خاطرات یک قرن در قاب همایونی


نفیسه کلهر
اگر کسی حتی یک بار از خیابان پبغمبریه رد شده باشد، درِ دو لنگه فلزی که تابلوی «عکاسی همایون» بر آن نصب شده است را دیده و اگر عکاسی باز بوده باشد، آن دالان و اتاقی که در انتهایش قرار دارد، حتما توجهش را جلب کرده است. ساختمان کوچکی که بین مغازه‌های لوازم ورزشی فروشی و حالا چند ام.دی.اف سازی، یکی از قدیمی‌ترین عکاسی‌های شهر است؛ و بیشتر از صد سال است که در آن عکاسی می‌شود. زهرا خیر که این ساختمان و این شغل را از پدرش به ارث برده، از تاریخ این عکاسخانه می‌گوید.  دمدمای غروب است که به عکاسی می‌رسم، اطراف درِ این ساختمان، قاب‌هایی فلزی روی دیوار نصب است که مثل بیشتر عکاسی‌های قدیم، محلی برای قرار دادن عکس‌ها به عنوان نمونه کارِ عکاس است. چراغ اتاق انتهای دالان روشن است ولی خود دالان تاریک است. چند پله پایین می‌روم و از دالان حدودا 4ـ5 متری می‌گذرم و به یک راهرو می‌رسم که یک طرفش رو به حیاطی که حدوداً یک طبقه پایین‌تر است؛ نرده دارد. درِ اتاق را که باز می‌کنم، گرمای مطبوع داخل، سرمای استخوان سوزِ بیرون را از یادم می‌برد. یک اتاق نسبتا کوچک با یک بخاری پشت پنجره‌ی بلند رو به حیاطش که 5 صندلی در اتاق چیده شده و مقابل در یک میز فلزی گذاشته ‌شده. روی میز، یک کامپیوتر و یک تلویزیون کوچک قرار دارد. خانمی از اتاق پشتی به داخل می‌آید، پشت میزش می‌نشیند و می‌گوید بفرمایید. زهرا خیّر که حالا بیشتر از سی سال است که عکاسی همایون را به‌تنهایی اداره می‌کند از گذشته این‌طور می‌گوید: «قدمت عکاسی در این ساختمان حدود صد سال است، قبل از پدرم سید علی عکاس اینجا عکاسی می‌کرد، سید علی عکاس اینجا مستاجر بود و بعد از او پدرم سرقفلی این ملک را از صاحب‌خانه خرید.» توضیح می‌دهد: «چند سال قبل وقتی دختر سید علی عکاس، از فرانسه به ایران آمده بود، به اینجا هم سر زد.» ساختمان اصلی عکاسی دو اتاق کوچک دارد و یک راهروی باریک که از آن راهرو راهی هست به حیاط. یک اتاق دیگر هم پایین پله‌ها در حیاط است که مدتی تاریک‌خانه‌ی عکاسی همایون بوده. آن سمت حیاط چند پله دیگر است که بالا می‌رود و میگویند می‌رسد به اتاقی که بخشی از انباری مغازه‌های کنار خیابان است. در همین خانه کوچک سید علی عکاس و خانواده‌اش زندگی می‌کردند و همین‌جا عکاسخانه او هم بود. دختر سید علی عکاس که به قول زهرا خیّر حالا بانوی مسنی است، در دیدارش از این خانه گفته که من اینجا متولد شدم. میان صحبت‌ها، مردی وارد می‌شود و می‌گوید ماشینم را بدجایی پارک کرده‌ام و خانم عکاس، بدون آنکه نامش را بپرسد یک سری عکس دخترانه را با کاتر می‌برد و در پاکت می‌گذارد و تحویلش می‌دهد. می‌پرسم: «اوایل کارتان به عنوان یک عکاس، به راحتی شما را پذیرفتند؟» «اصلا!» ادامه می‌دهد: «حتی وقتی می‌آمدند و مرا می‌دیدند، می‌گفتند شما عکاسی می‌کنید؟ می‌گفتم مگه من چمه؟»  پیرمردی به آرامی وارد می‌شود و سلام می‌دهد و در مورد همکار عکاسم که بیرون در حال عکاسی است، می‌پرسد «این عکاسی‌ها برای چیست؟» خانم خیّر توضیح می‌دهد که از روزنامه آمده‌اند، مرد قانع می‌شود و عذرخواهی می‌کند و بیرون می‌رود. زهرا خیّر لبخند می‌زند و من درباره این نظارت همسایه‌ها از او می‌پرسم: «همه همسایه‌ها از اول همین‌طور هوای شما را داشتند؟» «بله خیلی.» اشاره می‌کند: «این آقا که اصلاً حس نمی‌کنم همسایه است، بیشتر شبیه به دایی یا عموی من است. هر وقت هم هر کاری داشتم که خودم نمی‌توانستیم انجام دهم، کافی بود، هر کدام از همسایه‌ها را صدا بزنم، بلافاصله می‌آمدند و کمک می‌کردند.» ادامه می‌دهد: «آن موقعها در قزوین خیلی باب نبود که خانم‌ها بیرون کار کنند، نگاه نکنید که الآن عادی شده» اشاره می‌کند به اینکه زمان زیادی طول کشید تا مردم او را بپذیرند: «چون هیچ خانم عکاسی در شهر نبود.» با اشاره به اوایل انقلاب، وقتی که می‌خواستند شناسنامه‌ها را از شاهی به جمهوری اسلامی عوض کنند می‌گوید: «اما خیلی زود روزهایی آمد که تا ساعت 12 شب وقت نهار خوردن نداشتم، جمعیت زیادی در سراسر این دالان صف بلندی می‌بستند و در نوبت عکس بودند، خیلی سرم شلوغ می‌شد، بعضی وقت‌ها حتی 3 روز بود که نخوابیده بودم تا عکس‌ها را چاپ کنم و تحویل بدهم.» ادامه می‌دهد: «این کار به شیوه سنتی سختی‌های زیادی داشت؛ مثل اینکه برای ظهور حتی نباید از دستکش استفاده می‌کردم چون حساس بود و ممکن بود نگاتیوها از دستم لیز بخورند، از طرفی داروهای ظهور شیمیایی بودند و وقتی کارم تمام می‌شد و برق تاریکخانه را روشن می‌کردم، دستم آن‌قدر ترک خورده بود که خون میامد.»  اوایل بلد نبودم از داروی حاضری استفاده کنم، طبق فرمول‌های پدرم دارو درست می‌کردم که هم ترکیب آن سخت بود و هم اینکه 20 دقیقه باید دارو را تکان می‌دادم. می‌پرسم: «پس عکاسی را از پدرتان یاد گرفتید؟» تعجب می‌کنم وقتی می‌گوید: «نه اتفاقاً پدرم خیلی دوست نداشت من و خواهرهایم اینجا کار کنیم، فقط بعضی وقت‌ها آخر هفته می‌آمدم و در کار چاپ کنارش بودم و کمی هم یاد گرفتم» ادامه می‌دهد: «اما وقتی خیلی زود فوت کرد مجبور شدم همه کارها را خودم یاد بگیرم.» از روزهای شروع کارش بعد از فوت پدرش این‌طور می‌گوید: «اگر حمایت‌های مادرم نبود اصلا نمی‌شد این کار را شروع کنم.» توضیح می‌دهد: «تا موقعی که راه بیفتم همیشه همراهم بود، بیشتر موقع‌ها در عکاسی می‌نشست و کنارم بود و بعد از اینکه کار یاد گرفتم هم با من بود، درواقع تا موقعی که زنده بود همیشه کنارم بود و تشویق‌هایش خیلی موثر بود.» او در مورد ظهور عکس‌ها می‌گوید: «من حتی داروهای ظهور را نمی‌شناختم، بعضی از همکاران پدرم آمدند تا چیزی یادم بدهند اما قدیم آموزش‌ها خیلی اصولی نبود. کنارشان می‌ایستادم اما در تاریکی اتاق ظهور چیزی نمی‌دیدم و خیلی سخت بود؛ اما به مرور همه چیز را خودم یاد گرفتم.» زهرا خیّر در مورد سختی کارش این‌طور توضیح می‌دهد: «ظهور نگاتیو خیلی حساس بود چون نگاتیوها در دارو لیز می‌شدند و اگر در تاریکی اتاق ظهور و در ظرف دارو نگاتیوها به هم می‌خوردند روی عکس خط می‌افتاد» می‌گوید: «اوایل نگاتیوها را 3ـ4 تایی در دارو می‌گذاشتم که خب برای حدود 100 تا 200 نگاتیو این کار خیلی زمان‌بر بود؛ اما یادم هست یک‌بار برای سازمان حج و زیارت 1500 عکس گرفته بودم و برای بار اول ریسک کردم و همه را باهم ظاهر کردم. به خودم گفتم یا همه‌شان خراب می‌شود و دوباره باید عکاسی کنم یا درست می‌شود. از قضا عکس‌ها خیلی هم خوب شد.»  می‌پرسم: «پس عکاسی شغل خانوادگی شما بوده؟» می‌گوید: «پدر بزرگم و پدرش زرگر بودند؛ طلا می‌ساختند و می‌فروختند؛ اما پدرم نخواست زرگر باشد؛ رفت و پیش «آندره» که آن زمان تنها عکاس شهر بود؛ شاگردی کرد و عکاسی را آنجا یاد گرفت.» اصغر خیّر متولد 1310 بود و دخترش می‌گوید که اسم «همایون» را او برای این عکاسی انتخاب کرد و او هم دوست دارد این اسم مثل همه چیزهای دیگر همین‌طور بماند. پریز و کلیدهایی که همه روی یک تخته ابتدای اتاق عکاسی قرار دارند، حتی لامپ مهتابی که با فلز برنز رنگی از سقف آویزان است، یک زنگ بلبلی قدیمی گوشه اتاق انتظار که برای زمانی است که مشتری در اتاق آن طرفی حاضر شده و می‌خواهد عکاس را با خبر کند، گوشه گوشه‌ی ساختمانی که یک قرن قدمت عکاسی دارد پر از خاطره است و همه چیز همان‌طور حفظ‌شده است. این عکاس می‌گوید: «اولین دوربینی که با آن عکاسی کردم یک دوربین فانوسی بود با بدنه‌ای چوبی که از پدرم برایم مانده بود.» زهرا خیّر که حالا آتلیه‌ای هم در شمال شهر دارد اما دوست دارد که این عکاسی را هم سرپا نگه دارد و همه چیز را همان‌طور حفظ کند. یادش هست اوایل کارش وقتی هنوز روس‌ها در ایران بودند روزی یک مرد روس آمد و خواست آن دوربین را 150 هزار تومان بخرد: «خیلی اصرار کرد اما من گفتم نه نمی‌فروشم، این‌ها یادگاری هستند، هنوز هم دوربین و وسایل تاریک‌خانه‌ام را دارم.» و می‌گوید که آن دوربین الآن دکور آتلیه‌اش شده.  از خاطرات جذاب کارش، مشتری‌های زیاد هستند که به قول خودش او یا پدرش عروسی‌شان را عکاسی کرده‌اند و حالا همان‌ها نوه‌هایشان را برای عکاسی می‌آورند به اینجا و توضیح می‌دهد: «طوری صمیمانه رفتار می‌کنند مثل اینکه اینجا مال خودشان است» و او به نظر می‌رسد که از این قضیه راضی است.  الآن همه چیز خیلی راحت شده اما انگار آن موقع وقتم بیشتر بود، بیشتر کتاب می‌خواندم؛ اما الآن انگار مدام درگیریم و نمی‌فهمیم وقت چطور می‌گذرد! هنوز هم که همه چیز دیجیتالی شده اما من باز هم به‌جز چاپ همه کارها را خودم انجام می‌دهم. این روزها اما عکاسی مثل قدیم لذت ندارد، مثل وقتی که کاغذ را در دارو می‌انداختم و منتظر می‌شدم تا آرام آرام رنگ بگیرد و عکس شکل بگیرد؛ این مرحله آخر خیلی برایم جذاب بود و عشق عکاسی به نظرم همان بود. حتی مشتری‌های قدیمی‌ام هم می‌گویند که آن عکس‌ها یک چیز دیگر بود. خیلی دوست دارم حالا عکس‌های قدیمی را ترمیم کنم.  به گرمی تا ابتدای دالان بدرقه می‌شوم و از عکاسی بیرون می‌آیم، هوا تاریک شده، به زن‌هایی فکر می‌کنم که در محدودیت‌ها و سختی‌ها چه پرتلاش و با اراده ...

دوشنبه 23 دي 1398
05:01:21
 
 
Copyright © 2020 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT