درد دل‌های ناتمام !


نفیسه کلهر


روزهایی که برای گزارش میدانی به خیابانها می‌روم؛ حس می‌کنم که چقدر آدم‌ها دوست دارند حرف بزنند. بیشتر اوقات غریبهها زودتر آشنا میشوند و با ربط رو بی‌ربط به سوالاتم از دغدغههای شخصی‌شان میگویند. آدمها بیشتر از هر چیزی دوست دارند بنشینند و سفره دلشان را باز کنند. از احوالشان بگویند. دل‌تنگی‌هایشان را بشمارند. دلخوری‌هایشان را سبک کنند. موقع خداحافظی اغلب به دعای خیری بدرقهام می‌کنند. من که کاری نکردم؛ جز شنیدن و انگار این کمترین کاری که از عهدهام برآمده، چقدر برایشان ارزشمند بوده است.

این بار برای موضوع سنتهای شب یلدا یا همان شب چله از بازار قزوین تا مولوی و سپه رفتم. و بازهم هرکسی از ظن خود شد یار من!

***

در راستهای دنج، از بازار قزوین به یک مغازه نجاری سر میزنم. اول قیمت یک زیرپایی را می‌پرسم از آنها که میگذارند زیر میزتحریر. بعد راجع به یلدا سوال می‌کنم. می‌گوید بالاخره مشتری هستی یا آمده‌ای سوال بپرسی؟ می‌خندم می‌گویم یعنی به سوال من جواب نمی‌دهید؟ به شوخی می‌گوید: به‌شرط اینکه چیزی بخری. قبول می‌کنم.

می‌گوید: یلدا بلندترین شب سال است. در شب یلدا زمین نفس می‌کشد. داستان‌هایی هم تعریف می‌کنند از این شب. یک داستانی هم هست از قدیم. که سه نفر با پوششی از سه پوست مختلف به بیابان می‌روند. برف زیادی هم آمده بود و هوا خیلی سرد بود. یکی از آن‌ها لباسی از پوست گوسفند داشته. یکی پَلاس؛ لباس چوپانی و دیگری هم کَپَنَگ به تن داشته. به ترکی شعری می‌خواند و برایم ترجمه می‌کند. که آنکه پلاس به تن داشت اول شب از فشار سرما می‌میرد. آنکه لباس نمدی به تن داشته گرما به او اثر می‌کند و نمی‌میرد. می‌ماند آن‌که پوست گوسفند داشته. می‌رود به غار و یک سنگ بزرگ برمی‌دارد و مدام از این‌سو به آن‌سو می‌رود. تا اینکه عرق می‌کند و همان وقت زمین نفس می‌کشد و او هم زنده می‌ماند.

میافزاید: زمین نفس می‌کشد؛ یعنی اینکه ‌ گرما از زیرزمین بالا می‌آید و باعث میشود هر چه در زمستان برف میبارد؛ آب بشود.

می‌پرسم برای شب یلدا جایی می‌روید یا کسی به دیدنتان می‌آید؟ لحنش جدی می‌شود؛ وقتی می‌گوید: من 82 سال سن دارم! همه باید بیایند منزل من! من بزرگ‌ترم.

ادامه میدهد: 4 بچه‌دارم که همه می‌آیند خانه ما. محکم میگوید: حتی نتیجه هم دارم! از وقتی سنش را گفته، بیشتر توجه میکنم که چقدر سرحال و قبراق است. می‌پرسم در جوانی خیلی ورزش میکردید؟ به دوچرخه‌ای روبروی مغازهاش پارک شده با خورجین رنگارنگی رویش. اشاره میکند و می‌گوید آن دوچرخه را می‌بینی آنجا؟ آن ورزش من است. صبح‌ها همه قزوین را دور می‌زنم و بعد می‌آیم سرکار. اینجا هم که هستم مدام درحرکتم. انگشتان شصت دو دستش را نشان می‌دهد. که از بند اول کج شده‌اند. می‌گوید در اثر فشار کار خم‌شده. تعریف می‌کند که روزی در تاکسی راننده به من گفت حاج‌آقا برو این انگشتت را جا بینداز. میگوید: من هم دست دیگرم را نشانش دادم و گفتم کدامشان را جا بیندازم؟ می‌خندد.

شعرهای طنزی را می‌خواند که خودش سروده. قیمتهایش آن‌قدر منصفانه است که به فکرم میرسد برای میز کار پدرم هم یک زیرپایی بخرم. می‌رود و یک زیر پایی دیگر را از داخل مغازه از زیر الوارهای چوب می‌آورد. تعدادی از چوب‌هایی که روی هم چیده شده به زمین می‌ریزد. می‌پرسم اینجا چقدر چوب گذاشته‌شده؟ تائید میکند که همه تعجب میکنند از اینکه من این همه چوب را چطور اینجا جا دادهام.

قبول میکند که زیرپاییها به امانت در مغازهاش بماند تا بروم و قبل از تعطیلی بازار بیایم سراغشان. هر چند زیر لب میگوید وزنی ندارند که؛ اما میگویم باید خیلی جاها بروم.

¢ قدیم‌ها همه چیز  ساده بود...

از انتهای بازار و قسمت پرندهفروشها رد می‌شوم. سر چهارراه مولوی مردی روی یک چرخدستی سیبزمینی و پیاز میفروشد.

از او میپرسم برای شب یلدا چه ‌برنامهای دارد؟ همانطور که دستش را زیر چانه زده، با آرامش میگوید: اگر داشته باشم یک کیلو میوه میخرم. نباشد که هیچ. میپرسم به میهمانی نمیروید؟ میگوید پدر و مادرم فوت کردهاند. اگر پدرومادر همسرم دعوت کنند میرویم آنجا. دعوت نکنند در خانه خودمان هستیم. میگوید 2 بچه دارد. 22 و 9 ساله و اگر به میهمانی نروند در خانه دور هم هستند.

از قدیمها میپرسم. آقا فریدون ادامه میدهد: آن موقع اوضاع کار و کاسبی بهتر بود. ارزانی بود. همه سر کرسی قصه میگفتند و نخود و کشمش میخوردند. همه چیز ساده بود. تشکیلات الان را نداشتیم؛ اما الان هیچچیز نمانده برایمان. حتی دلخوشی هم نداریم. اینطور ادامه میدهد که: اگر میخواهند مثل قدیم شود. باید یکم ارزانی کنند که همه بتوانند همه چیز بخرند. که همه خوشحال باشند. وگرنه خب پولدارش آن موقع هم می‌خرید؛ الان هم میخرد. فرقی نکرده برایش؛ ولی برای ندار بدتر شده.

¢  تنها، کوچه بن‌بست و غم تنهایی

وارد مولوی جنوبی می‌شوم. از سر یک کوچه بن‌بست رد می‌شوم. داخل کوچه زنی تنها با چادر گلدار روی یک پله نشسته است. زل زده و سرکوچه را نگاه می‌کند. یک لحظه میایستم و تصمیم میگیرم به پیشش بروم. هر چه نزدیک‌تر می‌شوم اشتیاقش برای آمدنم در چهرهاش بیشتر میشود. میرسم و سلام می‌دهم. بلافاصله بعد از سلام می‌گوید: دلمان ترکید ببم. در پیری تنهایی بد چیزیست ببم. بعد دو بار تاکید می‌کند که تنها نیست و پسرش در خانه خوابیده است. ادامه می‌دهد: اما از تنهایی دلم ترکید. یک‌چیزهایی به نظرم می‌رسد که دویدم آمدم داخل کوچه.

سرماخورده و گوش‌هایش گرفته؛ اما در هوای سرد اواخر آذر روی پله سرد کوچه نشسته است. می‌گوید اینجا سوت‌وکور است. همیشه سوت‌وکور است ببم. بعد می‌پرسد شما هم منزلتان اینجاست؟ میگویم نه. می‌گوید اینجا نه بو دارد نه سو. آدم باید رفت‌وآمد کند. خواهر دینی گفتند، برادر دینی گفتند. این‌طور که نمی‌شود. هیچ‌کس نمی‌خواهد رفت‌وآمد کند. آدم‌ها نمی‌آیند و نمی‌روند. آدم چرا این‌جور شده است خانم‌جان؟ آدم باید بیاید و برود. این‌طور که نمی‌شود.

هر چه میپرسم متوجه نمیشود. می‌گوید دور از جان شما مریضم گوشهایم نمی‌شنود. مدام گلایه میکند: ببین دیگر. از صبح تا شب همین‌طور است. هیچ‌کس نمی‌آید و نمی‌رود. چه فایده‌ای دارد؟ من دم عباسبارفروش‌ها خانه دارم. درش را بسته‌ام و آمده‌ام اینجا پیش پسرم. فکر کردم اینجا آدم هست. ای‌بابا. خواهر من، نه بو دارد، نه سو. وسط صحبتهایش میگوید 4 پسر دارد. چند بار می‌پرسم پسرهایتان به شما سر می‌زنند؟ اما نمی‌شنود. بین گلایههایش ادامه میدهد: اینجا کافرستان است. هیچ‌کس نمی‌آید حرف بزند. دوباره می‌پرسد شما کجا می‌نشینید؟ آنجا هم همین‌طور است؟ می‌گویم بله فکر کنم همه‌جا همین‌طور است. ادامه می‌دهد: خانه مال خودتان است؟ مستاجر هم دارید؟ میخندم. می‌پرسم قدیم‌ها در شب یلدا چه‌کار می‌کردید مادر؟ می‌گوید: قدیم‌ها آدم بودند. جمع می‌شدیم دورهم قرآن می‌خواندیم. میوه می‌خوردیم. چای می‌خوردیم. باز به کوچه خالی نگاه می‌کند و سر تکان میدهد و با گلایه می‌گوید: حتی همچین وقت‌هایی هم هیچ‌کس نیست! نگاه کن!

باز می‌پرسد شما کجای قزوین هستید؟ آدم‌هایش خوب هستند؟ خانم همسایه و دخترش رد می‌شوند و سلامی می‌دهند. می‌گوید سلام‌علیکم خانم. اُقور کردید؟ و آن‌ها در حال رد شدن میگویند: می‌رویم خرید. او با کمی غم و حسرت سر تکان می‌دهد و می‌گوید: می‌روند دیگر. میروند.

می‌پرسد: شما هم همین‌طور هستید؟ می‌پرسم چطوری؟ می‌گوید با مادرشوهرت رفت‌وآمد نمی‌کنی؟ میگویم مادر شوهر ندارم. ادامه می‌دهد: مستاجر دارید؟ میگویم نه. مرد همسایه‌ می‌رسد و سلامی می‌دهد و رد می‌شود. به مرد علیکی میگوید، همانطور که با نگاه‌‌اش او را دنبال میکند؛ می‌گوید: اینجا همه آدم به دورند. بلانسبت شما هم مردشان هم زنشان.

همسایه که مردی حدودا 50 ساله و از اتباع افغانستانی است؛ برمی‌گردد و با آگاهی از اینکه او صدایش را نمی‌شنود؛ می‌گوید لطفاً بچه‌های این زن را پیدا کنید و بگویید به دادش برسند. تنهای تنهاست این بیچاره. ما دو سال است که اینجا ساکنیم. بعضی وقت‌ها اینجا می‌نشیند و گریه می‌کند. بعضی وقت‌ها دادوفریاد می‌کند؛ یعنی کافر دلش می‌سوزد از این همه تنهایی. زن خوبی هم هست؛ نمازخوان و خداشناس؛ اما تنهاست. خانم بزرگ که متوجه نمی‌شود ما چه میگوییم باز همانطور زیر لب ادامه می‌دهد: مردم آدم به دور شده‌اند. مرد افغانی رو به او می‌گوید: امان از دل شما مادر؛ اما او نمی‌شنود.

¢ مرد افغانی، شب یلدا و آیین پارسی

از مرد می‌پرسم شما چند بچه دارید؟ شب یلدا چهکار می‌کنید؟ می‌گوید من دختران و پسرانم را دعوت می‌کنم همه می‌آیند منزل من. 4 پسر و 3 دختر دارد. کوچک‌ترینشان 9 ساله است. در مورد آداب این شب، می‌گوید همه‌چیز مخصوص است در این شب. میوه، آجیل. نه از گرانی مینالد و نه از سختی زندگی. می‌پرسم شعر هم می‌خوانید در شب یلدا؟ می‌گوید نه. چون بلد نیستم؛ اما حرف‌های خوب می‌زنیم. نصیحت می‌کنمشان به خوبی. توصیه میکنم فقط امشب و امسال خوب نباشند. همیشه به همه خوبی کنند. از رسم و رسوم افغانستان در شب یلدا می‌پرسم.

می‌گوید من 30 سال است که به ایران آمدهام. از 19 سالگی آمدم و اینجا ازدواج کردم و بچه‌دار شدم. دیگر چیز زیادی از افعانستان یادم نمیآید. اصلاً چیزی از مراسم خاصی در شب یلدای افغانستان یادم نیست؛ البته یادم هست که می‌دانستیم بلندترین شب سال است؛ اما یادم نمی‌آید که مراسم بخصوصی داشته باشیم. افعانستان درگیر جنگ و آشوب بوده در تمام این سالها. هنوز هم سختی تمام نشده.

باز هم سفارش می‌کند اگر می‌توانید بچه‌های این پیرزن را پیدا کنید. افسوس میخورد و میگوید انسان باید محبت داشته باشد.

¢ گلایه‌هایی در لفافه تنهایی آدم‌های شهر

از مولوی به کوچه صمدیه می‌روم. پر پیچوخم و بلند است. پیرمردی سر یکی از گذرها تنها نشسته است. جلوتر می‌روم و سلام می‌دهم. کنارش مینشینم. بلافاصله پس از سلام و علیک با مظلومیت می‌گوید: خانه نمی‌توانم بمانم. دلم می‌گیرد؛ می‌آیم اینجا می‌نشینم. میگویم خوب کاری میکنید. ادامه میدهم: شما شب یلدا چه‌کار می‌کردید قدیمها؟ می‌گوید آن موقع ارزانی بود. الان گران است. هر چه هم بخری کم است. می‌پرسم منزل پدرتان جمع می‌شدید؟ می‌گوید: نه همه می‌آمدند خانه ما. من گاهی نان می‌خریدم می‌بردم منزل پدرم؛ اما برادرهای دیگرم نمی‌آمدند آنجا.

می‌پرسم چرا؟ می‌گوید: برادرم فوت کرد. مادرم خیلی ناراحت شد؛ ولی خب اتفاق بود. پدرم بداخلاق بود. همه را می‌زد. یک موقع بد می‌زد. یکی می‌مُرد. حارث بود پدرم. من اما شلغمم. بی‌اختیارم. من هیچ‌وقت به بچه‌هایم بی‌ادبی نکردم. یا نزدمشان. باید با مردم ساخت. از اول همین‌طور بودم. می‌پرسم بچه‌هایتان امسال شب یلدا به منزل شما می‌آیند؟ می‌گوید بعضی‌هایشان می‌آیند؛ اما من نمی‌روم. به من نمی‌چسبد. می‌پرسم چرا؟ می‌گوید من تا می‌توانم به مردم حرف نمی‌زنم. چون ممکن است بگویند چقدر پدرت عوضی است. من مواظبم هر حرفی نزنم. بعضی وقت‌ها آدم بهتر است بی‌ادبی نکند. هر حرفی را نزند. هرجایی نرود. یک وقت ممکن است دعوا بشود و یک نفر بمیرد.

من این‌ها را دیده‌ام که میگویم خانم. بهتر است از خیر آن شیرینی و باقلوا و چایی بگذریم و در خانه خودمان بمانیم. آدم نخورد بهتر است. من 5 ـ 6 تا نوه دارم؛ اما خانه‌شان نمی‌روم. مبادا بگویند پدرت آمد اینجا این حرف را زد و آن حرف را زد. به او میگویم شما بزرگ‌تر هستید بزرگ‌ترها هم هرچه بگویند حق بزرگتری دارند؛ اشکالی هم ندارد. می‌گوید: هرکسی این‌ها را نمی‌فهمد. خوششان نمی‌آید. انشالـله که خوشبخت شوی اگر خواستی ازدواج کنی حواست را جمع کن دوتا چشم داری دوتا هم قرض کن و دقت کن. به خدا قسم خدا بعضیها را همچین زمین بزند.

¢ انگور باغ را تا شب چله نگه می داشتیم

غمگین میشوم برای همه آن گلایههایی که درلفافه گفت. هرچند حرفهایی داشت که نخواست بگوید و لابلای فرافکنیهایش میشد شنید. در همان کوچهپسکوچهها قدم میزنم و به یک خواربارفروشی میرسم. کمی جلوی درب آن میایستم. صاحب خواربارفروشی چند قدم دورتر از مغازه، سر گذر، کنار تیربرقی ایستاده است. تا مرا می‌بیند احتمالا با این فکر که مشتری هستم، با عجله به سمتم می‌آید.

سلام می‌دهم و توضیح می‌دهم که می‌خواهم راجع به یلدا سوال بپرسم. می‌گوید چه سوالی؟ میگویم در مورد اینکه چه‌کار می‌کنید برای این شب؟ چه چیزهایی تدارک می‌بینید؟ رویش را برمیگرداند و به همانجایی میرود که ایستاده بود، با اخم و تندی می‌گوید: مردم نان ندارند بخورند خانم! چه می‌خریم برای شب یلدا؟ دنبالش می‌روم و آرام می‌پرسم بچه‌ها چطور؟ آنها به منزل شما میآیند یا شما میروید؟

حالا به سر گذر رسیده می‌ایستد و می‌گوید: دو پسرم ازدواج کردند احتمالا می‌آیند. دوباره میپرسم: داستان یا شعر هم میخوانید؟ یا با هم گپ می‌زنید؟ با بی‌محلی می‌گوید: هیچ‌کدام. تلویزیون می‌بینیم. آنقدر سوال میپرسم تا بلاخره از قدیمها هرچه یادش هست؛ میگوید: قدیم با الآن فرق می‌کرد. قدیم پدرم خدابیامرز اول زمستان در خانهاش کرسی می‌گذاشت. شب یلدا دور آن مینشستیم. باغش انگور خوبی میداد. شب یلدا که میآورد انگار که همین الآن از درخت چیده بودی. تلویزیون هم برنامه پخش می‌کرد. الآن‌که تلویزیون چیزی ندارد. من هم زیاد تلویزیون نمی‌بینم تا ساعت 10 شب در مغازه‌ هستم.

میگویم: شب یلدا هم زودتر به خانه نمی‌روید؟ می‌گوید نه! مثل هر شب. میپرسم دوست داشتید الآن هم مثل آن موقع‌ها برنامههای تلویزیون شاد بود؟ می‌گوید آن موقع آبش آنجور می‌بُرد. الآن آبش این‌جور می‌بَرَد. جوان‌های ما شهید شده‌اند. دیگر نمی‌شود آن‌جور باشد. به دور نگاه می‌کند و میگوید: الآن رحم و مروت آدم‌ها هم کم شده. از تندیاش کمی کم می‌شود. می‌گوید از این چند کلمه صحبتم این‌یکی خیلی به دردت می‌خورد خوب گوش کن. اینجا یک حسینیه داریم به نام آسدجمال. که اگر خالصانه دعا کنی مستجاب می‌شود. هر نیتی بکنی نذرت را می‌گیری. عاشورا تاسوعا این منطقه خیلی شلوغ می‌شود. بعد لبخند می‌زند و میگوید: این‌ها را در تلویزیون پخش نکنی‌ها دخترجان. میگویم نه تلویزیونی نیستم. می‌گوید قبر آسدجمال در شاهزادهحسین(ع) است. من وقتی سی سال پیش به این محله آمدم هیچ‌چیزی نداشتم. تا اینکه از وقتی به او متوسل شدم همه‌چیز فرق کرد. بهترینش هم این است که خدا را شکر سه پسر دارم که اهل هیچ‌چیز نیستند. سالم هستند.

می‌پرسم هنوز انگورهای باغستان پدرتان را برای شب یلدا نگه میدارید؟ صورتش در هم میرود وقتی میگوید: باغ‌های پدریم را فروختم و برای پسرانم کاسبی جور کردم.

¢ عصبانیت مردی که بزرگ خانواده است

از کنار حسینیه آسدجمال رد میشوم. آنجا که میگویند دختران دم بخت نذر فنجان و نعلبکی می‌کنند تا شوهر کنند. و یادم میآید که احتمالا به همین خاطر به من گفت این نصیحت به دردت میخورد. میخندم و از کوچهها به در پشتی مسجد جامع می‌رسم. در حیاط مسجد آقایی کت‌وشلواری با تسبیحی در دست که بعد فهمیدم 73 ساله است و بازنشسته کارخانه، از کنارم رد میشود. چند قدم که دور میشود؛ برمی‌گردم و به دنبالش میدوم. 

میگویم: می‌توانم از شما در مورد شب یلدا چند سوال بپرسم؟ انگشت اشاره دستی را که تسبیح در آن بود محکم سمت صورتم میگیرد و با تندی سرم فریاد میزند: همه را که گران کردید. وقتی پسته می‌شود کیلو 220 تومان، آدمی مثل من که یک میلیون و 400 هزارتومان حقوق می‌گیرد چطور می‌تواند بخرد؟ بدون اینکه اجازه حرف زدن بدهد با همان تندی ادامه میدهد: دیروز زنم را به دکتر بردم 100 هزارتومان پول دو تا قطره و یک ویزیت دکتر شد! چه‌کار می‌توانم بکنم؟

از عصبانیت‌ش کمی ترسیدم. میگویم همیشه که نباید یک چیزی مثل پسته خورد. همین جمع شدن بچه‌ها در منزل بزرگ‌ترها، دور هم بودن و... حرفم را قطع میکند و میگوید من الآن بزرگ‌ترم! 7 بچه‌دارم. عروس و پسر و داماد و نوه‌هایم بیایند چقدر خرجم می‌شود برای یک‌شب؟ یک میلیونتومان! برنج را کاری ندارم که هنوز کیلویی 15 هزارتومان است. اما کلا چقدر می‌شود هزینه یک شب دور هم بودن ما؟ من یک میلیون و 400 هزار تومان حقوق می‌گیرم. برای یک‌شب باید یک میلیون تومان خرج کنم؟ چه کار کنم؟ می‌شود تخمه نخرم؟ میوه نخرم؟ با همان عصبانیت ادامه میدهد: الحمدا... تلویزیون هم دو تا برنامه ندارد. همه‌اش تکراری شده. همه می‌نشینند دور هم و فقط می‌خوردند!

باز با تندی میگوید: این خبرنگاری شما باعث شد همه‌چیز گران شود. هی سوال پرسیدید آقا چند می‌فروشی؟ نشان دادید همه گران فروشند بقیه هم گران کردند. گفتم تقصیر ماست؟ بلندتر داد زد پس تقصیر کی است؟ سکوت کردم. شاید هم تقصیر ماست که به ‌اندازه کافی مطالبهگر نبودیم. به اندازه کافی مسئولان را بازخواست نکردیم. سوال نپرسیدیم. به اندازه کافی گرانفروشها را رسوا نکردیم. شاید هم واقعا تقصیر ما مردم این شهر است که هرچه گرانتر شد؛ انبار خانههایمان پُرتر شد. احتمالا تقصیر ماست که سبک زندگی‌مان را تغییر نمی‌دهیم. همچنان بی‌رویه خرید می‌کنیم و اسراف می‌کنیم و در تجملگرایی رقابت می‌کنیم. سفره‌های پر زرق‌وبرق می‌چینیم و عکس آن را در اینستاگرام منتشر میکنیم و فکر بقیه اقشار جامعه را نمیکنیم.

چرا نباید بشود یلدا را فقط با یک نوع میوه سرکرد؟ بدون آجیل و دسر و کیک! بدون شام‌های مفصل. اما با حافظ و شعر. با محبت و صمیمیت. چرا اجازه می‌دهیم بزرگ‌ترهایمان زیر فشارهای مالی افسرده و عصبی بشوند؟ آن‌ها به‌جز رضایت ما چیزی نمی‌خواهند. تقصیر ماست که توقعهایمان را متناسب با وضعیت جامعه تغییر نمیدهیم. با این تجملات هم آن‌ها را معذب کرده‌ایم؛ هم لطف مجالس دورهمی را از بین برده‌ایم. آنها که جز محبت و احترام توقعی ندارند.

¢ بی‌پول‌ها را چه به شب یلدا....!

کمی که آرامتر میشود؛ با افسوس از او دور میشوم. به بازارچه سپه میروم از میوه فروشی که تقریبا 70 ـ 80 ساله است، در مورد شب یلدا میپرسم. او هم کمی تند است. میگوید: خانم شب یلدا برای پولدارهاست. بی‌پول‌ها چه شب یلدایی دارند؟ می‌پرسم فروشتان خوب نبود امروز؟ میگوید: نه. راسته‌بازار را نشان میدهد و میگوید: این وضع بازار است دیگر در شب یلدا. از صبح 10 هزارتومان هم کاسبی نکرده‌ام.

می‌پرسم سال قبل بهتر بود؟ با عصبانیت میگوید روزبه‌روز بدتر می‌شود. سعی میکنم حرف را عوض کنم، میپرسم: خودتان در شب یلدا چه‌کار می‌کنید؟ باز با دلخوری می‌گوید: هیچ کار. تک‌وتنها می‌روم می‌خوابم. عیالم مرحوم شده. بچه‌ها هم هرکدام سرخانهوزندگی خودشان هستند. آن قدیم بود که قدر پدرومادر را می‌دانستند. الآن کی می‌فهمد بزرگ‌تر کیست؟ می‌پرسم جوان که بودید؛ شب یلدا چه‌کار می‌کردید؟ بدون توجه به سوالم جواب می‌دهد: قدیم‌ها احترام پدرومادر را نگه می‌داشتند. الآن اولاد اصلا نمی‌فهمد پدر یعنی چه.

ـ8 صبح تا 6 شب در مغازه هستم. شام به خانه میروم و می‌بینم برق خاموش است مثل جهنم می‌ماند برایم. این زندگی ماست. باز می‌خواهم بحث را ببرم سمت شب یلدا. میگویم قدیم‌ترها یادتان نیست چه‌کار می‌کردید در این شب؟ می‌گوید بچه‌ها می‌رفتند خانه پدربزرگ و مادربزرگ‌ها تا ساعت 2 شب می‌ماندند. الآن‌که بچه‌ها اصلا پدربزرگ نمی‌شناسند بیایند سر بزنند یا پیشش بمانند.

از شنیدن بیمهریها بیشتر از شنیدن نداشتنها، غمگین میشوم.

¢ شب یلدا ورثه به دیدنمان میآیند!

طول بازارچه سپه را میروم و برمیگردم. راست میگوید رونق آنچنانی ندارد. یک مادربزرگ دوست‌داشتنی با صورتی گرد و  مقنعه مشکی رنگ که مثل مقنعه‌های نماز یک کش از کنار گوشها تا پس‌سرش دارد؛ کنار میوهفروشی ایستاده. طاهره خانم 72 ساله است. مدام میخندد. لبخندهایش باعث میشود بخواهم با او صحبت کنم. شیرین زبان است و حتی موقع حرف زدن از تلخیها با خنده به سوالاتم جواب میدهد.

می‌گوید: والا شب یلدا که ورثه به دیدنمان میآیند؛ به شوخی میگوید همان دشمنان بی‌اسلحه! می‌خندد. با همان روی گشاده و خنده می‌گوید: دیگر نمی‌دانم چه بشود. پارسال یک هندوانه خریدیم 30 هزار تومان. امسال همان را 50 هزارتومان. هر چیزی داشته باشیم؛ همان را می‌خورند. آجیل که پولمان نمی‌رسد؛ دروغ چرا. فکر کنم نه ‌تنها ما، بلکه آجیل را آن گردن ‌کلفت‌هایی که پول‌های ما را خوردند هم دیگر نمی‌توانند بخرند. باز می‌خندد. می‌گوید دیگر یک‌جوری، جور می‌کنیم. آخر مال ما خیلی هستند 11 تا نوه هستند. حالا خیلی‌هایشان هم نمی‌آیند. یخورده‌شان قهرند. باز می‌خندد.

می‌پرسم خودتان جوانتر ‌که بودید؛ می‌رفتید منزل پدرتان؟ می‌گوید هیچوقت. اصلا نمی‌خواستند. آنقدر نانجیب بودند بعضی از قدیمی‌ها. مادر و پدرم اصلا رو نمی‌دادند تا برویم. وقتی تعجبم را میبیند؛ میگوید: به خدا همان یک‌بار بعد از عروسی به ما نهار دادند دیگر هیچ‌وقت رو ندادند برویم منزلشان. ما بچه تهران قدیمیم. باغ زیاد داشتیم. پدر خودم آنقدر پسته و بادام داشت. خدا شاهد است. از آن‌همه پسته، بادام، انگور، هندوانه، خیار، یک کیلو هم به ما نمی‌دادند. تا پولش را نمی‌گرفتند؛ نمی‌داد. این خبرها نبود خانم. قدیمیها دل نداشتند. الآنی‌ها خوب‌اند. خدا شاهد است من خودم الآن ندارم، اما اگر یک‌دانه تخمه هم در خانه داشته باشم به همه‌شان می‌دهم.

بین همان خنده‌ها میگوید: همه می‌گفتند نمی‌دانیم از این پدر و مادر تو چرا این‌جوری درآمدی؟ خواهرم هم مثل من بود. فوت کرد. ما یک دانه نهار خانه پدرم نخوردیم. الآنی‌ها خوب‌اند. جمع می‌شوند دورهم. من الان تخمه و هندوانه‌ام را برای شب یلدا خریده‌ام که بچهها بیایند.

می‌گوید: قدیم‌ها شاید می‌رفتیم دور کرسی می‌نشستیم یکم عدس برشته و شاهدانه می‌خوردیم و این شب یلدای ما بود. این ‌طور نبود که انقدر رسم  و رسوم زیاد باشد.

کسی از کسبه که با او آشناست به شوخی می‌پرسد ایشالا پسته خریدهاید برای شب یلدا؟ با همان خنده می‌گوید حتی یک‌ دانه‌اش را هم نمی‌توانم بخرم. بعد رو به من می‌کند و می‌گوید: آخر ما آقایمان بیکار است. بندکش بود. حتی طفلان مسلم را او بندکشی کرده. اما 87 سال سن دارد و دیگر نمی‌تواند کار کند. خودش را بیمه هم نکرده. از آن لات‌های زمان شاه بود. 8 سال سرباز بود. اسمش را گذاشته بودند قاسم سرباز. همه‌اش به شاه و فرح فحش می‌داد و آن‌ها می‌گرفتند، شلاق میزدند و زندان میانداختند و بعد هم به خدمتش اضافه می‌شد. آخر دیدند سربازی‌اش تمام نمی‌شود؛ بیرونش کردند.

می‌پرسم باغ‌های پدرتان چه شد؟ چیزی به شما ارث نرسید؟ می‌گوید: برادرم خیلی شیطان بود. همه باغ‌ها را فروخت. می‌خواست برود خارج. پدرم را فرستاد مکه. خیلی زرنگ بود. خارج هم نرفت. یک عالمه ثروت برد. پارسال هم مُرد؛ اما برای بچه‌هایش حق ما را ارث گذاشت.

در مورد تمام زندگیاش همینطور شوخی میکند، دلم کمی باز میشود. عکس می‌گیریم و خداحافظی میکنم. باید به بازار قزوین برگردم زیرپایی‌هایی که خریدهام؛ در مغازه امانت است.

¢ از گراند هتل تا شب چله خانه آقای مستبصر

در انتهای راسته فرش فروشها یک قهوهخانه است که برای یک چای دارچینی دو بار فنجانت را پر میکند. جواد معتمد که 6 سال آشپز گراند هتل بوده است را آنجا می‌بینم. از حال و هوای گراند هتل در شب یلدا می‌پرسم می‌گوید شب یلدای گراند هتل بیشتر سازوآواز بود. نوازندگان دورهگرد یا نوازندگان کابارهها می‌آمدند آنجا و ضرب می‌نواختند. ما اما آنجا فقط غذا درست می‌کردیم.

توضیح میدهد که در شب یلدا، در خانه‌ها میوه به صورت الآن نبود. یعنی پرتقال و نارنگی و موز و این‌ها نبود. عوض این‌ها هندوانهترشی، خیارترشی، آجیلشیرین؛ کشمش و گردو و مغز بادام و... را جداجدا می‌گذاشتند در پیالههای آجیلخوری. به شوخی میگوید مال هرکس را جدا میگذاشتند مبادا کسی سهم دیگری را بخورد. می‌خندیم. ادامه میدهد: می‌نشستند دورهم و حافظ و شعرهای دیگر می‌خواندند. مادربزرگ‌ها برای نوه‌ها قصه می‌گفتند. بیشتر هم قصه‌های قرآنی بود؛ حضرت یوسف و زلیخا و ابراهیم و... چون آن موقع همه مذهبی بودند. 

اغلب چیزهایی که در سفره یلدا می‌چیدند؛ محصولات باغ خودشان بود. انواع انگورها. الآن کمربندیهایی که زده‌اند باغات قزوین را از بین برده‌. بی‌آبی هم باعث شده که میوه‌جات قزوین اکثرا از بین بروند. مخصوصا شانی، کشمش بی‌دانه.

می‌گوید: خانواده ما سال‌های قبل عادت داشت منزل آقای مستبصر جمع شوند. ایشان شوهرخاله‌ام بود. یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دانان قزوین بوده‌اند. لقبش رودکی قزوین بود. او یک روحانی نابینا بود. که در زمینه شعر و ادب و موسیقی استعداد زیادی داشت. از چند روز جلوتر از شب یلدا خودشان همه را دعوت می‌کردند و فامیل ما همه آنجا جمع می‌شدند. ایشان به کسی میگفتند حافظ بخواند و اگر ایرادی در خواندن بود؛ خودشان غلط‌اش را می‌گرفتند.

از شنیدن در مورد آن محفل گرم و پربار سیر نمیشوم. معتمد میگوید: آن موقع همه‌چیز ساده‌تر بود. چندین مدل غذا و دسر و سالاد نبود. یا آب‌گوشت بود یا تاس‌کباب یا یک غذای دیگر. بدون این ‌همه مخلفات. الآن از طرفی همه‌چیز گران‌تر شده و تجملات هم زیادتر شده و همین نمیگذارد آدمها زیاد دور هم جمع شوند.

با روی خوش و مهربانی یک چایی میهمانمان میکند و چون نه ناامیدی در حرف‌هایش هست نه اندوه، به سختی دلم میآید که از پیشش بروم.

¢ خلال پسته قزوین شده 450 هزار تومان!

تا تعطیل شدن بازار هنوز کمی وقت هست. تصمیم میگیرم قبل از رفتن به نجاری، سری هم به یک آجیل‌فروشی بزنم. صاحب مغازه و شاگردش همراه با میهمانشان دور هم نشستهاند. از فروش شب یلدایی میپرسم. میگوید: می‌بینید که حاج‌خانم هیچ خبری نیست. راست می‌گفت مغازه خالی و خلوت بود. ادامه میدهد: مردم ‌دوست دارند خرید کنند؛ ولی میآیند قیمت‌ها را میبینند و میروند.

میپرسد: شما خودتان چیزی خریدهاید؟ میگویم: نه. تائید میکند که برای همه وضع همین است. میهمان مغازه میگوید: مردم را شرمنده اهل‌وعیال کردهاند. حضرت‌عباسی آدم اشک‌اش درمی‌آید. صاحب مغازه ادامه می‌دهد: کسی با خانواده میآید میگوید به اندازه 10 هزار تومان پسته میخواهم. هر جور فکر می‌کنم نمی‌دانم چه بگویم. ده تومان پسته یک مشت هم نمیشود.

میهمان مغازه می‌گوید: ما دو تا پسرعمو بودیم و هر دو کشاورز. او رفت و جایی دستش بند شد. اگر بچه‌های من شبچله بروند به خانه او من باید بروم بمیرم. خیلی تجملات دارند. مجبورم نگذارم بچه‌هایم بروند آنجا. کشمش کیلو 30 هزار تومان مگر شوخی است؟ تخمه کیلو 50 هزار تومان شده! صاحب مغازه میگوید: آفتاب‌گردان پارسال 6 هزار تومان بود. الآن همان شده کیلویی 25 هزارتومان. پسته 35 هزارتومانیِ پارسال، اما الآن شده 150 هزارتومان حاج‌خانم. پسته قزوین شده 260 هزارتومان. خلالش را که نگو 450 هزارتومان. دیگر نداریم. همان پسته‌های دربسته کج‌وکوله الآن زیر 125 هزار تومان نیست. اگر دست تان می رسد بگویید این رسم مملکت داری نیست؛ من 5 نفر لیسانسیه در خانه دارم. هیچ کجا به آن‌ها کار نمی‌دهند. سربار من هم شده‌اند.

***

با هر که حرف زدم بیشتر در فکر چه بخرم و چه بپزم بود کمتر به فکر چه بخوانیم و چه بگوییم و چطور مهربانتر باشیم.

افسوس بزرگی ست که میبینم فلسفه سنتها را گم کرده‌ایم و فقط شکل ظاهری آن‌ را آن هم فقط پرزرقو برق بهجا میآوریم. ورای تمام این رسوم، صلهرحم و احترام به بزرگتر واجبترین اصل بوده، که در گیرودار تجملگرایی گم شده. بیمهری ما، پدر و مادرهایمان را از پا درآورده. طمع و زیادهخواهیآرامش بزرگ‌‌ترها را گرفته. حالا که مشکلات مالی همه را تحت فشار قرار داده، میتوانیم با ساده گرفتن همه چیز نگذاریم بیش از این عزت بزرگترهایمان خدشه‌دار شود.

 

 

 

 

 


چهارشنبه 28 آذر 1397
05:36:59
 
 
Copyright © 2019 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT