پای خاطرات رنگ و رو رفته ی باغ دبیر


نفیسه کلهر
«باغ دبیر، باغ بوده؛ از اسمش که معلوم است.» این را گفت، رو به مشتری‌اش می‌کند و می‌گوید دو تومان بعدا بیاور؛ پول خورد ندارم. دوباره از من می‌پرسد: گفتی برای کجا می‌خواهی؟ بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند؛ ادامه می‌دهد: «طبق آن چیزی که من یادم هست؛ اینجا باغ بوده؛ باغ‌های آقای دبیر ‌الممالک یا همان دبیرسیاقی، که آن طور که از پدرم شنیده‌ام تقریبا در دهه 30 فرماندار وقت قزوین بودند. حتی وقتی که من می‌خواستم به خدمت سربازی بروم؛ آقای دبیر‌سیاقی یک نامه نوشت برای ژاندارمری که این فرد، فرزند صغیر دارد. ژاندارمری هم به واسطه آن نامه، یک برگه معافیت از خدمت صد تومانی به من داد. به من نگاه می‌کند و می‌پرسد: می‌دونی یعنی چه؟ منتظر می‌مانم خودش بگوید. ادامه می‌دهد: یعنی صد تومان دادم و یک برگه معاف از خدمت گرفتم. یعنی معاف شدم که بتوانم به سربازی نروم و بالای سر خانواده‌ام باشم.» می‌پرسد: نمی‌‌نویسی؟ می‌گویم: من ضبط می‌کنم، بعدا می‌نویسم. ادامه می‌دهد: کل این ملک از اواسط خیابان باغ دبیر تا دروازه تهران قدیم، مال خاندان دبیرسیاقی بود. خانواده دبیرسیاقی یک برادر هم داشتند که در ایران زندگی نمی‌‌کرد و یادم هست آن زمان‌ها مقاله‌ای نوشته بود در مورد «سرطان‌زا بودن لوازم آرایشی خانم‌ها» که آقای دبیرسیاقی آورد اینجا و ما مطالعه کردیم. در هر صورت آدم‌های خوبی بودند. حتی علیرضاخان پسر عبدا... خان بسیار بسیار پسر آقایی ست؛ اگر بدانند کسی مشکلی دارد؛ حتما سعی می‌کنند کمک کنند. گوشت مشتری بعدی را وزن می‌کند. داخل چرخ گوشت می‌ریزد؛ چرخ می‌کند و در دو لایه نایلون تحویلش می‌دهد. علی‌اصغر شعبان جولا، اولین کسی ست که در باغ دبیر مغازه ساخته است. می‌گوید: منزل پدری من و پدر ِ پدرم در 150 متری آرامگاه حمداله مستوفی بود. الان فکر نمی‌‌کنم خانه قدیمی آنجا مانده باشد. همه کوبیدند و دوباره ساختند. این مغازه هم بخشی از زمین یک ملک مسکونی بود. من دور تا دور 20 متر از زمین حیاط یک خانه را دیوار کشیدم و به قیمت 40 تومان خریدم. 15 تومان را نقد دادم با 4 قسط 5 تومانی. قسط پنجم را گوشت دادم. آن روزها گوشت کیلویی 3 تومن و 5 زار بود. بعدا به مرور بقیه مغازه‌ها هم ایجاد شدند. خرابه بود همه جا. یک مغازه دیگری قبل از این می‌خواستم بخرم. از این هم بهتر بود. قبل از معامله رفتم از همشیره صاحب ملک پرسیدم: شما به این معامله راضی هستید؟ گفت: «نه. برادرم مال مرا تصاحب کرده، من راضی نیستم.» من هم از خرید منصرف شدم؛ وقتی او نارضاست چرا باید می‌خریدم؟ عمر خیلی کوتاه است. آنقدر کوتاه که فکرش را هم نمی‌ توانی بکنی. با همسایه‌ای که از جلوی مغازه رد می‌شود؛ سلام وعلیکی می‌کند. از او می‌خواهم بیشتر از کودکی‌اش بگویید: آن موقع‌ها اینجا چه شکلی بوده؟  این دروازه تهران قدیم انتهای شهر محسوب می‌شده؟ می‌گوید: اینجا از اول خیابان تا پایین یک دیوار داشت، که دیوار به دروازه می‌چسبید. دیوار دقیقا از لب مغازه های ضلع غربی خیابان کشیده شده بود. هر چند صد متر هم یک درب کوچک داشت. سر همین کوچه آشنا که الان شده کوچه شهید طاهری یکی از درب‌های کوچک بود. که باغداران از آن رد می‌شدند تا سر باغ‌هایشان بروند. بچه‌ها هم همان در را باز می‌کردند و از آن رد می‌شدند و به بیرون از شهر می‌رفتند. با لبخند ادامه می‌دهد: این دیوار خیلی جالب بود. برجک دیده بانی داشت. زمانی که برف زیاد می‌آمد؛ ما می‌رفتیم روی قسمت برجک بالای دیوار و از آن بالا روی برف‌ها سر می‌خوردیم و می‌آمدیم پایین.  می‌پرسم بعد از دیوار همه‌اش باغ بود؟ نه. یک نهر آب رو باز از بالای شهر روان بود؛ در وسط همین خیابان، که الان شده باغ دبیر. خیلی پر آب بود؛ به اندازه عرض این خیابان. از کوه‌های باراجین روان می‌شد. یک رودخانه دیگر هم که الان هست در بلوار خرمشهر که پر آب‌تر هم بود. از آن بالاتر هم یک رودخانه پر آب دیگر بود. کلا سه رودخانه پر آب به موازات هم بودند در خارج از شهر. از این رودخانه‌ای که نزدیکتر به شهر بود؛ برای مصارف آب شهری استفاده می‌کردند. آب از سر خیابان شاهد از رودخانه اصلی، می‌ریخت به سمت حمداله مستوفی و می‌رفت تا سر حمام. کمی مکث می‌کند و از من می‌پرسد: کدام حمام؟ می‌خندم و شانه بالا می‌اندازم که یعنی نمی‌‌دانم. ادامه می‌دهد: حمام میرزا کریم! حمام میرزا کریم در نزدیکی آرامگاه حمداله مستوفی بود. از همین آبی که رویش باز بود؛ می‌رفت برای مصرف در حمام. ما هم نزدیک خانه‌مان آب‌انبار داشتیم از آب همین رودخانه آب‌انبار ما هم پر می‌شد. وقتی آب‌انبار پر می‌شد چند روز اول فقط خلط آب می‌آمد بعد دوتا بیل آهک می‌ریختند و می‌گفتند دیگر آب ضد‌عفونی شد. بلند بلند می‌خندد و ادامه می‌دهد بعد ما هم فکر می‌کردیم دیگر تمیز شده لابد و آن آب را مصرف می‌کردیم.  من هم با او می‌خندم و می‌پرسم چند آب‌انبار در محله بود؟ می‌گوید: این منطقه خیلی ‌آب‌انبار داشت. بعضی خانه‌ها که وضعشان خیلی خوب بود؛ تلمبه داشتند که می‌زدند آب می‌آمد. بقیه از آب‌انبارهای عمومی آب می‌آوردند. آب‌انبار صندوقچه‌ساز 11 ـ 12 پله داشت، آب‌انبار میدانگاه هم بود و دیگری آب‌انبار گنبد دراز یا همان حمداله مستوفی که 40 پله داشت و اینها برای استفاده عموم بودند. ادامه می‌دهد: آبی که سر پل شاهد از نهر خارج می‌شد؛ برای مصرف ‌آب‌انبارها و حمام می‌رفت. از سر همان پل به ارتفاع پایین‌تری ریخته می‌شد. که به آن می‌گفتند خُرخُری. چون موقع ریختن به آن ارتفاع پایین‌تر صدای خُرخُر می‌داد. از یادآوری این اسم می‌خندد و در میان خنده‌هایش می‌گوید: مادر من می‌گفت حق نداری از دم خُرخُری دورتر بروی. اگر بروی می‌زنمت. می‌پرسم چرا؟ با مهربانی خاصی که فکر می‌کنم بخاطر یادآوری خاطراتی از مادرش هست؛ می‌گوید: چون آنجا باغ‌های مردم بود. مادرم همیشه دنبالم راه می‌افتاد. می‌آمد تا ببیند من بیرون از شهر آمده ام یا نه. من هم جرات نداشتم بیایم. همان اطراف حمداله مستوفی بازی می‌کردم و به خانه برمی‌گشتم. نگاهش به بیرون از مغازه قفل می‌شود. انگار تمام هوش و حواسش در آن سال‌ها گیر کرده. همانطور ادامه می‌دهد: بچه‌هایی که بزرگتر بودند؛ روی همین رودخانه‌ها «پی پی» بازی می‌کردند. یعنی سنگ‌های صافی را می‌زدند و می‌شمردند که ببینند مال کدامشان بیشتر پی می‌خورد و روی آب می‌ماند؟ من شاهد بودم که آنقدر آب زیاد بود که اگر بچه‌ای پایش را توی آب می‌گذاشت؛ آب بچه را با خود می‌برد. رودخانه عمق زیادی نداشت؛ ولی عرض آن زیاد بود. شاید فقط 70 سانتیمترعمق داشت. از این نهرها همه باغستان‌ها آب می‌گرفتند. باغستان آقای دبیر سیاقی، آقای همرنگ، آقای علوی، سید رضا صوفیانی. اینها املاک زیادی داشتند که باغاتشان از این رودخانه آب می‌خورد و حتی آب‌انبارهای ما را هم پر می‌کردند. خیلی آب داشتند آن روزها. رودخانه بلوار خرمشهر حتی از اینجا هم بیشتر آب داشت. دیگر آن شوق اولیه در صدایش نیست. وقتی می‌گوید: کم‌کم که خشکسالی زیاد شد. باغات خراب شدند. آب رودخانه‌ها که تمام شد خاک بستر رودخانه ترک خورد. مثل کویر شده بود بالای شهر. درخت‌ها کم شدند. خیلی‌ها روی باغ‌هایشان کار نکردند برای اینکه به پول برسند. انگور و بادام زیاد بود؛ ولی با خشکسالی حتی یکی دو باغ را گندم کاشتند. مغازه‌ها اول مسکونی بودند. بعد کم‌کم تجاری شدند. آقای نایبی یکی از ملاکان این منطقه بود. در شهرداری کار می‌کرد. موهای سفیدرنگی داشت. روزی دستگاهی آورد و زمین‌هایش را قطعه قطعه کرد برای فروش. من یادم هست. اولین بار او زمین‌هایش را تقسیم‌بندی کرد. «همه خانواده‌های این محل رخت‌هایشان را برای شستن می‌آوردند لب این رودخانه»؛ موقع گفتن «این رودخانه» طوری با دستش خیابان را نشان می‌دهد که انگار هنوز هم رودخانه خیابان باغ دبیر در جلوی مغازه‌اش جاری ست. «فرش و گلیم‌ها را دم عید می‌گذاشتند توی تاس و تشت و می‌آوردند لب همین جوب. با صابون و چوبک می‌شستند و خشک می‌کردند و وقتی باغداران می‌خواستند به منزل برگردند فرش آن‌ها را روی اسب یا قاطرشان تا دم محله می‌بردند.» می‌پرسم مجانی؟ می‌گوید: «معلوم است که مجانی» و ادامه می‌دهد: «می بردند برایشان تا دم خانه و دوتا سنگ می‌گذاشتند رویش تا آب فرش‌ها کشیده شود. بعد هم خود خانم ها می‌آمدند و با کمک هم پهن می‌کردند؛ روی دیوار تا خشک شود.» دوباره لبخند می‌زند و می‌گوید: «کسی که وسواس داشت؛ رخت و لباسش را می‌برد بالاتر از همه می‌شست. اگر 50 نفر داشتند رخت می‌شستند آن که وسواس داشت؛ می‌رفت سر پل طالقانی که آب اول را استفاده کند.» دوباره خنده به صورتش برمی‌گردد. می‌خواهم از خاطرات خوش آن روزها بیشتر بگوید. اینطور ادامه می‌دهد: اتفاقا خاطرات خوش زیاد است؛ اما خاطره‌ای دارم که تا بمیرم از یادم نمی‌‌رود. آقایی بود به نام «غلامعلی باقرآبادی». آدم خیلی خوبی بود. آن روزها خیار، هندوانه کوچک، حتی بادمجان، همه به فصل بودند. این طور نبود که در تمام طول سال همه این محصولات در بازار باشند. این آقای باقرآبادی از سر گذر که وارد محله می‌شد؛ تورش را شل می‌کرد. تا سیب ِ گلاب و میوه‌های نوبر فصل از تورش به زمین بریزد؛ برای بچه‌ها که بردارند بخورند. من حواسم بود که مخصوصا این کار را می‌کرد. شخص دیگری هم بود. از همین باغداران که اسمش را نمی‌‌گویم چون مرحوم شده. من دیدم پسرش با علمبه از توی انبار یک دانه خیارش را در می‌آورد بیرون می‌خورد. در انبار قفل بود. شیشه را می‌شکست. سر یک چوب خیلی بلند را چاقو می‌بست و می‌زد توی انبار و سر چاقو یک خیار برمی داشت و می‌آورد بیرون. حالا شاید بعدا می‌خواست به پسرش خیار هم بدهد، شاید کارش حساب و کتاب داشته، ما چه می‌دانیم؟ اما آن روزها همه چیز فرق داشت. درهای همه خانه‌های محله همیشه باز بود. مرغ این می‌رفت در خانه آن تخم می‌گذاشت؛ همسایه تخم‌مرغ را مصرف نمی‌‌کرد و می‌آورد و می‌گفت این تخم‌مرغ مال شماست. بچه این می‌رفت در خانه آن یکی می‌خوابید؛ صاحبخانه می‌گفت از خواب که بیدار شد؛ می‌آورمش. کسی می‌خواست به حمام برود؛ بچه‌اش را به همسایه می‌سپرد. همه که جاری یا خواهر شوهر نداشتند؛ تا نان می‌پختند همه درها را می‌زدند و به هر خانه نان می‌دادند. همین که بوی نان می‌آمد، خانم من می‌گفت بوی نان می‌آید، این حرف از دهان خانمم در نیامده 3 دقیقه بعد در خانه‌مان را می‌زدند و نان می‌دادند. آن‌ها که خبر نداشتند ما چه گفتیم.  از خوبی آدم های آن روزگار کیف می‌کنم. چهره خودش هم شادتر شده با مرور این خاطرات. می‌پرسم شما مکتب می‌رفتید یا مدرسه؟ هر دو. خانمی بود که حیاط بزرگی داشت. در همین «گرده محله»؛ محله حمداله مستوفی، که بچه‌ها به آنجا می‌رفتند و قرآن یاد می‌گرفتند. همه یک چاشت‌بندی داشتند. دستمالی که مادرشان در آن خوراکی می‌گذاشت تا در مدرسه بخورند. می‌خندد و می‌گوید: آن خانم چاشت بند بچه‌ها را باز می‌کرد و خوراکی‌هایشان را خودش می‌خورد. خیلی پیر بود با موهای سفید. جرات نمی‌‌کردیم به او حرفی بزنیم. بعدش مدرسه رفتم. مدرسه من در بلاغی بود. دارا و آذر می‌خواندیم. دارا توپ دارد؛ آذر عروسک دارد.  آن زمان متراژ خانه‌ها چقدر بود؟ کمترینشان 600 متر بود. بزرگترین‌شان خانه آقای باقرابادی بود که الان تبدیل شده به 4 تا خانه 200 متری و یک کوچه هم به آن داده اند. خانه «حاج تقی گاوکش» هم بزرگ بود، الان 7 تا خانه شده است. دورش یک حصار داشت. یک اتاق کوچک در حیاط بود فقط. گاو، گوسفند و درخت فندق و... همه در یک حیاط بودند. در همان حصار همه آنها اداره می‌شدند؛ ولی قانع بودند. تجملات مردم امروز بیشتر از خرجشان شده. آن چیزی که خیلی زیاد است؛ الان تجملات است. قدیم یک چراغ گردسوز بود و ده نفر از نور آن استفاده می‌کردند؛ برق که نبود. الان هر کدام از بچه‌ها یک اتاق می‌خواهند. الان این همه مغازه و پاساژ هست؛ باز چیزی که می خواهی ندارند. آن زمان در کل این محل یک آقای بقال بود، که تنها مغازه محله بود. هر چیزی هم که می‌خواستی داشت. مغازه دیگری نبود در باغ دبیر. در تابستان یخ داشت. دوای بچه‌ی مریض داشت. پستانک، فلوس برای دل درد بچه، لوله چراغ، حتی خاکَ ذغال هم داشت. به من نگاهی می‌کند و می‌پرسد: میدانی خاکَ ذغال چیست؟ می‌گویم نه. ادامه می‌دهد: برای سوزاندن بود. آنهایی که نمی‌‌توانستند به موقع برای خودشان وسیله سوخت زمستان را درست کنند، از او می‌خریدند. آقای مینو سفارش کرده بود هرکسی هر موقعی از شب هر چیزی ‌می‌خواهد در بزند. من خودم چندین بار ساعت 2 ـ 3 صبح در آنجا را زدم. لوله‌مان شکسته بود. لوله می‌خواستم بیاورم بگذارم سر چراغمان. نفت می‌خواستم نصفه شبی. یا بچه گریه می‌کرد پستانک می‌خواستم. آن موقع کسی دو تا پستانک نمی‌‌خرید. یکی بس بود. هر وقت هم گم می‌شد می‌رفتند یکی دیگر می‌خریدند. «سید کاظم مینو» خیلی مرد خوبی بود. آنقدر جلوی مغازه‌اش شلوغ می‌شد که یک روز آمدم دیدم دارد طاقی تیغه‌ای جلوی دکانش را خراب می‌کند. پرسیدم چرا خراب می‌کنی؟ گفت: زورم نمی‌‌رسد به این بچه‌ها بگویم اینجا ننشینید، زنان و دختران مردم می‌خواهند بیایند خرید کنند؛ معذب می‌شوند. خراب می‌کنم که بچه‌ها اینجا نایستند. آهی می‌کشد و می‌گوید: خدا بیامرزدشان. آدم های خوبی بودند که الان روی هم رفته یک نفر آنطور خوب پیدا نمی‌‌شود.  می‌خواهم حرف را عوض کنم و از خاطرات خوبش بشنوم. می‌پرسم: پس گفتید اینجا آخر شهر بود؟ آخر آخر که نه. جای اتوبوسرانی ولیعصر قبرستان ارامنه بود. به جای بانک ملی ولیعصر هم یخچال بود؛ نگاهم می‌کند و می‌پرسد یخچال که می‌دانی چیست؟ دوست دارم بیشتر توضیح بدهد می‌گویم نه. برایم می‌گوید که: یعنی یک محوطه بزرگی که پر از آب می‌کردند، هوا که سرد می‌شد آب یخ می‌بست. بعد تابستان‌ها آن یخ‌ها را می‌شکستند و مصرف می‌کردند.  می‌پرسم هوا آنقدر سرد بوده که تا تابستان آن آب‌ها یخ می‌ماندند؟ می‌گوید: بله خیلی سرد بود. یادم می‌آید روز 45 تابستان سال 1340 یا شاید قبلتر بود. زن عمویم به پسر عمویم گفت عباس می‌روی برف بیاوری؟ من و عباس هم قبول کردیم پاشدیم رفتیم و از پشت‌بام مسجد جامع برف آوردیم. در کاسه‌ای ریختیم و دسته جمعی با شیره خوردیم؛ یعنی روز 45 تابستان داخل شهر برف بود. قزوین کلا سرد بود؛ خیلی سرد. وقتی به چفت در دست می‌زدیم؛ دستمان می‌چسبید، با زور باید دستمان را جدا می‌کردیم. جوراب پشمی داشتیم، پالتو، کلاه، وسایل گرمایی خیلی بود. چکمه می‌پوشیدیم که توی پایمان آب نرود. دیلم باید می‌آوردیم دم خانه مان یخ‌ها را می‌شکستیم تا مهمان بتواند بیاید داخل. عید که می‌شد می‌گفتند زمین نفس کشیده یخ‌ها را می‌شکستند، می‌گذاشتند وسط کوچه، که مردم از اطراف عبور کنند. حتی من یادم هست وقتی می‌خواستم بروم کلاس اول دبیرستان، آن موقع مدرسه شهیدی را نزدیک اداره برق فعلی تازه ساخته بودند. اواخر تابستان، وقتی برای ثبت‌نام می‌رفتم به مدرسه، تا زانو توی برف بودم.  به اینجای صحبتش که می‌رسیم صدای اذان ظهر می‌آید. دخل را می‌بندد و کم‌کم آماده می‌شود که برود. دوست ندارم این صحبت شیرین تمام شود. می‌پرسم این منطقه مسجد هم داشته؟ مسجد که نه ولی نمازها را در امامزاده علی می‌خواندیم. یادم می‌آید در سال 1346 شش نفر پشت امام جماعت نماز می‌خواندند. بعضی وقت‌ها ما خودمان امام جماعت را بیدار می‌کردیم. از دیوار می‌رفتیم بالا و صدا می‌زدیم. می‌گفتیم حاج آقا خواب افتاده. آن در داخلی را می‌زدیم و بیدارش می‌کردیم. کم‌کم جعیت زیاد شد. اولش امامزاده خیلی کوچک بود. همان مقبره بود فقط. «حاج تقی نظامی» خدابیامرز این حسینیه را با پولی که از مردم جمع می‌کرد؛ ساخت. درب تمام خانه‌ها را زد و نفری 5 زار [ریال] گرفت و حسینیه را ساخت. قبل از آن آنجا زمین خالی بود. میدانگاه «آفتاب کشه» نام داشت که بزرگتر‌ها در آن والیبال بازی می‌کردند. بچه‌های کوچکتر هم همانجا با هم گردو بازی می‌کردند. همین گردوهایی که الان کیلویی 70 تومن است آن موقع ملعبه دست بچه‌ها بود. می‌خندد و ادامه می‌دهد: بعدا سر اذان گفتن، شیخ عرب با آقای بهشتی دعوا مرافعه‌شان گرفت. مدتی بعد اون، آنور اذان می‌گفت و این، اینور؛ یعنی یکی سمت حسینیه و یکی سمت امامزاده. آقای بهشتی الان هم هست. آن موقع جوان بود. صدای اذان که به حی علی الصلوه می‌رسد؛ دیگر ادامه نمی‌‌دهد. می‌دانم دفتر خاطرات شیرین قدیمی‌ترین کاسب محله باغ‌دبیر، برای امروز دیگر بسته شده و باید کم‌کم بروم. اما خوشحالم از اینکه امروز برای من و مشتری‌هایی که آمدند و خرید کردند و قسمتی از خاطرات شیرین او را شنیدند و رفتند، روز خوبی بود. از روزهای پر از خوبی و برکت و صلح و صفا شنیدم؛ که می‌توانم چند روز آینده را در حال و هوای آن‌ها بگذرانم و حال خوشی داشته باشم.

چهارشنبه 2 آبان 1397
05:04:53
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT