باز بانگ جرس می‌آید از دروازه‌ی شهر


نفیسه کلهر
چند سال قبل به طور اتفاقی در چند برنامه‌ی انجمن فرهنگی ـ تاریخی عالی‌قاپو شرکت کرده بودم. آن روزها به آن می‌گفتیم؛ قزوین‌گردی. در هر برنامه به چند بنای تاریخی سر می‌زدیم و در کوچه پس کوچه‌‌های قدیمی شهر قدم می‌زدیم و از تاریخچه و خاطرات و سرگذشت آن بناها می‌شنیدیم. به خاطر آن تجربه شیرین، به محض دیدن پوستر برنامه انجمن، چشم‌‌هایم را تیز کردم؛ همه چیز «از دروازه تا دروازه» خوب بود؛ حضور راهنمای متبحر برای معرفی آثار، ابنیه مورد بازدید، زمان و... همه آن‌‌ها مرا به شوق می‌آورد؛ اما این برنامه یک فرق اساسی داشت و آن این که مسیرها با دوچرخه طی می‌شد! تجربه‌ی دوچرخه‌سواری در شهر نداشتم و خیابان‌ها را به اندازه کافی امن نمی‌دیدم. مردد بودم برای رفتن؛ اما در نهایت با دو نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم برویم. قرارمان شد؛ صبح جمعه، بلوارشمالی! * زیر سایه یک درخت در کنار پیاده‌رو خیابان بلوار، که عاری از ترافیک معمولش، خوش آیندتر از همیشه بود؛ منتظر بودم دوستانم برسند تا به سمت محل قرار گروه حرکت کنیم. از دور سروکله چند ‌‌دوچرخه‌سوار پیدا شد، که از شمال به جنوب در حرکت بودند و همه عرض خیابان را اشغال کرده بودند. به نظر خیلی حرفه‌ای نمی‌آمدند و همین جراتشان، مرا به تحسین وامی‌داشت. حدس می‌زدم همان جایی می‌روند که من می‌خواستم بروم. کمی بعدتر یک خانم و یک آقا که در یک خط، پشت سرهم حرکت می‌کردند و از تجهیرات و لباسشان معلوم بود که حرفه‌ای هستند؛ از کنارم رد شدند... و از همه خوشحال کننده‌تر؛ یک دختر تنها و با اعتماد به نفس، با کلاه لبه‌داری که زیر کلاه مخصوص دوچرخه‌اش داشت و کوله‌ای روی دوشش، طول خیابان را با عجله می‌پیمود... کنجکاو بودم برای رسیدن به برنامه، یکی از دوستانم کمی دیر کرده بود، همین که رسید؛ سریع راه افتادیم. تاریخ، فرهنگ و طبیعت دوستان محل قرار گروه دروازه درب کوشک بود. برنامه سر ساعت شروع شده بود. ما با کمی تاخیر رسیدیم. تمام افراد شرکت‌کننده در صفی منظم، در کنار دوچرخه‌‌هایشان، زیر سایه دروازه ایستاده بودند. صبح‌‌های نیمه دوم سال، این سایه به سمت شمال مایل است. مدیرکل میراث فرهنگی استان اما با کلاه مخصوص ‌‌دوچرخه‌سواری مشکی رنگ، در آفتاب، رو به جنوب ایستاده بود و برای علاقه‌مندانی که در سایه بودند؛ توضیحاتی می‌داد. جمعیت شرکت‌کنندگان فراتر از حد انتظارم بود و این خوشحال‌کننده بود. از هر سن و قشری آمده بودند؛ چه آنانی که سال‌‌ها این شهر را با دوچرخه طی کرده بودند و چه نوجوانانی که فقط تابستان‌‌ها بعد از تعطیلی مدارس، ‌‌دوچرخه‌سوار می‌شدند. بعضی‌‌ها با تجهیزات و لباس حرفه‌ای شرکت کرده بودند و خیلی‌‌ها نشان می‌داد که تجربه زیادی در ‌‌دوچرخه‌سواری نداشتند. بین جمعیت چند آشنا هم دیدم، به تابلوی روی دروازه نگاه کردم؛ نوشته شده بود «درب کوشک» ولی حضرتی ها دروازه‌ای که رو به منطقه الموت گشوده شده را «راه کوشک» می‌نامید. تا من ودوستانم سلام وعلیکی کردیم؛ توضیحات تمام شد و راه افتادیم. از دروازه راه کوشک رکاب زدن را شروع می‌کنیم. نفر اول کسی است که مسیرهای تعیین شده را می‌داند و تیم مثل گروه‌‌های کوهنوردی؛ یک عقب‌دار هم دارد. که همه شرکت‌کنندگان باید بین این دو نفر حرکت کنند. در طول مسیر دوستانی هم نظم تیم را حفظ می‌کنند تا مزاحمتی برای ماشین‌‌ها ایجاد نشود و حرکت یکپارچه باشد. خیابان نادری را تا سبزه‌میدان طی می‌کنیم. در نزدیکی نرده‌‌های عمارت چهل‌ستون، از دوچرخه‌‌ها پیاده می‌شویم و کنار چرخ‌‌هایمان محوطه کاخ را تا جلوی ساختمان اصلی قدم می‌زنیم؛ در جمعه‌ای که تردد خودرو‌‌ها در این میدان پرترافیک شهر خیلی کم است؛ می‌توانیم صدای طوطی‌‌های باغ را بشنویم. ارشی خانه، تنها بازمانده باغ مدیرکل میراث فرهنگی استان در مورد طوطی‌‌های این باغ می‌گوید: در دوران طهماسبی، همایون بابر؛ پادشاه هندوستان، بخاطر کودتای برادرانش و از دست دادن تاج و تخت، به ایران پناهنده شد. شاه طهماسب به او کمک کرد تا سلطنتش را پس بگیرد و او در ازای این کمک، هدایای بسیاری به ایران فرستاد، طوطی‌‌های این باغ و ارگ طهماسبی تهران از بقایای طوطی‌‌های هدیه شده آن دوران هستند. او در مورد خود بنا می‌گوید: ارشی خانه اتاق‌خواب شاه طهماسب و جانشینان او بوده. در آغاز یک طبقه بوده و در غرب این مجموعه؛ در جنوب بقعه پیغمبریه، مجموعه خانه‌‌های حرم‌سرای شاهنشاهی قرار داشته. داخل عمارت؛ اما سه لایه نقاشی داریم؛ دو لایه صفوی و یک لایه قاجار. بقایایی از نگارگری قزوینی، که شیوه اجرای آن روی دیوار بوده، اکنون تنها در همین عمارت باقی مانده. عمارت کلاه‌فرنگی اولیه دقیقا مثل عمارت اصفهان بوده، عمارتی یک طبقه با یک سقف شیروانی که در چهار جهت اصلی هم درب یا پنجره‌ای نداشته و پرده تنها حایل رفت‌وآمد برای آن بوده‌ است. عمارت کلاه‌فرنگی فعلی اما محصول دوره سعدالسلطنه است که در واقع در آن دوره ارسی‌‌ها و غلام گردشی طبقه بالا را بازسازی و سقف کاذب خنچه پوش زیبایش را ایجاد کردند. مطمئنم قلب دیگران هم مثل من به درد آمد؛ وقتی شنیدیم روزی تمام درختان تنومند و کهن این باغ بزرگ به دستور خانم فرماندار وقت قزوین قطع شدند. فقط به این خاطر که خانم از صدای کلاغ‌‌هایی که روی درخت‌‌ها می‌نشستند؛ خوشش نمی‌آمده. از تخریب قصر عالم‌آرا، عمارت اصلی چهل‌ستون، ایوان‌نادری، عمارت خورشید و عمارت رکنیه؛ که همه در همین مجموعه دولتخانه صفوی بوده‌اند و مداخله‌‌های غیرفنی و غیرعلمی وغیرمستند در در ادوار مختلف چیزی نگوییم؛ بهتر است. شکوهِ زوال یافته موقع خروج از محوطه عالی‌قاپو به یک گروه بزرگ گردشگران تهرانی بر‌می‌خوریم به آن‌‌ها خوش‌آمد می‌گوییم و دوچرخه‌‌ها را سوار می‌شویم، از خیابان پیغمبریه که خوشبختانه مسیر مخصوص دوچرخه دارد، رکاب می‌زنیم تا به خیابان سپه می‌رسیم؛ خیابانی که گفته می‌شود اولین خیابان ایران است؛ اما حضرتی‌‌ها می‌گوید: 50 سال پیش از احداث خیابان سپه توسط شاه عباس در همین دولتخانه خیابان‌‌های متعددی وجود داشته است. به گفته‌ی مدیرکل میراث فرهنگی استان، دولتخانه بزرگ صفوی بخش بسیار کوچک به جا مانده از یک باغ شهر بزرگ است. او می‌گوید: دولتخانه فعلی 5/8 هکتار است که مجموعه اصلی آن که «باغ زنگی‌آباد» نام داشته، 60 برابر بزرگتر از مجموعه فعلی بوده. زنگی آباد متعلق به قاضی‌جهان‌قزوینی؛ صدراعظم شاه طهماسب بود. در مجموعه باغ زنگی‌آباد؛ کوشک‌‌ها و کاخ‌‌هایی تعبیه و حتی خیابان‌‌هایی احداث شده بود، که اولین خیابان ایران هم در همین مجموعه شکل گرفت. دو خیابان بلند از شمال به جنوب و شرق به غرب؛ یا به اصطلاح اصفهانی‌‌ها چهار باغ؛ که دارای مراکز تفریح و مراکز فروش و کافه بود. همانطور که عبدی‌بیگ‌شیرازی در مثنوی‌اش توضیح داده: «شهنشه شهری اندر جنب قزوین/ فکنده طرح با صد زیب و تزئین». حضرتی‌‌ها می‌افزاید: در واقع اینجا شهری بود در کنار قزوین؛ یک باغ شهری و نه باغ سلطنتی محض. یعنی مردم امکان حضور را در این مجموعه و خرید و گشت‌وگذار داشته‌اند. هر کدام از باغ‌‌های این مجموعه به اسم یکی از صاحب منصبان بوده و او وظیفه نگهبانی از آن را داشته است؛ هر باغ با انواع گل‌‌ها و گیاهان و درختان و دیگر آرایه‌‌های مخصوص به خود با سلیقه مالک آن تزئین می‌شد. حضرتی همچنین می‌گوید: کاوش‌‌های باستان شناسی حتی ما را به آثاری از دوره سلجوقی رسانده و نشان می‌دهد پیش از صفویه هم این قسمت کاربری زیستی داشته. پس از صفویه اما سرنوشت این باغ زیبا دستخوش تغییراتی می‌شود که به مرور، زوال آن را رقم می‌زند؛ یا به عنوان مرکز حکومتی استفاده شده یا زندان بوده یا عمارت نظمیه و بعدها محل استقرار رییس شهربانی. بخشی از این مجموعه، پس از تبدیل به زندان بزرگان زیادی چون؛ میرزای‌کرمانی؛ ضارب ناصرالدین‌شاه. حاج‌سیاح؛ جهانگرد معروف دوره قاجاریه. یا حتی مرحوم مدرس را به خود دیده است. شهر؛ فضایی برای زندگی با تصور شکوه و عظمت باغ زیبای صفوی از دولتخانه خارج می‌شویم، مسیر این بار از کوچه و پس کوچه‌‌های قدیمی ادامه پیدا می‌کند. در ابتدا فکر می‌کنم که تردد این همه دوچرخه در این کوچه‌‌های گاه باریک و پر از پیچ‌وخم ممکن نیست؛ اما سهولت و سرعت انتقال ثابت می‌کند برای تردد در بافت تاریخی بهترین وسیله حمل‌و نقل همین دوچرخه است. به مقبره حمدا... ‌مستوفی که می‌رسیم راهنمای گروه با بیان شیوایش اینطور می‌گوید: من فکر می‌کنم ما این شهر را «به جا» نیاورده ایم؛ یعنی نشناخته‌ایم و به نسبتِ آن شناخت، به آن احترام نگذاشته‌ایم. شهرعرصه‌ای برای جولان خودروها نیست. شهر از ابتدای پیدایش، فضای زندگی بوده، یعنی جایی که مردم در آن نفس می‌کشیده‌اند؛ قدم می‌زدند. حداکثر وسیله مورد استفاده در آن دوچرخه بود و برای استفاده از همان دوچرخه هم آموزش می‌دیدند و گواهینامه دریافت می‌کردند. یعنی همه این آداب رعایت می‌شده. اینکه چرا حالا رسیده‌ایم به این نقظه که شئون اجتماعی تا این حد به هم خورده، نمی‌دانم. کوچه و گذرها برای رفت‌وآمد پیاده‌‌ها و حداکثر دوچرخه هست و از آن فراتر تجاوز به حقوق شهروندی است. رییس انجمن دوستداران دوچرخه نیز در این خصوص می‌گوید: مزیت قزوین نسبت به خیلی شهرهای پیشرفته حتی اروپایی همین بافت شهری سنتی آن است. متاسفانه این تاروپود، امروز در تسلط اتومبیل قرار گرفته. باید بدانیم دوچرخه وسیله حمل‌و نقل است و می‌توانیم از آن استفاده کنیم. خصوصا در این بافت. استفاده از ماشین، خصوصا در بافت سنتی موجب تخریب آن می‌شود. مهندس خطیبی تبدیل کوچه محمدیه به خیابان محمدیه را از عوارض همین تردد خودروها در بافت سنتی شهر می‌داند و می‌افزاید: امیدواریم با استفاده درست از دوچرخه دیگر شاهد عقب‌نشینی خانه‌‌ها یا تخریب و تعریض معابر نباشیم. عروج، معماری هوشمندانه یک مقبره در محوطه آرامگاه حمدلله‌مستوفی قدم می‌زنیم. در میان هیاهوی صداهای محله به آرامش این محله در گذشته فکر می‌کنم؛ غروب‌‌هایی که نان‌آورانِ هر خانه از دکانشان در بازار، یا از باغستان، به منزل برمی‌گشتند و طنین زنگ ملایم دوچرخه‌‌هایشان سر هر پیچ، معبر را پر از شادیِ خبرِ برگشتنِ مرد خانه می‌کرد. تصور آن روزها، حالا با صدای گوش خراش ویراژ موتورها و تردد پرگاز ماشین‌‌ها در آن اطراف کمی سخت است. سعی می‌کنم سروصداها را نادیده بگیرم و به طراحی هوشمندانه این مقبره در عین سادگی توجه کنم. مهندس خطیبی که در ساخت ساختمان استانداری شهر از این بنا الهام گرفته، در خصوص شکل هندسی این بنا می‌گوید: تبدیل مربع به هشت ضلعی و سپس دایره و در نهایت نقطه، این بنا را بسیار با ارزش و متمایز کرده. این طراحی به گونه‌ای ست که ما اصلا این تغییر را احساس نمی‌کنیم. قسمت مربع شکل بنا که روی زمین است و مربع، نمادی از زمینی بودن است. بخش فوقانی که دایره‌ای شکل است و نماد گذر و بی‌زمانی‌ست. در نهایت این بنا در آبی آسمان به یک نقطه می‌رسد و نقطه هم نماد عروج است؛ این برای یک مقبره طراحی ویژه و هوشمندانه‌ای ست. حضرتی ها نیز در ادامه می‌گوید: در دوران قدرت صفویه، حمداله ‌مستوفی یک تاریخ دان، جغرافی نویس، شهرشناس و شاعری برجسته بود. کتاب «تاریخ گزیده» او، پیش از چاپ در ایران، در دانشگاه‌‌های خارجی چاپ شده بود و به عنوان تاریخ شرق، مورد استناد قرار می‌گرفت. نویسنده‌ای با این تراز و شخصیت جهانی که دیگر کتاب او «نزهت القلوب» هم که به تشریح 12 علم زمان خود پرداخته، بسیار خواندنی و جالب است. این پژوهشگر قزوین شناس اضافه می‌کند: امیدواریم این آرامگاه به عنوان نمادی از تمام نویسندگان، دانشمندان و اهل خرد این مملکت به حیات پس از مرگش ادامه دهد، احترامش حفظ شود و حق آن به جا آورده شود. او از نوادگان حربن‌ یزید‌ریاحی از شهدای کربلاست و همیشه مورد اعتماد و وثوق مردم بوده.  قدر زر، زرگر شناسد او ادامه می‌دهد: شخصیت حمدالله‌مستوفی در تمام ادوار بسیار قابل احترام بوده الا در زمانه ما. ما حریم او و بسیاری از بناهای محترم دیگر را رعایت نکرده‌ایم. در ضلع جنوب این آرامگاه، خانه‌‌ها را تعریض غیراصولی کرده‌ایم و بعد ماشین‌‌های سنگینی که شب‌‌ها به دستور شهرداری تعمدا در این محور حرکت می‌کنند؛ باعث شدند که؛ اول شالوده حمام تاریخی میرزاکریم شکست و تا سقف پر از گل‌ولای شد. بعد از آن مسجد قاجاری محمدیه افکن کرد و نصف آن کاملا از بین رفت. برخی اعضای مومن! شورای‌شهر می‌خواستند آن مسجد را خراب کنند و برای جبران این کار در جای دیگری مسجد بسازند؛ اما مسجد محمدیه نشانه هویت این شهر و این محله است. مردم با این بناها و معابر و میادین خاطره دارند. مدیرکل میراث فرهنگی استان تاکید می‌کند: شهر را جایی اینطور تعریف می‌کنند که «شهر، محل خاطرات مشترک مردم است.» حضرتی ها به خاطرات محله پنبه ریسه می پردازد و عنوان می کند: میدان‌گاه به نام «آفتاب کشه» در همین محله که امروز دیگر اثری از آن نیست؛ محل تولد نسل اول والیبالیست‌‌های قزوین بوده. زمینی که در آن تیم آبگینه تمرین کرده و با تیم‌‌های شهرهای دیگر مسابقه داده، ولی امروز به راحتی خراب شده و اثری از آن نیست. کسانی که این شهر و مردم و آداب و رسومش را نشناختند؛ دهن‌کجی کردند به هرآنچه که بود و بخش زیادی از خاطرات و هویت شهر را نابود کردند. او معتقد است: با همه این سیاست‌های غلط، اما هنوز هم می‌شود شهر قزوین را به عنوان یک شهر تاریخی حفظ کرد!  امامزاده، پناهگاه معنوی اهالی محله از کنار محل سابق میدان‌گاه آفتاب‌کشه، با آهی از سر حسرت برای تمام آنچه از دست داده‌ایم؛ می‌گذریم و به مقبره مطهر امامزاده‌علی (ع) می‌رسیم. صحن اصلیِ گنبدی شکلِ امامزاده کوچک‌تر از تمام بقاع متبرکی ست که دیده‌ام. زرق‌وبرق امروزی ندارد. نخ‌‌های سبز رنگ گره خورده روی ضریح مرا به فکر می‌اندازد؛ به امیدِ از غیر ناامید شدگانی که در تمام این سال‌‌ها، به این مکان پناه آورده‌اند. به دست‌‌هایی که با هزار امید و آرزو به این ضریح دخیل بسته‌اند؛ که آیا حاجت گرفته‌اند؟ یا متقاعد شده‌اند؛ خیر چیز دیگری ست؟ محوطه را قدم می‌زنیم و در ایوان مفرّش آن می‌نشینیم. ساختمان قدیمی امامزاده که با انواع الحاقات جدید از تقویم دیجیتال و ساعت و کپسول آتش‌نشانی و تابلوهای فلزی پوشیده شده، دیگر شباهتی به یک اثر تاریخی ندارد. اما با توضیحاتی که راهنمای گروه در مورد ساختار کلی بنا می‌دهد، با قدمت و هویت آن آشنا می‌شویم؛ ساختاری که دقیقا مبتنی با به جا آوردن آداب خاصی ست: ابتدا یک ورودی به نام ایوان که ما را برای ورود به فضائی متفاوت آماده می‌کند و یک هشتی که الان تغییر فرم معماری پیدا کرده، اما هنوز فضایی ست بین حرم و ایوان که آن هم آمادگی می‌دهد برای ورود به آن صحن مقدس. آن طور که او می‌گوید این قاعده همه جا رعایت می‌شود و برای همه مذاهب هم وجود دارد؛ در آتشکده‌‌ها، اغلب کلیساها، مساجد یا امامزاده‌‌ها؛ پیشخوان و جلوخوانی ست و مسیری باید طی شود تا وارد فضاهای معماری اصلی شوید و به تدریح به نقطه اصلی مقدس برسید. در این امامزاده کوچک هم دقیقا توضیع فضایی صورت گرفته و بخش‌‌ها با طاق، نما یا درهایی از هم جدا شده‌اند. حضرتی ها همچنین اشاره می‌کند: زندگی و مرگ دو روی یک سکه‌اند و در شهر این دو قصه کاملا با هم پیوند داشته‌اند، به این صورت که در گذشته هر محله‌ای گورستان خودش را داشته. درواقع دور تا دور شهر فضاهای آرامگاهی بود. برعکس زمانه ما که همه در یک نقطه متمرکز شده‌اند و ترافیک و آلودگی و شلوغی و تخریب‌‌های به وجود آمده در باغستان و بناهای تاریخی و... در نتیجه همین تمرکزگرایی ست. معمولا در انتخاب فضاهای آرامگاهی مقبره یکی از بزرگان مذهبی و یا فرهنگی را محور قرار می‌دادند و به دنبال آن گورستان شکل می‌گرفته. همانطور که در جنوب شهر مقبره شهزاده حسین (ع)، آرامگاه بسیاری از بزرگان است. مقبره حمدالله مستوفی دیگر آرامگاه محله‌ای و مقبره امامزاده علی هم که تقریبا از دوره صفوی به بعد به عنوان آرامگاه مذهبی شناخته شد و بنای فعلی آن که البته بنای قاجاری ست؛ از دیگر محورهای تعیین قبرستان بوده.  اصالت، در تهدید انزوا در همان ایوان امامزاده با بیان شیوای حضرتی‌‌ها، از «عبدالکریم جناب قزوینی» شنیدیم؛ که بزرگترین موسیقیدان 200 سال گذشته قزوین و از تعزیه خوانان توانمند و اصلی تکیه دولت در دوره ناصری بوده. شنیدیم که عظمت صدایش، هنگام تلاوت قرآن، تمام چراغ‌‌های لاله و مردنگی‌‌های مسجد الحرام را لرزانده. جالب اینکه چنین بزرگ مردی در منزلی در سی متری درب اصلی همین امامزاده بزرگ شده و سال‌‌ها در آن زیسته. به فکرم می‌رسد که احتمالا آن منزل چه بسیار ایامی که محفل موسیقیدانان و شاعرانی بوده و چه شب‌های شعری در آن برگزار شده. احتمالا چه مفاخری پس از دستور مظفرالدین شاه مبنی بر از ریشه در آوردن دندان نیش و پیش او، در همین منزل به عیادتش آمده‌اند و هم درد شده‌اند. همینطور از خوش‌نامی خاندان پرافتخار دبیرسیاقی می‌شنویم؛ که بخشی از این محله مزین به نام آنان یعنی «باغ دبیر» است. از سیدمحمد دبیرسیاقی عالم و دانشمندی که هویت ملی ما در برخی کشورها با او شناخته شد؛ بیشتر می‌دانیم. او در جنوب همین امامزاده، متولد شد و سال‌‌ها آنجا زیست. حضرتی ها در ادامه می‌گوید: مهم است که بدانیم در چنین محله‌‌هایی بزرگانی برخاسته و تربیت شده و نام آور شده‌اند که هویت ملی و شهری ما با آن‌‌ها شناخته می‌شود؛ شخصیت‌‌هایی از بزرگان هنر و فرهنگ و معارف و البته شخصیت‌‌های فراوان دیگر مثل شهدایی که برای آزادی جانشان را فدا کردند. وقتی جابجایی جمعیتی ایجاد می‌شود و آدم‌‌ها را از محله‌‌هایشان به نواحی دیگر کوچ می‌دهند؛ توازن اجتماعی ساختار شهر به هم می‌خورد. بافت شهر یک بدنه فیزیکال دارد و یک روح که بافت اجتماعی ست. شاید حفظ بافت اجتماعی و فرهنگی حتی از حفظ بافت فیزیکی هم مهمتر است. وقتی مسئولین شرایطی ایجاد می‌کنند که بافت فیزیکی احساس ناامنی کند؛ افراد اصیل از محله خود خارج می‌شوند. باید کمک کنیم و نگذاریم توازن فرهنگی یک شهر به هم بخورد و این مناطق تبدیل به نقاط حاشیه‌نشین شوند. همانطور که این مناطق در حال تبدیل به محل زندگی اتباع شده است.  تخریب گنج در توهم گنج! مدیرکل میراث فرهنگی در ادامه حضورمان در بقعه متبرک امامزاده علی می‌گوید: امیدواریم این بنا همچنان محترمانه حفظ شود. هرچند اخیرا بعد از مدت‌‌ها رصد و پایش از یکی از منازل اطراف این امامزاده 5 نفر دستگیر شدند که نقب زده بودند برای اینکه به خیال خامشان به گنجی که در زیر امامزاده هست؛ دست پیدا کنند. این آفتی ست که به جان خیلی از بناهای قدیمی ما افتاده. حتی در روستاهای دور افتاده دیده شده که گنبد خشتی یک بنای محترم را در سودای پیدا کردن گنج تخریب کرده‌اند. پی دیوارها، دیوارها و محراب مساجد هم از این تفکر پوچ و غلط در امان نبوده‌اند. این سودای غلط در واقع بخشی از یک برنامه برای تخریب تاریخ و هویت و فرهنگ ماست. دردناک است که اغلب این افراد نمی‌دانند برای خیال خامشان چه سرمایه‌‌های با ارزش و بزرگی را از بین می‌برند.  پایان یک برنامه، شروع یک راه برنامه انتهایی، دروازه تهران بود. دروازه راه‌ری، پنبه‌ریسه و تهران؛ سه دروازه جبهه شرقی قزوین بوده‌اند که تنها دروازه به جا مانده جبهه شرقی، همین دروازه تهران است. دروازه تهران در جنگ‌‌های جهانی آسیب دید و تغییر فرم‌‌های معماری پیدا کرد و آخرین مرمت و تثبیت وضعیت آن در سال 1348 بود. در انتهای برنامه، مدیر کل میراث فرهنگی استان تاکید می‌کند: قزوین تنها شهری ست که دو دروازه در آن به جا مانده. بقیه شهرها مثل؛ شیراز، سمنان و... اگر دروازه‌ای در آن‌‌ها باقی مانده فقط یکی ست. به لحاظ پلان و معماری در مقایسه بین دروازه راه‌کوشک و دروازه تهران متوجه می‌شویم که آن جا یک مسیر دسترسی کوچکتر بوده به سمت الموت، ولی این جا به سمت تهران می‌رود و طبیعتا بسیاری از کاروان‌‌ها و بزرگانی که برای امور تجاری به مرکز کشور و تهران سفر می‌کرده‌اند؛ از این دروازه عبور می‌کردند و از این منظر اهمیت زیادی داشته. در دروازه تهران قدیم عکس یادگاری آخر را می‌گیریم و با رضایت از نیم روز پائیزی که گذراندیم؛ از هم خداحافظی می‌کنیم. من با رویایی در سرم از روزهای گذشته این شهر که هیچ وقت آن را نزیسته‌ام؛ جمع را ترک می‌کنم. رکاب زدن در خیابان برایم خیلی ساده‌تر شده. فکر می‌کنم که شهرم چه بهشتی بوده؛ با صدای گوش‌نواز پرندگانی که روی درختانِ قد کشیده بر فراز جوی‌‌های پر آب و روان، لانه داشتند. و چقدر چشم‌نواز بود؛ شهری در احاطه باغستان‌‌ها و تنفس هوای آن چه جان‌فزا و روح‌نواز. آن روز که هنوز پل‌‌ها و جاده‌‌ها، آفت انسانیِ افتاده به جان باغستان نشده بودند. راه‌‌ها هنوز به بهانه نزدیک کردن آدم‌‌ها به هم، آن‌‌ها را از هم دور نکرده بودند... افسوس که حسرت برای شمردن زیاد است و بی‌فایده‌. در نهایت به یاد گفته رئیس انجمن دوستداران دوچرخه می‌افتم که؛ ما نمی‌توانیم با پل یا ماشین مبارزه کنیم؛ فقط می‌توانیم با استفاده از دوچرخه‌‌هایمان، شهرمان را از این فضای بی درو پیکری که پیدا کرده نجات دهیم.  

چهارشنبه 18 مهر 1397
05:04:04
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT