پناهِ بی‌پناهان


نفیسه کلهر
«یک روز آمدم اینجا و با گریه و التماس دعا کردم تا به کسی که دوستش داشتم برسم، حاجت هم گرفتم؛ اما خیلی زود فهمیدم که همه‌چیز سراب بود.» دختر جوان ادامه می‌دهد: «باید چیزی جز خواست خدا نخواست. باید بخواهیم هر چه صلاح است برایمان برسد.» ساعت 2 ظهر یک روز بارانی است از وقتی از ماشین پیاده شده‌ام صد متر هم نشده اما هم لباس‌هایم خیس است و هم سردم است. گنبد امامزاده از دور بین ابرهای سیاه، خودنمایی می‌کند و نشان می‌دهد که به مقصد رسیده‌ام. *** در کتاب «مینودر» به قلم «سید محمد علی گلریز» نوشته‌شده است: «این امامزاده پسر امام جعفر صادق‌(ع) است. آرامگاه وی در دوران صفویه در حاشیه باختری میدان شاه بوده. پس از آنکه زمین‌های میدان را گرفته و خانه ساختند این بقعه در کنار کوچه باریکی در پشت خیابان سپه کنونی واقع شد، شمال کوچه مزبور به خیابان پیغمبریه متصل است و جنوب آن به در شمال باختری مسجد جامع می‌پیوندد.» ضلع جنوب غربی سردر عالی‌قاپو کوچه‌ای است به نام کوچه «امامزاده اسماعیل‌(ع)». یک در قدیمی بزرگ اوایل کوچه قرار دارد که سابقاً ورودی شرقی امامزاده بوده اما حالا با حفظ در و گچ‌کاری‌های اطرافش؛ اما مقابل آن و با کمی فاصله از در نرده کشیده‌اند و شبیه به یک بالکن در سطح همکف کوچه شده است. کمی جلوتر در اصلی امامزاده قرار دارد که به یک حیاط باز می‌شود. کوچه دو پله از سطح حیاط بالاتر است. سمت راست بنای اصلی و قدیمی امامزاده است کمی آن‌طرف‌تر هم حسینیه جدیدی است که اخیراً ساخته‌شده. از ورودی سمت راست بنا بالا می‌روم و کفش‌هایم را در جاکفشی می‌گذارم و وارد بالکن کوچک امامزاده می‌شوم یک در ورودی دارد؛ که پس از وارد شدن به آن دو بخش زنان و مردانه با ام دی اف جدا شده است. به محض ورودم یکی از خادمان با لبخند اشاره می‌کند که باید چادر سر کنم برمی‌گردم و از قفسه فلزی بیرون در که پر است از چادرهای روشن با جنس‌ها و پارچه‌های مختلف و پر گل که خیلی مرتب روی‌هم تاشده‌اند یکی را برمی‌دارم. دوباره اما این بار با چادر وارد می‌شوم؛ سمت راست ورودی خانم‌ها یا همان «خواهران» است. روی دیوارک جداکننده چند کاغذ زده‌ شده: «غیبت ممنوع». «این مکان مجهز به دوربین مداربسته است»؛ و روی یک کاغذ هم برنامه کلاس‌های فرهنگی هفته نوشته‌شده. تسبیح‌های یک‌شکل و سبزرنگ از این دیوارک آویزان شده‌اند. تنها یک خانم با چادر و مقنعه مشکی در گوشه‌ای نشسته و با تلفنش بازی می‌کند، حتی قسمت آقایان هم خالی است. من هم گوشه‌ای می‌نشینم. تلفن زن زنگ می‌خورد و پای تلفن توضیح می‌دهد: «همین که زنگ زدی دستم خورد رد تماس شد. من بلاکت نکردم به جون زینب. اصلاً من با تو همچین کاری نمی‌کنم من که جز تو کسی رو ندارم. حالا بگو از خواستگارت چه خبر؟» دختر جوانی وارد می‌شود. صورتش از سرما رنگ‌پریده شده، مثل من چادر سفید امامزاده را به سرکرده، پیش بخاری می‌نشیند. زنی که قبل از ما آمده بود دوباره تلفنش را برمی‌دارد می‌گیرد و تماس می‌گیرد: «از چی ناراحت شدی؟ من حس کردم ناراحت شدی اما نمی‌دونم از چی؟ گفتم که من بلاکت نکردم دستم خورد» تلفن دختری که پیش بخاری نشسته هم زنگ می‌خورد گوشی را برمی‌دارد می‌گوید «امامزاده اسماعیلم. ولیعصر نمی‌آم. همین‌جا جام خوبه.» و با دستمال‌کاغذی بینی‌اش را که در سرما کبود شده پاک می‌کند و تلفن را قطع می‌کند. همان‌طور که چشمش را به ضریح دوخته می‌گوید: «هوا خیلی سرد شده.» تائید می‌کنم می‌گوید: «منم از سرما اومدم اینجا». داخل ضریح نور سبزرنگ می‌تابد و یک ... چوبی کنده‌کاری‌شده است که دو چراغ لاله. روی آن گذاشته‌اند. به‌جز ما سه نفر کسی در امامزاده نیست. حتی خادمان افتخاری امامزاده هم به سالن کناری رفته‌اند. خانمی که دور از ما نشسته مدام با تلفن حرف می‌زند «عصبانی نباش. خب چی بگم. نمی‌دونم دیگه چی بگم» دختر زل زده به ضریح. می‌پرسم دعا می‌خوانید؟ می‌گوید: «دعا نه ولی حرف می‌زنم. درد و دل می‌کنم. من عادت دارم وقتی دلم گرفته بیایم امامزاده. اینجا آرامش خوبی برای دعا کردن و راز و نیاز دارد و در دعاهایم بنده‌ی خوب خدا (امامزاده) را شافع بین خودم و خدا قرار می‌دهم.» عاطفه 35 سال دارد. وقتی سوال‌هایم اذیتش می‌کند، مجبور می‌شوم بگویم گزارشگرم و برای تهیه گزارش سوال می‌پرسم. می‌گوید در قزوین غریب است. در خانواده‌ای بزرگ‌شده که خیلی اهل گریه و زاری در عبادتگاه‌ها نبوده‌اند، چون معتقدند آدم باید هر چیزی را که می‌خواهد با تلاش به دست بیاورد. می‌گوید اگر هم خانواده‌اش به امامزاده‌ای می‌رفتند معمولاً برای احترام بود نه لزوماً برای دعا. در مورد اعتقادات خودش به این مکان توضیح می‌دهد: «هیچ آدمی بدون مشکل نیست. وقتی دلمان می‌گیرد دوست داریم به جایی پناه ببریم. گاهی دوست داریم با یک دوست گپ بزنیم، گاهی دوست داریم از کسانی که می‌شناسندمان دور باشیم. فضای خانه همیشه مناسب نیست؛ اما اینجا آرامش هست. اگر در خانه گریه کنی یا ناراحت باشی نگرانت می‌شوند؛ غصه می‌خورند؛ اما اینجا اگر گریه کنی کسی نمی‌گوید چرا گریه می‌کنی؟ یا چرا ناراحتی؟ هر چند ساعت هم بمانی کسی نمی‌گوید چرا نشسته‌ای؟ یا نمی‌خواهد بداند چه شده» *** ساختمان اصلی امامزاده کوچک است. در چهار جهت، درهای چوبی قدیمی دارد؛ اما ضریح آن آن‌طور که روی آن نوشته شده، به سال 1383 ساخته شده و هنر دست اصفهانی‌هاست. این بنا، سقف بلندی دارد که بالای هر کدام از چهار درِ ورودی، یک پنجره چوبی با شیشه‌های رنگی است و قسمتی از هر پنجره هم گره‌چینی است. بالای طاقی هر ورودی یک لوستر 10 شاخه نصب شده و یک لوستر بزرگ حدود 50 شاخه‌ای هم در وسط و بالای ضریح قرار دارد. لوسترهای بزرگ و جدید و فرش‌های ماشینی سبز رنگ امامزاده اما نتوانسته قدمت و اصالت این بنا را پنهان کند؛ سقف گنبدی شکل و چهار طاقی بلندی که بالای هر ورودی قرار دارد و با گچ‌کاری‌های سراسر سفیدرنگ اما پر از نقش‌های برجسته مزین شده و قسمت‌های آینه‌کاری شده‌ای هم بین گچ‌کاری‌ها به چشم می‌خورد. هر چند این بنا آن‌طور که زیر طاقی ضلع شرقی نوشته‌شده به سال 1297 گچ‌کاری شده است؛ اما رنگ و بوی بیشتری از 100 سال دارد و به نظر می‌رسد نزدیک به طرح اولیه‌اش مرمت شده باشد. از زمین تا یک متر بالاتر از سطح زمین هم با طرح‌های اسلامی رنگین و زمینه آبی، کاشی‌کاری‌ شده است. *** ضلع جنوبی ساختمان که محل اصلی رفت‌وآمد است به بالکن کوچک آجری با نرده‌های چوبی باز می‌شود و حیاط اصلی بنا آنجا قرار دارد... هرچند در کتاب «مینودر» آمده است: «این امامزاده دارای حیاط متوسطی است که حوض بزرگی در وسط دارد و موقوفه‌ای برای آن پیدا نکردیم.» اما حالا از حوض خبری نیست و حیاط محوطه بزرگی است. خادمان امامزاده هم تائید می‌کنند که قبلاً این حیاط، خیلی کوچک‌تر بوده و به مرور با خرید خانه‌های مجاور امامزاده، بزرگ‌تر شده و قرار است بازهم توسعه پیدا کند و احتمالاً در ضلع جنوبی حجره‌هایی هم ساخته شود. *** یک مرد حدوداً 60 ساله وارد می‌شود و بدون اینکه نگاهی به قسمت زنانه بیندازد در حالی که آستین‌هایش را که برای وضو تاشده بوده، باز می‌کند؛ مُهری برمی‌دارد، وارد قسمت مردانه می‌شود و ازنظر پنهان می‌شود. صدای گفتن «الـله‌اکبر» و «بسم‌الـله الرحمن الرحیم» اش می‌آید و بعد به‌جز «اللـه‌اکبر» ها بقیه ذکرهایش زمزمه می‌شود. خانم مشایخی یک سالی هست که دو روز در هفته، خادم افتخاری این امامزاده است. می‌گوید: «همان چند ساعتی که اینجا هستم از همه دنیا دورم. از مشکلات اجتماعی، اقتصادی، وضعیت سیاسی و...» این دختر جوان در مورد زیارت‌کنندگان این امامزاده توضیح می‌دهد: «بسیاری از خانواده‌های قزوینی مراسماتی مثل روضه، فاتحه‌خوانی، یادبود شهدا، دیدارهای حج و... را اینجا برگزار می‌کنند.» طبقه بالای امامزاده قدیمی‌تر است و غیرقابل استفاده، می‌گویند نیاز به مرمت دارد؛ ولی مدتی است که به عنوان کتابخانه از بخش‌هایی از آن استفاده می‌شود. به راهنمایی خانم مشایخی به اتاقی که از بالکن در دارد و مجاور بخش مردانه است، می‌روم. اتاقی مثل اتاق مدیریت است. آقای مطلبی وقتی متوجه می‌شود که برای تهیه گزارش آماده‌ام می‌گوید خیلی نمی‌تواند صحبت کند؛ اما اجازه می‌دهد سرداب را که بخش تاریخی‌تر بنا است، ببینم. کلید را که به یکی از خانم‌های خادم می‌دهد تا همراهیم کند و برایم دعا می‌کند: «بروید و با آقا درد و دل کنید، ان‌شاللـه که هر چی خیره خدا برات بنویسه دختر گلم.» به عاطفه، دختری که در حرم کنارم نشسته بود، اشاره می‌کنم و می‌گویم که اگر بخواهد او هم می‌تواند با من بیاید. صدایش کمی پرهیجان می‌شود وقتی می‌پرسد: «واقعاً؟» من و عاطفه به دنبال خانم مشایخی راه می‌افتیم و از سمت حیاط پله‌ها را پایین می‌رویم. مشایخی توضیح می‌دهد که قبلاً این قسمت پله‌های باریکی بود و سالن پایین ساخته نشده بود و حدود سال 1384 به این شکل درآمد. سالنِ بزرگِ طبقه پایین با فرش‌هایی با طرح سجاده پُر شده و دورتادور آن پشتی چیده شده است. وسط سالن چند ستون است. خانم چوپان با لبخند و خوش‌رویی از من و عاطفه استقبال می‌کند و می‌گوید: «شما خوش سعادتید که اینجا هستید. شما میهمانان ویژه آقا هستید.» وسط سالن یک در باریک چوبی قرار دارد که روی شیشه وسط در شبکه‌های فلزی است، قفل در را باز می‌کنند و در تاریکیِ محوطه سرداب، نور سبزی دیده می‌شود. عاطفه با شوق پشت سر دو خادم وارد می‌شود. برق‌ها را روشن می‌کنند و هر سه بر سر مقبره مطهر امامزاده اسماعیل‌(ع) می‌نشینند. بالای مزار یک رحل قرآن است و روی سنگ مرمرش سه چراغ لاله در دو اندازه قرار دارد. یکی از خدام سنگ مقبره را شست‌وشو می‌دهد و عطر بسیار خاصی در فضا می‌پیچد که ترکیبی از گلاب و عطرهای دیگر است. سرداب تهویه مناسبی دارد و هوای آن خیلی مطبوع است. دورتادور سنگ مزار امامزاده اسماعیل‌(ع) با فرش‌های لاکی پوشانده شده و دیوارهای آن آجری با بندکشی‌های سفید است. با اینکه قسمت‌هایی از طاقی‌ها بندکشی‌های قدیمی دارد اما چند طاقی هستند که می‌گویند این‌ها دست‌نخورده مانده و خیلی قدیمی‌تر است. در دیوار ضلع شرقی، فضایی به اندازه یک مربع نیم متری است که مرمت نشده و درون آن آجرهایی تیره‌تر از بقیه آجرها قرار دارد. می‌گویند قدمت آجرهای آن قسمت 700 سال است. در سمت غربی مقبره چاله‌ای است که روی آن یک شیشه قرار داده‌شده. «اینجا تنور بوده.» *** تنور؟ در یک امامزاده؟ «بله در واقع این امامزاده منزل کسی بوده که به امامزاده اسماعیل‌(ع) پناه داده است. می‌گویند امامزاده مریض بوده و مجروح که به در این خانه می‌رسد. صاحب‌خانه به او پناه می‌دهد ولی بعد از اینکه مأموران می‌روند آقا شهید می‌شوند.» خانم چوپان توضیح می‌دهد: «امامزاده اسماعیل بن جعفر صادق‌(ع) از فرزندان امام جعفر صادق‌(ع) بوده است.» آن‌طور که چوپان به نقل از روایات می‌گوید: «آقا در سمت خیابان پیغمبریه زخمی می‌شود و به جنوب می‌آید تا به در این خانه می‌رسد که ازقضا صاحب‌خانه شیعه بوده است.» او می‌گوید آن‌طور که شنیده آقا نمی‌دانستند که اهالی خانه شیعه هستند اما از شدت جراحت درِ این خانه را می‌زنند و پیرمرد و پیرزنی که ساکن خانه بوده‌اند، با دیدن وضعیت وخیم آقا ایشان را به داخل خانه می‌آورند. «آقا را در تنور قرار می‌دهد و روی تنور خانه یک کرسی می‌گذارد. خودشان هم دور کرسی می‌نشینند تا طبیعی باشد. مامورانی که به دنبال آقا به این منزل آمده بودند، او را پیدا نمی‌کنند و از منزل خارج می‌شوند. در این زمان صاحب‌خانه به داخل تنور نگاه می‌کند و می‌بیند که آقا به شهادت رسیده است. ماموران با دنبال کردن رد خون به این نتیجه رسیده بودند که حتماً امام در همین منزل است و دوباره برمی‌گردند؛ اما باز هم چیزی پیدا نمی‌کنند. شب صاحب‌خانه و چند نفر از شیعیان محله، پیکر آقا را غسل می‌دهند و در همین خانه دفن می‌کنند و این محله تا مدتی هم محل زیارت مخفیانه شیعیان بوده.» آن‌طور که او می‌گوید: «در دوران منصور دوانقی و حدود 700 سال پیش این اتفاقات افتاده و اطراف مقبره امامزاده هم بقیه شیعیان این محله در آن زمان و همین‌طور صاحب‌خانه و خانواده‌اش دفن شده‌اند.» در ضلع جنوبی این سرداب سنگی قرار دارد که می‌گویند متعلق به صاحب این خانه بوده است؛ کسی که به امامزاده اسماعیل‌(ع) پناه داده است. *** سرداب در شمال و جنوب اتاقی دارد، یک اتاق دیگر هم در نزدیکی درِ خروجی سرداب است. ضریح قدیمی این بقعه چوبی بوده با شبکه‌های فلزی که در کتاب مینودر هم همین‌طور توصیف شده. این ضریح حالا از هم جدا شده و در این اتاقک نگهداری می‌شود. یک چاه هم وسط اتاق هست که خیلی قدیمی است و کسی نمی‌دانند که برای چه بوده است. «اینجا معجزه هم دیدین؟» چوپان به آرامی توضیح می‌دهد: «معجزه که نه. معجزه مخصوص پیامبران اولو العظم و معصومین است؛ اما من در این 5 سالی که اینجا هستم از آقا کرامات بسیاری دیده‌ام. آدم‌های زیادی دیده‌ام که چیزی برای این بنا می‌آورند و می‌گویند چون حاجت گرفته‌اند این هدیه برای آقاست. حتی بارها شده کسانی آمده‌اند و گفته‌اند که در خواب آقا را دیده‌اند بدون اینکه اصلاً بدانند همچین امامزاده‌ای هست. حتی دو ماه پیش کسی از اردبیل آمد و گفت در خواب دیده که کسی روی شانه‌اش زده و گفته: «تو شفا پیدا کردی بلند شو و راه برو» و وقتی پرسیده شما که هستید؟ شنیده «امامزاده اسماعیلم، از شهربانی سرت را که برگردانی مرا می‌بینی.» حتی در کتاب «مینودر» به قلم «سید‌محمد‌علی گلریز» در مورد گنبد این بنا این‌طور نوشته شده است: «گنبد آن که آجری بوده، کاشی‌کاری شده است. بانی آن مرحوم حاج محمد ابراهیم شلویری است که در حدود سال 1300 شمسی بیمار شده و در حرم امامزاده متحصن می‌شود و چون شفا می‌یابد، پیمانی را که با خود کرده بود، انجام داده و گنبد امامزاده را کاشی می‌کند.» * کف سرداب خیس است و رطوبت دارد. نمی‌شود برای مدت طولانی در سرداب ماند. عاطفه که دعایش تمام می‌شود از سرداب خارج می‌شویم. موقع خروج رو به خادمان می‌کند و می‌پرسد: «می‌شود اگر دعایم مستجاب شد، با کسی که برای او دعا کردم و حاجت گرفته به اینجا بیایم؟» خادمان با خوش‌رویی می‌گویند: «حتماً. اول هر ماه قمری در سرداب را باز می‌کنیم.» خوشحال است می‌گوید امروز فکرش را هم نمی‌کرده که به اینجا بیاید. می‌پرسند: «بار اولت بوده؟ پس حتماً آقا نظر ویژه داشته به شما.» مشایخی معتقد است: «خیلی وقت‌ها که مردم به اینجا می‌آیند؛ حتی اگر حاجت هم نگیرند فقط با همان عبادت و راز و نیازی که می‌کنند، سبک می‌شوند».

دوشنبه 18 آذر 1398
04:53:54
 
 
Copyright © 2020 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT