به رنگ عاشقی


مرتضی رویتوند


خودکارها به صف ایستاده بودند؛ یکی به دیوار تکیه داده بود، یکی با نوک پایش بر روی زمین خط‌هایی نامنظم می‌کشید و یکی بر روی زمین نشسته بود و چند نفری هم با هم حرف می‌زدند. امروز صدایشان کرده بودند که بیایید یک کار نقاشی جدید داریم. همه آمده بودند.

نقاش، نقاشی را کشیده بود و فقط رنگ‌آمیزی آن باقی‌مانده بود. همه‌ی خودکارها مشتاقانه به نقاشی بی‌رنگ نگاه می‌کردند و رنگ ماشین را با خودشان می‌دیدند. نقاش به میان خودکارها رفت، دستی به میان موهایش کشید و با لبخندی گفت: «اگه گفتید این ماشین قراره چه رنگی بشه؟»

خودکار قهوه‌ای گفت: «چه چیزهایی می‌پرسی! معلومه که قهوه‌ای! قهوه‌ای رنگ ثروته و این ماشین معلومه برای یه بچه‌پولداره!»

خودکار نارنجی در حالی که با دهن‌کجی واژه «بچه‌پولدار» را زیر لب تکرار می‌کرد با صدایی بلند گفت: «نمی‌خوام از خودم تعریف کنما! ولی رنگ نارنجی یه ابهت خاصی داره!»

خودکار سیاه بلافاصله گفت: «من‌ که جایگاه خودمو دارم!»

نقاش، سری به علامت تایید تکان داد و گفت: «بله، درسته» و قسمت‌هایی از نقاشی بی‌رنگ را نشان داد. «اینجاها باید سیاه بشه». خودکار بنفش گفت: «مهم بدنشه که اونم فکر کنم حق منه! یه ماشین بنفش خیلی زیباست!» خودکار قرمز با حالتی معترض پاسخ داد: «اِهه! فکر کنم همه می‌دونن که یه ماشین قرمز یه چیز دیگه‌ست!»

نقاش، موهای ریخته شده بر روی صورتش را کنار زد و نگاهی به خودکار آبی کرد. خودکار آبی در گوشه‌ای نشسته بود و زیرچشمی به خودکار قرمز نگاه می‌کرد. نقاش لحظه‌ای مکث کرد و سپس گفت: «همه شما درست می‌گید، همتون ماشین رو قشنگ رنگ می‌کنید، اما این ماشین قراره آبی باشه، یه آبی زیبا»

سروصدا در بین جمعیت بالا گرفت. خودکار آبی از جایش بلند شد و با صدایی آرام گفت: «میشه ماشین آبی نباشه و قرمز باشه؟!» نقاش با چشمانی گردشده گفت: «قرمز؟! قرمز چرا؟»

خودکار آبی گفت: «آخه... فکر کنم قرمز بهتره» و نگاهی به خودکار قرمز انداخت. ضربان قلب خودکار آبی شدت پیدا کرده بود.

چند وقتی بود که عاشق خودکار قرمز شده بود، اما نمی‌توانست چیزی به او بگوید. صبح تا شب و شب تا صبح به خودکار قرمز فکر می‌کرد. دیگر دست‌و‌دلش به کاری نمی‌رفت. حالا که می‌دید خودکار قرمز دوست دارد ماشین را رنگ کند دلش می‌خواست که خودکار قرمز به آرزویش برسد.

نگاهی دیگر به نقاشی کرد و ادامه داد: «اصلا می‌دونید من خیلی خستم، نمی‌تونم». خودکار قهوه‌ای بلافاصه به نقاش گفت: «چرا نازشو می‌کشی؟! خودم رنگش می‌کنم!» خودکار بنفش دستش را بلند کرد: «بسپار به من!» و خودکار نارنجی چند قدمی به جلو برداشت و گفت: «به نظر من...»

نقاش به میان حرفش پرید و با عصبانیت گفت: «وقتی میگم آبی یعنی آبی! دیگه حرفی نشونم!»

سکوت بین خودکارها حکمفرما شد. فردای آن روز خودکار سیاه کارش را شروع کرد و در عرض چند ساعت کارش تمام شد. حالا نوبت خودکار آبی بود. با اکراه به سمت نقاشی رفت، نگاهی به نقاشی کرد و نگاهی هم به خودکار قرمز انداخت که از دور با حسرت نظاره‌گر نقاشی بود. چندباری سعی کرد نقاشی را رنگ کند اما نتوانست. آن روز گذشت و خودکار آبی هیچ‌کاری نکرده بود. چند روزی گذشت اما اوضاع چون گذشته بود.

دیگر رنگ‌وروی خودکار آبی پریده بود و زمزمه عشق خودکار آبی در میان خودکارها پیچیده بود اما خودکار آبی توان گفتنش را نداشت.

سرانجام نقاش که او هم به راز خودکار آبی پی برده بود کار رنگ‌کردن ماشین را به خودکار قرمز سپرد. نقاشی ماشین، رنگ شد و چند روز  بعد هم خودکار قرمز به همراه خودکار سیاه از آن شهر رفتند.

ماه‌ها بعد تابلوی نقاشی ماشین قرمز در گالری بزرگ شهر به معرض نمایش هنرمندان گذاشته شد. گالری یک بازدیدکننده همیشگی داشت؛ خودکار آبی، که با حالی نزار ساعت‌ها در مقابل تابلوی نقاشی ماشین می‌ایستاد و به رنگ قرمز ماشین خیره می‌شد!

 

 

 


چهارشنبه 24 بهمن 1397
05:32:59
 
 
Copyright © 2019 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT