محدودیت ها، فقط بهانه‌اند!


نفیسه کلهر
غنچه استوارنیا، دختری خوش مشرب و صمیمی است و این صفات، گفت‌وگو با او را لذت‌بخش می‌کند. آن هم گپ و گفتی عصرانه در کافه‌ای دنج در شمال شهر قزوین که او مدیریت آن را بر عهده دارد. غنچه نشسته بر ویلچر، هنگام روایت زندگی‌اش و نیز بازگویی راز خنده‌هایش و امیدی که می‌شد به راحتی از چشم‌هایش هم خواند؛ وقتی از روزهای بد زندگی‌اش نیز یاد می‌کند؛ آنقدر خونسرد است که آرامش غریب‌ش آن هم پس از توفان زندگی عجیب‌ش؛ تحسین برانگیز بود: «همینکه درسم تمام شد تصادف کردم! توی اتوبان تهران ـ قزوین بود و خودروی مسافرکشی که سوارش بودم؛ سه بار معلق خورد و از جایی که من نشسته بودم؛ پشت صندلی راننده، مچاله شد. بقیه مسافران هیچ آسیبی ندیدند.» بدون هیچ‌گونه تغییری در لحن صحبتش که نشان می‌دهد دیگر کاملا از سختی آن سانحه عبور کرده، ادامه می دهد: «تا آمبولانس برسد در همان لحظات اولیه فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده، چون این اتفاق با رشته تحصیلی‌ام هم مرتبط بود؛ فهمیدم که دیگر راه نخواهم رفت.» گذشته از آسیب به نخاع و فلج شدنش، در آن تصادف 4 تا از دنده‌های غنچه هم شکست و ریه‌اش به شدت آسیب دید که باعث شد به بیمارستان مجهزتری در تهران انتقال پیدا کند و تا 2 هفته در آی‌سی‌یو بماند. خودش می‌گوید: «تا دو هفته نمی‌توانستند هیچ جراحی روی من انجام دهند چون به شدت اوضاع ریه‌ام وخیم بود پس از آن هم 2 ماه در بخش بستری بودم.» از روزهایی که در آی‌سی‌یو گذرانده می‌پرسم، می‌گوید: «من هیچ‌کس را نمی‌دیدم بعضی‌ دوستانم می‌گفتند از پشت شیشه برایم دست تکان می‌دادند؛ ولی من یادم نمی‌آید چون مدام دارو می‌گرفتم و بی‌هوش بودم. فقط یادم هست یک بار اجازه دادند مادرم بیاید داخل؛ دستش را گرفتم و با او صحبت کردم. اما پرستاری داشتم که خیلی خوب در یادم مانده. مرد خیلی مهربانی که سن زیادی هم نداشت؛ اما من عمو صدایش می‌کردم و خیلی هوای مرا داشت. خیلی درد داشتم و مدام پتیدین و مورفین و انواع آرام‌بخش به من تزریق می‌کردند. به محض اینکه اثر داروها می‌رفت و دردم شروع می‌شد؛ او را صدا می‌زدم، می‌آمد و با او حرف می‌زدم و با حرف هایش آرامم می کرد.»  اتوبان، آمبولانس و خواب‌هایی که می‌دیدم! غنچه حرف‌هایش را این گونه ادامه می‌دهد: «اما مهم‌ترین چیزی که یادم هست؛ اینکه آن زمان تقریبا مدام فکر می‌کردم؛ در بیداری فکر می‌کردم و ادامه فکرهایم را در خواب می‌دیدم؛ بیدار می‌شدم و دوباره فکر می‌کردم. به شدت درگیری ذهنی داشتم. من واقعا انتخاب دیگری نداشتم؛ انتخاب من فقط بین مردن و یا زنده بودن با آن شرایط بود. از طرفی در آمبولانسی که مرا به تهران می برد؛ حس رفتن از دنیا را تجربه کردم؛ چون تنفس من ارادی شده بود و پرستار آمبولانس، همه اش با من حرف می‌زد تا خوابم نبرد. چون اگر می‌خوابیدم دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم و...؛ آن روز مسیر قزوین تا تهران، انگار طولانی‌ترین مسیر دنیا بود. پرستار می‌زد توی صورتم و می‌گفت غنچه نخواب! این تجارب باعث شد که بعدا همیشه به خودم بگویم که تو ممکن بود دیگر زنده نباشی و همین تجربه نزدیک به مرگ باعث شد من طور دیگری به زندگی نگاه کنم.» اما بعد از بازگویی روایت تلخ زندگی اش، با خنده و رضایت می‌گوید: «اما عمرم به دنیا بود و ماندم. وقتی می‌خواستند مرا از آی‌سی‌یو به بخش انتقال دهند؛ دکتر آمد تا با من صحبت کند و در مورد شرایطم برایم توضیح بدهد و گفتم خودم می‌دانم چه اتفاقی برایم افتاده! او ادامه می‌دهد: «بعد از آن با خودم خیلی حرف می‌زدم، به خودم می‌گفتم قطعا نمی‌توانی راه بروی و باید این وضعیت را بپذیری و در ابتدا قبول وضعیت جدیدم برایم خیلی سخت بود؛ چون از آن آدم‌هایی بودم که یک جا بند نمی‌شدم!»؛ می‌خندد و می‌گوید: «همین الان هم یک جا بند نیستم.» غنچه چشم‌هایش را بر‌می‌گرداند و در حالی که آن سوی پنجره کافه را می‌پاید؛ حرف‌هایش را ادامه می‌دهد: «‌راستش حتی تا یک سال اول، امید داشتم که علم پیشرفت می‌کند و من می‌توانم راه بروم. یک روز در همان سال اول تصادف، در بهزیستی آقایی را دیدم که شرایطش مشابه من بود. حتی ما در یک محل تصادف کرده بودیم، اما او 9 سال قبلتر از من. آن روز کمی ترسیدم. گفتم یعنی من هم قرار است سال‌ها روی ویلچر بنشینم؟ شاید با اصل واقعیت آنجا بود که روبرو شدم.» چند نفر از همکاران غنچه در گوشه‌ای از کافه دور یک میز می‌نشینند و صدای دلنشین سه تارشان در فضا می‌پیچد و موسیقی متن حرف‌های‌مان می‌شود. غنچه سرش را به طرف من برمی‌گرداند و با نگاه به چشم‌هایم می‌گوید: «الان 14 سال از تصادفم گذشته و هنوز زنده‌ام و چه بخواهم و چه نخواهم می‌گذرد.» از او می‌پرسم که آیا الان هم این امید را دارد که روزی دوباره بتواند راه برود؟ پاسخ می‌دهد: راستش الان دیگر اصلا به این قضیه فکر نمی‌کنم. اگر روزی هم علم پیشرفت کند و این اتفاق بیفتد خب بدم نمی‌آید قطعا از ان استقبال می‌کنم. ولی فعلا حتی گوشه‌ای از ذهنم هم درگیر این موضوع نیست". غنچه این سال‌ها سعی کرده است کیفیت زندگی‌اش را بالا ببرد و بجای فکر کردن به حسرت‌های زندگی، خود را بسازد و شاید همین است که دنیایی پر از نشاط و رنگ دارد؛ دنیایی آکنده از شادی‌ها و لبخندها، که این‌ها را هم می‌شود در خانه مجازی‌اش در «اینستاگرام» هم دید. خودش می‌گوید: «روزهای سخت زیادی داشته‌ام؛ خیلی سخت. مخصوصا روزهای اول که برای بلند شدن، جابجا شدن و بیرون رفتن هم نیاز به کمک داشتم. شاید این آزاردهنده‌تر از اصل ماجرا بود که به عنوان یک آدم بالغ بخواهم کمک بگیرم. این باعث شد یک جایی به خودم بگویم؛ بس است! تا کی می‌خواهی وابسته باشی؟ و خیلی سریع تصمیم گرفتم از قزوین بروم و رفتم! دو سالی در تبریز و بعد تهران و دو سال هم در کیش و باز هم در تهران زندگی و کار کردم. روزهای اول استقلال فردی خیلی سخت گذشت. مشکل تنها بودن وجود نداشت چون معمولا خیلی سریع دوست و رفیق پیدا می‌کنم، اما مشکل مالی خیلی زیاد بود. چون هزینه‌ها برای کسی مثل من خیلی بالاست. اوایل ماشین نداشتم و خب شرایط استفاده از وسایل نقلیه عمومی را هم نداشتم. مجبور بودم آژانس بگیرم.  وقتی نا امیدی فرو می‌ریزد با توفان امید! از لحاظ مالی بسیار در فشار بودم تا اینکه یاد گرفتم باید بتوانم به جز کار در شرکت کار دیگری هم پیدا کنم. این بود که شروع کردم به یاد گرفتن بعضی هنرهای ابتکاری؛ با مفتول برنج و سنگ‌های تزئینی زیورآلات دست‌ساز می‌ساختم و می‌فروختم. آن دوره سختی و فشار مالی خیلی خوب بود؛ چون من خیلی چیزها یاد گرفتم. یعنی الان اگر مجبور شوم در جایی از صفر زندگی کنم؛ می‌توانم چیزی را بردارم و تبدیلش کنم و از آن پول در‌بیاورم. حتی یک سری مهارت مثل کاشت مژه. و کلا یاد گرفتم که گزینه‌های کاری دیگری هم داشته باشم.» غنچه که در همه مسایل از جمله استقلال، کار کردن و تفریح کردن سعی می‌کند محدودیت‌هایش را نادیده بگیرد؛ ادامه می‌دهد: «افراد ضایعه نخاعی نباید زمان طولانی کار کنند؛ حتی نشستن زیاد روی ویلچر هم برای من خوب نیست؛ اما همیشه کار کردم و سعی کردم در خانه‌داری و آشپزی و شغلم کم نگذارم. حتی در دوره 2 ساله‌ای که در جزیره کیش بودم روزی 14ـ15 ساعت کار کردم و مدام در غرفه‌ای که به پیشنهاد خودم دایر شده بود؛ حضور داشتم.» او با لبخند اعتماد به نفس می‌افزاید: «هرجوری که بود برای زندگی‌ام تلاش کردم. چون می‌دیدم در نظر عوام محدودی‌تم چقدر پررنگ است و از گوشه و کنار این به گوشم می‌رسید و برای تغییر دادن این دید، چند برابر آدم‌های دیگر تلاش کردم. که نگویند فلانی بار اضافی ست بر دوش اطرافیانش.» پیش از دیدارمان و اینکه با غنچه به گفت و گو بنشینم؛ در باره تجارب کاری موفق و پیشینه ی کاری خوب او بسیار شنیده بودم. اینکه او را به عنوان یکی از زنان موفق و سرآمد در حیطه کاری خودش می‌شناختند، برایم جالب بود. خودش در این باره به من گفت: «کارهای مختلفی کردم و این اواخر سوپروایزر فروش یک شرکت بزرگ بودم و با شرکت‌های بزرگی هم کار می‌کردم، اما بالا رفتن بی رویه قیمت‌ها و اجاره‌خانه و اینکه حقوقم افزایش پیدا نمی‌کرد؛ شرایط را عوض کرد. تا اینکه چند ماه قبل مجبور شدم برخلاف میلم به قزوین برگردم و دوباره اینجا زندگی ‌کنم. آدم جاه‌طلبی هستم. دوست دارم همیشه پیشرفت کنم. با امید کودکانه‌ای به قزوین آمدم و فکر کردم با تصویب قانون حمایت از افراد دارای معلولیت که شامل اشتغال3درصد از آن‌ها در دستگاه‌های دولتی ست، حتما می‌توانم کار خوبی پیدا کنم. با اینکه تحصیلات دارم و رزومه کاری خوبی هم دارم، اما هیچ حمایتی از طرف سازمان بهزیستی از من نشد.» این حرفش تلنگر غریبی به من زد. این سوال جانسوز را از خودم می‌پرسم: اگر غنچه استوارنیا با داشتن تحصیلات دانشگاهی و سابقه کاری خوب استحقاق بهره‌مندی از این قانون را ندارد؛ پس سهمیه افراد دارای معلولیت در اختیار چه کسانی قرار می‌گیرد؟ اکثر افرادی که دچار ضایعه نخاعی هستند و روی ویلچر می‌نشینند؛ به جز مکان‌های مشخص قابل تردد، در بیشتر مواقع از خانه بیرون نمی‌آیند. از غنچه پرسیدم به عنوان فردی که محدودیت‌ها را نادیده گرفته و در تمام این سال‌ها حضور پررنگی در اجتماع داشته و خودش را منزوی نکرده‌، فکر می‌کند چه چیزی مانع بزرگی برای حضور افراد داری معلولیت و خصوصا ویلچری در جامعه است؟ و او پاسخ می‌دهد: اتفاقا خودم هم دوست داشتم در مورد این موضوع صحبت کنم که خیلی مهم است. خیلی‌ها که از طریق فضای مجازی با من آشنا شدند و شرایط‌مان مشابه بود؛ اولین سوالشان این بود که؛ تو چطور این همه بیرون می‌روی؟ ما بیشتر جاهایی که رفته‌ایم پله دارد؛ زمین ناهموار است، یا حتی اگر رمپی هم کار گذاشته شده شیب غیراستانداردی دارد و تردد به تنهایی خیلی سخت است. من می‌دانم چه می‌گویند خود من در سازمان بهزیستی زمین خوردم. وقتی بهزیستی که محل رفت‌وآمد ما هست؛ مناسب‌سازی نشده چه انتظاری‌ست که بقیه مکان‌ها مناسب‌سازی شده باشند؟ حتی بی‌آر‌تی‌هایی که در تهران با افتخار عکس ویلچر دارند؛ واقعا قابل استفاده نیستند. اکثر معابر شهری، ادارات، پل‌های هوایی ما طوری ساخته می‌شوند که انگار هیچ فرد دارای معلولیتی در این شهر زندگی نمی‌کند. وقتی افراد ویلچری نتوانند مستقلا رفت‌وآمد کنند، همین جمله که: می‌شود به من کمک کنید؟ آنقدر بازدارنده هست که باعث می‌شود خیلی‌ها نخواهند از خانه بیرون بیایند. غنچه با خنده ادامه می‌دهد: «البته این شامل حال من نیست؛ چون من آنقدر پررو هستم که همیشه از دیگران کمک بخواهم و حتی ماشینم بالابر ویلچر ندارد. همیشه از کسانی که رد می‌شوند خواسته‌ام؛ ویلچر مرا در صندوق بگذارند یا از صندوق بیرون بیاورند. اما بنظرم تا شهرداری به خودش بجنبد و شرایط مناسب‌سازی خیابان‌ها و مکان‌های عمومی فراهم شود، هر فردی باید برای خودش این سختی را حل کند تا بتواند از دیگران کمک بخواهد و واقعا مردم ما با جان و دل کمک می‌کنند. خیلی کم پیش آمده کسی از کمک کردن سر باز بزند.  ابرچالشی که مغلوب همت و امید شد شاید یک بار کسی به من گفته عذر می‌خواهم من کمردرد دارم یا از این حرف‌ها. یک بار هم راننده آژانس به من گفت نمی‌توانم ویلچرت را بگذارم در صندوق که باعث شد من هر بار دیگری که ماشین می‌گرفتم قبل از رسیدن ماشین تلفن بزنم و بگویم که من ویلچری هستم؛ اگر مشکلی ندارید؛ بیایید. اما خیلی اوقات هم شده که من گوشه خیابان منتظر کسی بودم و مردمی که رد می‌شدند، می‌پرسیدند: خانم کمکی از دست ما برمی‌آید؟ و عمیقا معتقدم علی‌رغم تمام مشکلاتی که این روزها هست؛ مردم ما ذات مهربانی دارند. و من می‌خواهم که تمام افراد دارای معلولیت کمک بخواهند و بدانند که هیچ اشکالی ندارد.» چالش‌های بزرگ زندگی هر جوان می تواند مسایلی از جمله کنکور و ازدواج و عاشق شدن و... باشد، اما همه اینها در برابر ابرچالشی چنین که غنچه دچارش هست سوتفاهمی بیش نیستند...؛ اینها از ذهنم می‌گذرد. آنچه در فکرم عبور کرده را به او می‌گویم و غنچه در عوض بلند می‌خندد و خنده‌اش که نشان از قدرت‌ درونی اوست مرا به تحسین وا‌می‌دارد. او را خیلی قوی‌تر از آنچه تصور می کردم؛ دیدم وقتی که گفت: «شاید اگر این اتفاق نمی‌افتاد؛ من خیلی سطحی به زندگی نگاه می‌کردم. شاید یک ازدواج معمولی داشتم و مسیر عادی زندگی را طی می‌کردم، اما این اتفاق باعث شد خیلی عمیق‌تر به همه چیز نگاه کنم. همه فکر می‌کنند اتفاق مال بقیه ست، این اتفاق برای ما نمی‌افتد. شاید من هم تصور معلولیت را نداشتم و این اتفاق زندگی مرا بیشتر به لحاظ روحی دگرگون کرد؛ طرز برخورد با زندگی و آدم‌ها، اهداف، تفکرات، همه را تحت شعاع قرار داد، حتی می‌بینم که خیلی چیزها ارزش حرص خوردن ندارد. این اتفاق برای من واقعا یک تحول بزرگ بود.» وسط همین صحبت‌ها ناگهان مادر غنچه آمد تا به دخترش سری بزند و به درخواست من به جمع ما پیوست و گپ دوستانه ما گرم‌تر شد. خانم بازنشسته‌ای که در جوانی همسرش را از دست داده، اما برای جبران این فقدان، هیچ‌وقت به دنبال وابستگی یا نزدیک نگه داشتن بچه‌هایش به خود نبوده است. خانم قربانی در مورد برگشتن غنچه به قزوین می‌گوید: «خوشحالم که دخترم پیش من است»، بعد با لبخند نگاهی به غنچه می‌اندازد و ادامه می‌دهد: «البته اگر خودش هم خوشحال باشد» و در حالی که نگاهش را به غنچه است؛ توضیح می‌دهد که: «من همیشه فکر می‌کنم که بچه‌ها باید هرطور که خوش‌تر هستند؛ زندگی کنند، اشکالی ندارد حتی اگر از من دور باشند.» غنچه می‌گوید جنگندگی اش در زندگی را از مادرش به ارث برده. اما من فکر می کنم قدرت روحی بالا هم در این خانواده موروثی است. خانم قربانی اما با لبخند پر آرامش‌اش می‌پرسد‌: شما فکر می‌کنید زندگی جز این است؟ باید جنگید و مقاوم بود. با رضایتی وصف نشدنی برایم می‌گوید که: «هر سه فرزندم باعث افتخار من هستند. ابتدایی و راهنمایی بودند که پدرشان را از دست دادند. من هم شاغل بودم، اما خوشبختانه هیچ وقت دغدغه آن‌ها را نداشتم؛ چون بچه‌های درس‌خوان و بی‌آزاری بودند.» وقتی حرف‌های من و غنچه تمام شد و با دختری که شیرینی خاطره گفت‌و‌گویم با او هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد؛ خداحافظی کردم، مادرش اما با من بیرون آمد. با هم قدم می‌زنیم و از گالری هنری در کنار کافه دیدن ‌کردیم. موقع جدا شدن، خانم قربانی با مهربانی به من گفت: «لطفا حتما بنویس که من در تمام سختی‌های زندگی خیلی خوشحال بودم که بچه‌های خوبی داشتم و دارم.»

چهارشنبه 11 مهر 1397
05:03:03
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT