شهزاده‌ی ویرانه‌نشین


جدا از هویتی که شخصیت‌های مذهبی به خودی خود دارند و قابل احترام هستند، مکان‌های مذهبی اما مامنی هستند برای افراد ناامید و بی‌پناه. با هر علم و اعتقادی، مکانی که همیشه همه افراد در آن به راز و نیاز می پردازند، انرژی معنوی زیادی دارد و مکان‌های مذهبی از این دید قابل احترام‌اند.
 صبح سرد زمستانی است. محوطه امامزاده سرد و خلوت است. یکی از خادمین افتخاری امامزاده پیرمردی است با ریش‌های سفید. همان‌طور که میله‌پردار مخصوص خادمین را در دست دارد، در حیاط قدم می‌زند. او برایم می‌گوید که همسرش بیمار است. هر ماه باید بروند تهران و کلی خرج دوا و دارویش می‌شود. همسرش نمی‌تواند خیلی کار کند؛ اما خادم افتخاری اینجاست. هر سه‌شنبه باید هر طور شده بیاید و اینجا در کارها کمک کند. پیرمرد می‌گوید: «من هم همراهش می‌آیم. وقتی باهم برویم و بیاییم خیالم راحت‌تر است.» کمی در حیاط قدم می‌زنم و پیرمرد دوباره به سمتم می‌آید و زنی را نشانم می‌دهد که در گوشه حیاط و رو به درِ غربیِ کفشداری زنانه، روی یک صندلی تاشو نشسته است. زنی با چادر مشکی که روبند مشکی‌اش از زیر چشمانش تا روی سینه‌ را پوشانده. جلوتر که می‌روم از زیر چادر کلاه گرمش مشخص است که آن را تا روی آبروهایش پایین کشیده است. یک عینک آفتابی بزرگ هم روی صورتش زده. تقریباً از صورتش چیزی معلوم نیست. خادم امامزاده می‌گوید آن خانم چند ماه است که هر روز صبح می‌آید و تا ظهر اینجا می‌نشیند. با هیچ‌کس هم حرف نمی‌زند. می‌گوید کر و لال است. زیر برف و باران و آفتاب و سرما همان‌جا رو به امامزاده می‌نشیند و معلوم نیست چه حاجتی دارد. به‌پیش زن می‌روم. خانم با دیدنم از روی صندلی بلند می‌شود. سلام می‌دهم و با اشاره به گوش‌ها و زبانش و دستی که در هوا تکان می‌دهد به من می‌فهماند که نه صدایی را می‌شنود و نه حرف می‌زند. لبخند می‌زنم و چند سؤال دیگر می‌پرسم. دوباره همین کار را تکرار می‌کند. کمی صحبت می‌کنم و سوال دیگری می‌پرسم: «برای زیارت آمده‌اید؟» به نشانه تائید سری تکان می‌دهد. می‌پرسم: «حاجت دارید؟» و کم‌کم شروع به حرف زدن می‌کند. می‌گوید: «دوست ندارم با کسی حرف بزنم. بعضی‌ها سوالات خیلی شخصی می‌پرسند. حد را رعایت نمی‌کنند. من اصلا دوست ندارم به بعضی سوال‌ها جواب بدهم. حاجت را هم که نباید گفت. حاجت را فقط باید به خداوند سبحان گفت. گفتن حاجت به بنده‌ها شرک است. من وقتی می‌گویم که حاجت دارم برای آدم‌ها کافی نیست. می‌خواهند از همه‌چیز سر دربیاورند. من هم دیگر با کسی صحبت نمی‌کنم. من کاری به کار کسی ندارم؛ اما دیگران به همه‌ چیز کار دارند؛ خیلی سوال می‌پرسند.» من هم کنجکاوم؛ اما سعی می‌کنم چیزی از حاجتش نپرسم. می‌پرسم پس امامزاده قرار است حرف شما را به خدا برساند؟ «نه امامان رئوف هستند، فرزندان آن‌ها هم رئوف هستند. امام‌ها حتی شفاعت آدم‌های بد را هم می‌کنند. ان‌شالله شفاعت ما را هم بکنند.» البته می‌گوید که راضی‌ است به رضای خدا و هرچه که خدا صلاح بداند همان می‌شود اما ادامه می‌دهد: «اما من ناامید نمی‌شوم.» می‌گویم «اگر به رضای خدا راضی هستید، اما ماه‌ها اینجا نشستن، مثل این است که اصرار دارید برای به دست آوردن چیزی که خدا صلاح نمی‌داند.» می‌گوید: «من ناامید نمی‌شوم درِ این خانه را زیاد می‌زنم. خدا فرموده که بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را. حتی جایی گفته که حتی نمک غذایتان را از من بخواهید.» سعی می‌کنم بیشتر از این برایش مزاحمت ایجاد نکنم. با کلی دعای خیر بدرقه‌ام می‌کند. در حیاط امامزاده قدم می‌زنم و صدای بال کبوترهای حرم که بین گنبد و سردر شمالی هرازگاهی به هوا بلند می‌شوند تنها صدایی است که در محوطه می‌پیچد. چند پسربچه شاید 12 ساله روی لبه یکی از حجره‌ها نشسته‌اند. یکی از آن‌ها سیگار می‌کشد. یکی از خانم‌های خادم، دستانش را به هم قلاب کرده، چند قدم می‌رود سمت بچه‌ها، بعد می‌ایستد. دوباره برمی‌گردد. بی‌تابانه نگاهشان می‌کند. بعد از کمی تعلل آرام آرام به سمت بچه‌ها قدم می‌زند و پسر تا او را می‌بیند بلند می‌شود و از جمع دوستانش جدا می‌شود و می‌رود. یکی از خادمین آقا به سمت خانم می‌آید و می‌گوید شماره آن خانمی که دوست داشت برود مشهد را بدهید. یک نفر نذر کرده و بلیت گرفته برایش. خانم خادم می‌پرسد کدام خانم؟ و بین حرف‌ها می‌گوید که خیلی ناراحت شده چون‌که دیده یک پسربچه سیگار می‌کشد. از کنارشان رد می‌شوم و به بیرون می‌روم. سمت غرب حرم امامزاده حسین (ع) محله دباغان است.  ساختمان فعلی شهزاده حسین (ع) ساختمان زیبایی است. داخل حرم شکوه خاصی دارد که هر بیننده‌ای را مجذوب می‌کند؛ دیوارهایی که با کاشی و آینه و گچ‌بری‌های رنگارنگ تزئین شده است و برخلاف سایر امامزاده‌ها ورودی‌هایش به دو قسمت مردانه و زنانه تقسیم نمی‌شود و هرکدام وردی جدایی دارند؛ در مردانه رو به شمال است و ایوان بزرگ‌تری دارد با آینه‌کاری‌های ارزشمند. سمت جنوبی که ورودی بخش زنانه است کاشی‌کاری‌هایی با زمینه سبزرنگ دارد. بالای سردر ضلع شمالی آن روی کاشی‌ها نام ناصرالدین‌شاه به چشم می‌خورد و معلوم است که این بنا در دوره ناصری ساخته شده است. در کتاب مینودر درباره پیشینه این ساختمان نوشته شده که از وضعیت و چگونگی ساختمان بقعه درگذشته هیچ اطلاعاتی در دست نیست، اما آثار موجود نشان می‌دهد که در سده هشتم و نهم این آرامگاه دارای بنایی عالی بوده است. به گفته گلریز ظاهرا در فاصله میان دو دوره چنگیزیان و صفویه، به واسطه کشت و کشتارها و کشمکش‌ها و ناامنی‌ها، در حدود دو قرن، کسی متوجه تعمیر بقعه نبوده و این ساختمان به ‌تدریج نابود شده است. گلریز در سال 1368 نوشته است که حتی خودش هم در مدت چهل سال اخیر دو بار شاهد خرابی‌های وارد آمده به گنبد و ایوان و دیوارهای حرم بود و هر بار یکی از خیران به مرمت ویرانی‌ها کمربسته و از نابودی آن جلوگیری کرده است. در زمان نوشتن این گزارش هم اداره اوقاف استان قزوین اعلام کرده که آغاز مرمت این بقعه ضروری است؛ چراکه به گچ‌بری‌ها و آینه‌کاری‌های بنا آسیب واردشده و رطوبت در بنا نفوذ کرده است. به گفته محمدعلی گلریز دقیقاً معلوم نیست چه کسی بقعه اولیه را ساخته؛ اما می‌توان احتمال داد که «سلطان الجایتو؛ شاه خدابنده» و پسرش «سلطان ابوسعید بهادر خان»، همچنین برخی از فرمانروایان علوی گیلان به ساختمان یا مرمت این بقعه اقدام کرده باشند اما سندی در دست نیست. اما بازسازی بنا در دوره شاه طهماسب صفوی، اقدام مهمی بوده چنانکه گلریز در این باره نوشته است: «اگر در طی دو سده مزبور این بنا مرمت نمی‌شد حالا اثری از آن نمانده بود و مسلم است که شاه‌طهماسب صفوی در بنای این بقعه سهم بزرگی داشته است.» این تجدید بنا توسط زینب بیگم دختر شاه‌طهماسب زمانی که وضع آستانه به واسطه فرسودگی قابل تعمیر نبود، انجام شد. اما در نهایت در سال 1313 ه.ق در زمان ناصرالدین شاه قاجار وقتی که «سعدالسلطنه» فرمانروای قزوین بود، ساختمان قبلی امامزاده خراب شده و ساختمان فعلی به جای آن ساخته شد و تنها اثری که از ساختمان قبلی در ساختمان فعلی است کتیبه‎ای است که متعلق به زینب بیگم بوده و قبلا بر سر در شمالی قرار داشته؛ اما پس از ساخت بنا آن را بر سر در جنوبی نصب‌کرده‌اند و کتیبه‌‌ای با نام ناصرالدین‌شاه بر سر در شمالی آن نصب شد. سیاه کلاه هنوز هم خیلی از قدیمی‌های شهر، در حیاط این امامزاده، در جای نامشخصی می‌ایستند و رو به زمین چیزی می‌خوانند. یادشان هست که اینجا قبل از مرمت پر بود از سنگ‌قبرهای قدیمی و هرکسی حدودی را به یاد قبر یکی از رفتگانش تعیین کرده و آنجا می‌ایستد و برای شادی روح مرحوم فاتحه می‌خواند. در کتاب «مینودر» اشاره شده که تا دهه شصت در سمت جنوب شرقی صحن شهزاده حسین‌(ع) روی یکی از قبرها یک سنگ دیده می‌شد که به شکل سر یک مرد یا قالب کلاه بود ولی از هر طرف صاف بود. آن‌طور که در این کتاب آمده کسانی که حاجتی داشتند آن سنگ را به دست می‌گرفتند و حاجت خود را نیت می‌کردند اگر سنگ در دست آن‌ها چرخ می‌خورد نشانه‌ی این بود که حاجتشان برآورده می‌شود. گلریز در مورد علت توسل اهالی به این سنگ، این‌طور توضیح داده: «سیاه کلاه از سرشناسان قزوین بود و برای تقسیم آب باغستان‌های قزوین مقرراتی وضع کرده بود و خود او هم کاملاً مراقب بود که برخلاف حق و عدالت عملی نشود و حق حق‌داری پایمال نگردد». در مینودر در این مورد حتی روایتی هست که «یک‌بار پسر سیاه کلاه یا به خواهش استاد و یا به طیب خاطر، خواست خدمتی به آموزگار خود کند؛ پس برخلاف مقرراتی که پدرش وضع کرده بود بند آبی را که حقابه دیگری بود شکسته و آب را به باغ آموزگار خود بست. چون این خبر به سیاه کلاه رسید برای اینکه در آینده کسی جرات نکند مقررات او را لغو کند و به‌دلخواه خود رفتار کند پسرش را آورد و جلوی همان نهر خواباند و سد بست و آب را به باغی که ذی‌حق بود جاری کرد». محمدعلی گلریز معتقد است: «این فداکاری سیاه کلاه که قانون را با منتهای سختی درباره‌ی فرزند خود اجرا کرد و فرد را فدای جامعه نمود، سبب شد که دیگر کسی هوس تجاوز به زیردستان نکند و حقوق ضعیفان محفوظ بماند.» از این‌ جهت ظاهراً پس از مرگ سیاه کلاه، این سنگ را به نشانه‌ی قدرشناسی روی مزار او گذاشته‌اند و نیازمندان پارچه‌های زیادی به سنگ بسته بودند و گویا از روح مرد مصمم بودن و هدایت‌طلبی در انجام مقاصد و حاجات می‌نمودند اکنون آن سنگ که طرف احترام و حاجت‌خواهی بسیاری از مردم آن محدوده بود ازمیان‌رفته و دیده نمی‌شود». هر چند حالا سال‌هاست که در حیاط اصلی این امامزاده نه اجازه‌ی دفن کسی است و نه اثری از مقبره‌های پیشین. تنها یک حیاط در ضلع شرقی امامزاده است که یک در چوبی بزرگ به آن باز می‌شود. آنجا محلی است برای تدفین اموات. دورتادور حیاط آرامگاه‌های خانوادگی و خصوصی است و در وسط حیاط هم قبور زیادی به ردیف قرار دارند. در جنوب این قسمت یک محوطه‌ی دیگر است که آن‌هم مخصوص قبرهای خصوصی است. ضلع جنوبی آستان امامزاده هم دری دارد که رو به محوطه بزرگی باز می‌شود: «مزار شهدای جنگ تحمیلی» و اخیراً چند ردیف هم قبور شهدای مدافع حرم به آن اضافه‌شده است. تیشه مسئولان بر ریشه‌ی بافت تاریخی آستان مقدس شهزاده حسین‌(ع) در کنار محله تاریخی دباغان واقع است. سال 91 که طرح توسعه آستان مقدس شهزاده حسین‌(ع) با همکاری بین شهرداری قزوین، اداره اوقاف، سازمان میراث فرهنگی استان و اداره راه و شهرسازی آغاز شد. هیچ‌کدام از کارشناسان طرح به اهمیت بافت تاریخی محله توجه نکردند. در این طرح که به نظر متخصصین، به‌درستی کارشناسی نشده بود، قسمت مهمی از بافت تاریخی دباغان تخریب شد. حتی وجود خانه تاریخی «مومنان» که متعلق به دوره‌ی قاجار بود در این طرح نادیده گرفته شد. نتیجه‌ی طرح توسعه آستان شهزاده حسین‌(ع) حالا تنها از بین رفتن بخش مهمی از بافت تاریخی شهر است و خانه مومنان هم به حال خود رها شده؛ طوری که حالا دیوارهایش خراب شده و در و پنجره‌اش دزدیده‌شده و زیر گچ‌بری‌های زیبا و رنگارنگش جای روشن شدن آتش افراد بی‌خانمان است و در هر پستویش اثری از سرنگ و تزریق مواد به چشم می‌خورد. از طرفی دیگر این طرح در میانه راه و به دلیل اختلاف بین سازمان‌های مجری، نیمه‌کاره رها شد. حالا سال‌ها است که بخشی از این محله تاریخی به خرابه‌هایی تبدیل‌شده که محل زندگی حیوانات است و معتادان در آن خرابه‌ها وقت می‌گذرانند. جدا از آن اهالی در پی شروع این طرح اصیل این محله مجبور به کوچ اجباری از خانه‌های ابا و اجدادی‌شان شدند. یکی از اهالی این محله به ولایت گفت: «راضی به فروش خانه‌مان نبودیم. ما چندین نسل در این محله زندگی کرده بودیم. از طرفی خانه کوچک ما را آن‌قدرها هم نمی‌خریدند؛ اما وقتی آب و برقمان قطع شد و خانه‌های اطرافمان را با بلدوزر خراب کردند، مجبور شدیم خانه را بفروشیم و با پولش هم جایی نمی‌شد خانه خرید.» این پیرمرد که هر روز به محله‌ی قدیمی‌اش سر می‌زند و چند ساعتی روی پله‌های مسجد دباغان می‌نشیند، ناراضی است که خانه‌اش را خراب کرده و بیرون از شهری که در آن به دنیا آمده و بزرگ‌شده؛ حاشیه‌نشین شده‌ است. یکی از اهالی، اینجا را با مناطق جنگ‌زده سوریه و لبنان مقایسه می‌کند و می‌گوید: «برای زیارت امامزاده حسین‌(ع) از شهرهای مختلف ایران می‌آیند و این است وضعیتی که در کنار این مرکز مذهبی مهم می‌بینند. اگر شهرداری به فکر ما نیست به فکر آبروی خودش باشد». خانمی که با نوه‌اش به نانوایی محله آمده، می‌گوید: «به کجا شکایت کنیم؟ چند سال است وضع ما همین است. بچه‌ها را نمی‌توانیم بگذاریم تنها بیایند بیرون، آن‌قدر که این خرابه‌ها ناامن است. خودم هم گاهی جرات نمی‌کنم از این سمت رفت و آمد کنم». پیرمردی سرم فریاد می‌زند: «‌چند سال است که هر روز وقتی‌که در خانه‌ را باز می‌کنم با این وضعیت روبرو می‌شوم. مگر من چقدر دیگر زنده‌ام که باز هم باید صبر کنم؟‌« در تمام این سال‌ها بارها مسئله محله دباغان در رسانه‌های مختلف مطرح‌شده؛ اما کو گوش شنوا؟ *** به‌هرحال حرم شهزاده حسین‌(ع) و حتی گورستان «کهنبر» یا همان «عتیق» که 1000 سال پیش در اطراف این امامزاده واقع بود و بزرگ‌ترین گورستان شهر به‌حساب می‌آمد، همیشه محل تدفین بزرگان زیادی بوده است؛ شهدا، علمای مذهبی و دینی و افراد سرشناس و مورداحترام برای اهالی. اخیراً بنیاد شهید استان اعلام کرده که سنگ‌قبر بعضی از شهدای جنگ تحمیلی را برای حفظ احترام به مقام شهدا تعویض کرده است؛ اما اداره اوقاف یا سازمان‌های مجری طرح توسعه شهزاده حسین‌(ع) در این سال‌ها برای احترام به این مکان مقدس و تمام شخصیت‌های بزرگی که در اینجا دفن شده‌اند یا برای احترام به زائرانی که از سراسر ایران برای زیارت به اینجا می‌آیند، گویا تنها اقدامی که انجام داده‌اند ساختن خرابه‌هایی در نزدیکی آن بوده است.

سه شنبه 10 دي 1398
11:43:42
 
 
Copyright © 2020 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT