برای سیمرغ صفتان شهرم


نفیسه کلهر
همین چند وقت پیش در بعد از ظهر یک روز تعطیل، که با میهمانانمان نشسته بودیم و یک عصرانه تابستانی می‌خوردیم؛ ناگهان درب ورودی آپارتمانمان چند بار خیلی محکم با چیزی شبیه به مشت کوبیده شد. مادرم با عجله در را باز کرد؛ ولی هیچکس پشت در نبود. صدای وحشت زده همسایه طبقه پایین که خیلی بلند مادرم را از انتهای پیچ راهرو صدا می‌زد؛ همه ما را نگران کرد. مادرم پله‌ها را با عجله طوری پایین رفت که من نگران زمین خوردنش شدم. کمی طول کشید تا از بین همهمه حرف‌هایی که با استرس‌زده می‌شد؛ من که حالا جلوی درب آپارتمانمان بهت‌زده ایستاده بودم؛ فهمیدم که درب منزل همسایه طبقه پایینی، وقتی برای بیرون گذاشتن زباله‌ها به راهرو آمده بود؛ بسته شده‌ و دختربچه 3 ساله آنها السا تنها در خانه گیر افتاده. مادرم و چند نفر از همسایه‌ها در راهرو کنار مادر السا مانده بودند و سعی می‌کردند او را آرام کنند تا دختر بچه هم آن طرف در آرام باشد. مادر السا سعی کرده بود از او بخواهد دستگیره در را بچرخاند تا در باز شود؛ اما دخترک با چرخش اشتباه قفل در، در را قفل کرده بود. وقتی یکی از آقایان ساختمان خانم‌های دور و بر مادر السا و همینطور مادر السا را مطمئن کرد که درب ضد‌سرقت خانه با هیچ چیز بجز ابزار قفل‌سازی باز نمی‌شود. در آن بعد از ظهر تعطیل که هیچ مغازه قفل‌سازی باز نبود؛ چه کنم چه کنم‌ها و وحشت بین آنها بیشتر هم شد. نگرانی‌ها جدا از اینکه برای ترسیدن کودک آن طرف در باشد؛ برای زودپزی بود که روی گاز با شعله زیاد قرار داشت. از همان جایی که ایستاده بودم؛ شنیدم که یکی از همسایه‌ها، درست مثل اینکه لامپی در سرش روشن شده باشد؛ داد زد که: یک نفر به آتش نشانی زنگ بزند! و من بی‌معطلی انگار که با آن فریاد از شوک بیرون آمده باشم؛ به سمت تلفن دویدم. الو 125 ؟ درب منزل همسایه ما بسته شده و یک دختر بچه 3 ساله در خانه گیر افتاده. بدون اینکه حتی لازم باشد بگویم زودپزی هم روی گاز است؛ همین که بچه‌ای در خانه گرفتار شده به اندازه کافی برای آتش نشانی مساله حساسی بود که بخواهد خیلی سریع آدرس را از من بپرسد. آدرس را دادم و از من خواستند که با گوشی تلفن به کوچه بروم و جلوی در بایستم. نفهمیدم که چطور حاضر شدم و تا دم در رسیدم، اما در کمتر از 4 دقیقه ماشین بزرگ قرمز رنگ آتش‌نشانی از ته کوچه پیدا شد و با علامتی که دادم خیلی سریع جلوی منزل ما متوقف شد. حس دیدن آن ماشین در آن لحظه حس آمدن «زورو» بود در کارتون‌های کودکی‌ام، درست همان قسمت‌هایی که سر بزنگاه با اسب چابکش پیدا می‌شد و به داد آدم‌های مستاصل و مظلوم می‌رسید. واقعا چقدر همه ما شبیه آدم‌های درمانده بودیم؛ با بودن دختر بچه‌ای حبس شده پشت درهای آهنین چند قفله! خانه هر چقدر هم زیبا مثل سیاه چاله‌های نامادری‌های کارتونی بود برای پرنسس کوچک! اما شوالیه‌های ملکه بعد از بررسی‌های خیلی سریع خانه، نردبان بلندشان از حیاط تا بالکن خانه پرنسس کوچک ما، قد بر افراشت و یکی از شجاع‌ترین‌شان بی‌معطلی از آن بالا رفت و درب خانه را به روی مادر نگران السا باز کرد و مادر و کودک در آغوش هم آرام گرفتند. شاید وقتی صحبت از شغل خطیر آتش‌نشانی پیش می‌آید تعریف کردن از چنین وقایعی خنده‌دار باشد. حق هم دارید! با شجاعت به دل آتش زدن که فقط سیمرغ در افسانه‌ها توانش را دارد کجا و این کجا؛ اما اینکه کسانی باشند که پناه و تکیه‌گاه مردم یک شهر باشند و مردم دلشان قرص باشد که در هر شرایطی هر چقدر حساس و بغرنج می‌توانند روی کمکشان حساب کنند، فکر می‌کنم چیزی شبیه به قداست یک منجی است در ابعاد کوچکتر، برای قلب‌های از حادثه نا‌آرام. هفته‌ی آتش‌نشانان مبارک...

چهارشنبه 11 مهر 1397
05:02:30
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT