق را هم ندارند؛ اما او از روزهای رونق مغازه یاد می‌کند، آن روزهایی که هنوز لباس‌های حاضری به بازار نیامده بودند: «پدرم می‌رفت و از شمال پارچه می‌آورد و در مغازه می‌فروختیم. آن زمان لباس‌های حاضری نبود و تقریباً برای تهیه همه لباس‌ها، باید پارچه می‌خریدند و می‌بردند پیش خیاط تا به قواره هر کس، برایش می‌دوخت. کار و کاسبی خیاط‌ها هم پر رونق بود.» *** روی دیوارهای مغازه تابلوهای زیادی است، همه را توضیح می‌دهد: «‌آن عکس شهیدان اوایل انقلاب است این طرفی هم امام خمینی (ره).» طوری بدون پسوند و پیشوند نام برخی چهره‌های مذهبی را می‌گوید که انگار سال‌های طولانی با همه آن‌ها صمیمی بوده: «آن که عکس «کافی» است و آن هم «صامت؛ پیش‌نماز مسجد» و آن بالایی هم « مرعشی نجفی» و آن هم که معلوم است «مطهری» است.» * راسته بزازها حالا به جای پارچه‌فروشی، پر شده از مغازه‌هایی که لباس‌های حاضری می‌فروشند و اجناسشان آن‌قدر متنوع و مختلف هستند که کمتر کسی دیگر می‌خواهد پارچه بخرد و بدوزد. علاوه بر آن در این زمانه دیگر تحمل صبر کردن برای تمام مراحل انتخاب و خرید پارچه و چند بار امتحان کردنِ لباس نیمه دوخته شده تا آماده شدن لباس‌ها هم نیست.

دوشنبه 14 بهمن 1398
04:54:42
 
 
Copyright © 2020 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT