کاش یکی این پنجره‌ها رو باز کنه


زبیده چگینی
مچاله شده بود یه گوشه، درست مثل کاغذاش، دستش به نوشتن نمی‌رفت، توی هجوم کلمات گم شده بود. با خودش دست به گریبان بود. دلش می‌خواست یه کاری بکنه؛ اما هیچ کاری از دستش برنمی‌اومد. دنیا دور سرش می‌چرخید؛ همه چیز بوی تکرار می‌داد؛ همه سوژه‌ها تکراری بودن، همه آدم‌ها، همه رویدادها. دیگه حتی به خودش هم اعتماد نداشت. چه قدر عجیب بود. دکه‌های شهر، سیگار و چای می‌فروختند و روزنامه‌ها خاک می‌خوردند و یکی پس از دیگری فراموش می‌شدند. با آینه قهر کرده بود؛ تجسم تصویر تکان‌دهنده خودش توی آینه و یک دنیا آدم درمونده که توی مردمکش راه می‌رفتن و با خودشون حرف می‌زدن. می ترسید؛ مبادا با کسی چشم تو چشم بشه. این روزا کمتر از خونه می‌اومد بیرون، کمتر توی شهر قدم می‌زد، کمتر با مردم همصحبت می‌شد؛ اما همه صداها‌رو می‌شنید، همه سایه‌هارو می‌دید و روزگار رو با پوست و استخونش لمس می‌کرد. این روزا بیشتر فکر می‌کرد؛ راستش به «هیچی». سرش پر از افکار به هم ریخته بود، پر از فکرهای بی‌ربط به هم؛ پازلی که سرهم نمی‌شد. نمی‌تونست تمرکز کنه، نمی‌تونست تصمیم بگیره، نمی‌تونست قدمی برداره. چه بی‌اراده و سست به چله نشسته بود. چه‌قدر کوچیک بود. کجای این دنیا ایستاده بود. دیگه حتی تماشای شمعدونیای ‌لب پنجره هم حالش‌رو بهتر نمی‌کرد یا آواز خوندن قناریا وقتی رادیو فرهنگ به وقت بغض و گریه موسیقی پخش می‌کرد. دلش می‌خواست پوست بندازه، یه بار دیگه متولد بشه، دلش یه هوای تازه می‌خواست، دلش می‌خواست جوونه بزنه، از نو شروع کنه اما روزا و شبا بی‌وقفه می‌اومدن و می‌رفتن، ثانیه‌ها مثل گرداب هایل اونو تو خودشون می‌کشیدن و می‌بردن. چه قدر همه چیز پر شتاب بود و چه قدر کند؛ درست مثل تماشای لحظه بمباران یه شهر توی صحنه آهسته. زندگی‌اش پر از روزمرگی بود، پر از کارهای سطحی و سخیف، پر از لحظاتی که به هیچکس و هیچ جا تعلق نداشت و چه سنگین بود این بار گناه که هر روز به گرده می‌کشید. خاطرات هجوم آوردند، یادش می‌اومد آخر شب که بی‌رمق از یه روز پر کار از راه می‌رسید، هنوز اشتیاق گفتن داشت، اشتیاق نوشتن و باید همه روز رو برای هر که می‌دید یک بار دیگه از نو تعریف می‌کرد. باید کفشای خاک نشسته‌رو پیش از خواب واکس می‌زد، چون می‌دونست اینقدر خسته ست که فردا دیر بیدار میشه و باید صبحونه نخورده، دل بده به دل کوچه پس کوچه‌های شهر و مردمش، به این اداره و اون سازمان، این مسئول و اون مدیر. باید باتری‌هاشو شارژ می‌کرد و واکمن سونی عاریه‌ای که از جونش عزیزتر بود رو بارها چک می‌کرد تا مبادا فردا کار دستش بدن. باید هزار بار سوالات مصاحبه فردا رو مرور می‌کرد و طوری می‌چیدشون که مصاحبه شونده رو به دام بندازه و تیتر یک نشریه این هفته رو از آن خود کنه. با خودش فکر کرد چه قدر پشت میزی شده، فکر کرد هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن نیست، برای تعریف کردن، ضبط کردن، تیتر کردن. یادش اومد هیچ سوالی نداره؛ از هیچکس. دیگه حتی روزنامه‌های اول صبح اون بوی خوب و خاصو که مثل بوی سنگک داغ و برشته و ‌خشخاشی حال آدمو خوب می‌کرد و برکت سفره بود رو نداره. به دستاش نگاه کرد، خالی بودن و هیچ برکتی نداشتن. خون توی انگشتای روزنامه نگار خشکیده بود، درست مثل جوهر تو رگ قلم. اتفاقی افتاده بود انگار. شاید روزنامه‌نگار مرده بود و خودش خبر نداشت، شاید سال‌ها بود که ذره ذره مرده بود. صدای آکاردئون از توی کوچه می‌اومد و جوونی که با صدایی خراشیده و زیر، شاید نون شبش رو طلب می‌کرد. پنجره‌ها بسته بودن و جز صدای قیژ دوچرخه‌ای که می‌رفت صدای دیگه‌ای به گوش نمی‌رسید. روزنامه‌نگار با خودش فکر کرد، راستی فقط من مردم یا همه اینا که هر روز میان و می‌رن هم مردن و خودشون خبر ندارن؟! اون لحظه، یکی از دقایق 17 مرداد بود، روزی که براش با یک روز قبل یا یک روز بعد هیچ فرقی نمی‌کرد، روزی که هیچ معنای خاصی نداشت. یک روز مثل همه روزهایی که میان و می‌رن. یه روز مبهم و خواب‌آلوده. با خودش فکر کرد وقتی قرار نیست هیچ اثری از خودش به جا بزاره دیگه چه اهمیتی داره که روزنامه‌نگار باشه یا یک تکه سنگ. دیگه چه فرقی می‌کنه روزی رو به نامش ثبت کرده باشن یا نه. سنگ قبر یه نشونه ست واسه زنده‌ها که یار سفر کرده‌رو پیدا کنن وگرنه به حال کسی که مرده چه فرقی می‌کنه کجای این خاک به خواب رفته. پشت داد به پنجره و همونجا نشست، نمی‌تونست نفس بکشه، دلش می‌خواست «سکوت» تیتر یک این شماره نشریه باشه. با خودش فکر کرد کاش یکی این پنجره‌ها رو باز کنه.

چهارشنبه 17 مرداد 1397
03:56:16
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT