دردهایی که از کاسه صبر سر ریز می‌شوند


نفیسه کلهر
از روزی که پاهایم با سختی کوه آشنا شد و صعود آنچنان که می‌نمود؛ آسان نبود دریافتم که زندگی هم آنگونه که باید، سهل نیست. چون صعود بر صخره‌های تند و دیوارهای سنگین مرتفع، راحت به دست نمی‌آید و شهد شیرین لبخند از جان، به سهولت بر لب‌های دلمان نمی‌نشیند! زندگی را باید فراتر از پوسته‌ی بیرونی اندام کرخت جامعه در لایه‌های زیرین آن به جستجو نشست؛ درد را دید؛ سختی و تنگنا را حس کرد و آنگاه به آدم‌هایی رسید که آهن سخت زندگی را به اراده و همت خود و در کوره گداخته زمانه، نرم کرده‌اند و در این میان، سختی می‌بینند؛ درد را لمس می‌کنند؛ اما به پروازی دل بسته‌اند که از پس امروز، فردایشان را آبی خواهد کرد! در همایشی که چندی پیش به همت کانون معلولین توانا برای معلولین شهرمان برپا شد؛ این سختی، این تلاش و این امید را بسیار دیدم و دریافتم می‌شود همدلی و مهربانی را در تک‌تک آدم‌هایی که با وجود داشتن معلولیت از نواحی مختلف بدن، در سالنی گرد هم آمده بودند؛ به نظاره نشست و همت و اراده آنان را برای نرم کردن آهن سخت زندگی با دیدگان جان خود حس کرد؛ گرچه دردهای بسیاری نیز بود که می‌شد از زبان معلولین شنید و سختی و نیز تلاششان را عمیق‌تر و دقیق‌تر درک کرد. اما شاید مهم این بود که ویلچرنشینان اینجا دیگر برای ورود به این سالن با موانع فیزیکی فراوان روبرو نبودند و برگزار‌کنندگان می‌دانستند که مناسب‌سازی محیط برای ورود اینان، چگونه باید انجام پذیرد؛ چیزی که هنوز بسیاری از مدیران و مسئولان اجرایی و شهری ما نمی‌دانند و ده‌ها جلسه و نشست و دورهمی مسئولانه! هم برای حل این معضل همیشگی راه به جایی نبرده است. شاید همین حس بود که مرا پای گفت‌و‌گو با آدم‌هایی نشاند که آن روز در آن سالن، جامعه کوچکی را یافته بودند که با بیرون از آن و در فضای شهر و محل زندگی خود؛ تفاوت فراوانی داشت.  از سنگینی هزینه‌ها تا سنگینی نگاه‌ها پدر «هما» دختر 14 ساله‌ای که مبتلا به سی.پی ست بود؛ اولین نفری بود که گفت‌و‌گو با او را انتخاب کردم. او در‌باره مشکلات خود و دخترش گفت: همیشه نیاز است که حداقل یک نفر کنار دخترم باشد. به تنهایی حتی غذا هم نمی‌تواند بخورد. از همسرم جدا شدم و در دو اتاقی که در داخل مغازه‌ام هست زندگی می‌کنم تا بتوانم در حین کار مراقب دخترم باشم. هزینه داروها و پوشک بسیار زیاد است. هر روز حداقل 4 بار تعویض پوشک دارد و آنچه که بهزیستی به ما کمک می‌کند حتی تامین هزینه‌های یک ماه این بچه نمی‌شود. پدر هما ادامه داد: کلاس‌های کاردرمانی و فیزیوتراپی دخترم در قزوین است و ما باید هر هفته از شهرستان با موتور رفت و آمد کنیم. تاکسی‌ها ما را سوار نمی‌کنند؛ چون جمع و باز کردن ویلچر سخت است. شنیده‌ام در شهرهای بزرگ ماشین‌های ون هستند تا افراد ویلچری راحت تردد کنند. ما حتی حاضریم هزینه هم بدهیم، ولی به شرطی که امکانات مناسب و ایمن داشته باشیم. حمید، یکی دیگر از افراد دارای معلولیت است. او 48 ساله است و قبلا کارهای ساده‌ای مثل؛ بسته بندی و... را در خانه انجام می‌داده، ولی مدتی است که بیکار شده است. حمید می‌گوید: جدیدا شهرداری قزوین اتوبوس‌هایی تهیه کرده که برای حمل و نقل افراد ویلچری هم مناسب است؛ ولی بعضی اتوبوس‌ها ما را سوار نمی‌کنند؛ بهانه می‌آورند... البته بیشتر رانندگان پیاده می‌شوند و کمک می‌کنند تا سوار شویم. بعضی رانندگان تاکسی‌ها هم گاهی کمک می‌کنند. از او در مورد هزینه دارو و حمل و نقل و... می‌پرسم؛ می‌افزاید: مشکل مهم‌تر از اینها برای من نبود همدلی از طرف مردم با ماست. اینکه ما مثل سایر مردم درک نمی‌شویم و به ما مثل یک شهروند عادی نگاه نمی‌شود. ما که با سایر شهروندان فرقی نداریم، فقط کمی محدودتریم. بچه‌ها هم محدودند و نیاز به مراقبت دارند؛ ولی ما انگار در این جامعه تنهاییم. فاطمه، بانوی 37 ساله شاغل در شرکت فیروز، یکی دیگر از میهمانان این همایش است. او مهمترین مشکلش را حمل و نقل می‌داند که نمی‌تواند به راحتی از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده کند و باید خودش یا یکی از نزدیکانش وسیله نقلیه شخصی داشته باشد. او می‌گوید: شاید مشکلی که از اولی مهمتر هم باشد این است که در مکان‌های مخصوص پارک خودروی معلولین، افراد عادی پارک می‌کنند و ما مجبوریم برای دسترسی به هر مرکز خریدی چند خیابان دورتر پارک کنیم و با سختی از معابر مناسب‌سازی نشده، خود را به مراکز تفریحی، خرید و... برسانیم. و به این دلیل همیشه باید حداقل یک نفر همراهم باشد. مشکل بزرگتر از نظر فاطمه، نگاه ترحم‌آمیز مردم است: اگر داخل شهر مناسب‌سازی‌ها درست باشد ما نیاز به کمک ترحم‌آمیز کسی نداریم؛ اما متاسفانه هر چند قدم با مانعی روبرو می‌شویم که آن مانع، راه را سد می‌کند و نگاه ترحم‌آمیز مردم، جان را به درد می‌آورد.  پسر معلول و یارانه‌ای که قطع شد مرتضی که همراه برادر معلولش آمده است، راوی زندگی برادر معلولش می‌شود. او می‌گوید: برادرم به تنهایی هیچ جایی نمی‌تواند برود، همه کارهایش را خانواده انجام می‌دهد. در حادثه‌ای در کارخانه دچار معلولیت شده و از آن روز زندگی همه ما عوض شده است. حمید که خواهرزاده مرتضی است، حرف‌های او را ادامه می‌دهد: تمام کارهای دایی معلولم را من انجام می‌دهم. عجیب این است که 4 سال است که با این اوضاع و احوالی که دارد یارانه‌اش هم قطع شده و پیگیری ما برای برقراری دوباره آن به جایی نرسیده است. حمید که با صحبت‌های خواهرزاده‌اش، با نگاهش، برادرش را می‌پایید؛ جمله آخر را زد. او از هزینه‌های بالای نگهداری معلولین و کمک‌های حداقلی بهزیستی گلایه می‌کند. مادر و پدری که دختر 23 ساله شان را از روستا به همایش آورده‌اند، از مشکلات عدم اشتغال دخترشان می‌گویند. به نظر آنها مهم‌تر از مشکل اشتغال، سختی رفت و آمد به محل کار است. پدر این می‌گوید: دخترم بسیار باهوش است و حتی کار خوب هم پیدا کرد، ولی اینکه هر روز بخواهد به محل کار رفت و آمد کند برای ما بسیار سخت و پر هزینه بود. الان در خانه گل چینی درست می‌کند و تنها سرگرمیش همین است.  شهری که حتی استخری برای جانبازان و معلولین ندارد در بیرون از همایش عده‌ای از جانبازان سال‌های دفاع مقدس روی ویلچر نشسته‌اند، در برابر درخواستم برای گفت و گو، می‌گویند که با فرمانده‌شان صحبت کنم. ابراهیم قربانی جانباز قطع نخاعی، مسئول انجمن جانبازان نخاعی استان است. او از نبود امکانات تفریحی برای جانبازان گلایه می‌کند و می‌گوید: در شهر حتی یک پارک یا مرکز تفریحی مناسب‌سازی شده نداریم. من خودم حتی نمی‌توانم برای زیارت به امامزاده حسین(ع) بروم، ادارات که دیگر بماند. قربانی می‌افزاید: در حالی که شنا بهترین درمان برای افراد ویلچری است و بسیاری پزشکان مغز و اعصاب، آب درمانی را برای معلولین ویلچری، توصیه می‌کنند، ولی حتی یک استخر هم در سطح شهر برای معلولین مناسب‌سازی نشده است و این واقعا جای تاسف دارد. بهزاد که به همراه مادرش، برادر معلولش را به همایش آورده است، عمده‌ترین مشکل‌شان را عدم حمایت از خانواده‌های معلولین ذکر می‌کند و می‌گوید: برادرم حتی نمی‌تواند کارهای شخصیش را انجام دهد. مشکلات اصلی ما فراتر از تردد مستقل این افراد در سطح شهر است. هزینه‌های بالای وسایل و تجهیزات توانبخشی افراد دارای معلولیت و اینکه وقتی در یک خانواده یک فرد دارای معلولیت وجود دارد، همه افراد خانواده به نوعی درگیر معلولیت و بیماری آن فرد هستند؛ ولی هیچ حمایتی از خانواده افراد دارای معلولیت نمی‌شود. او ادامه می‌دهد: من تنها نان‌آور خانواده هستم و هزینه‌های افراد دارای معلولیت بسیار بالاست؛ ولی هیچ حمایتی تاکنون در زمینه اشتغال من از سوی سازمان‌های مسئول نشده است.  آرزویی برای سال‌های بعد! زیبا دختر 9 ساله مهربانی است که تنها نشسته بود. به کنارش می‌روم و سر صحبت را باز می‌کنم. می‌گوید: در مدرسه ویلچر دارم و با سرویس به مدرسه می‌روم، راننده فقط کمک می‌کند که روی ویلچر بنشینم. از او در‌باره مناسب‌سازی محیط مدرسه برای معلولین می‌پرسم، می‌افزاید: پله دارد؛ ولی دوستانم کمک می‌کنند از پله‌ها بالا بروم؛ اما هر جای دیگری به جز مدرسه بخواهم بروم، مادرم باید آژانس بگیرد. زیبا دوست دارد در آینده معلم بشود؛ تا به حال استخر نرفته است، اما آرزو دارد یک روز برد و این آرزو که به سال‌های بعد واگذارش می‌کند: دوست دارم وقتی بزرگ شد تنها بیرون بروم.  روح همدلی در جامعه ما کمرنگ است محمد 32 ساله، معلول دیگری است که با قوانین حقوقی بین‌المللی معلولین آشنایی خوبی دارد. او که اصلا از اوضاع زندگیش راضی نیست؛ در گفت و گو با «ولایت» می‌گوید: در همه کشورهای پیشرفته قوانین حقوقی معلولین به گونه‌ای است که در فضای شهری و اداری هیچ مکانی وجود ندارد که یک فرد سالم نتواند به آنجا برود و یک فرد دارای معلولیت به تنهایی نتواند. او می‌افزاید: حتی سرویس‌های بهداشتی هم با اینکه در اروپا و آمریکا فرنگی هستند، ولی باز هم برای افراد دارای معلولیت تفکیک شده و مناسب‌سازی شده‌اند. تمام معابر، ساختمان‌ها و محیط‌ها. افراد دارای معلولیت حتی بیشتر از شهروندان عادی مورد احترام و توجه‌اند و حقوقشان محترم شمرده می‌شود. زمینه اشتغال و تحصیل‌شان مهیاست تا احساس سرخوردگی نکنند. در ایران اما، ما هیچ حق و حقوقی نداریم. حتی دید عوام به ما به چشم افراد مزاحم در جامعه است. مرد جوان، ادامه می‌دهد: این درست نیست؛ معلولیت اتفاقی است که هر آن برای هر فرد یا حتی نزدیکانش ممکن است بیفتد. روح همدلی در جامعه ما خیلی کمرنگ است. یک معیار برای سنجش محبت در جامعه همین نحوه رفتار جامعه با افراد محدودتر است. شما نگاه کنید وقتی در جامعه ما رفتار درستی با یک فرد دارای معلولیت یا حتی طبیعت و یا حیوانات نمی‌شود یعنی آن همدلی و دوستی بین سایر اقشار هم کمرنگ است. فاطمه، دختر خوش خنده 17 ساله‌ای است که 5 سال پیش در یک تصادف از کمر به پایین دچار معلولیت شده است. او می‌گوید: هر روز پدرم همراه یک نفر دیگر باید مرا به داخل مدرسه بیاورد تا از پله‌ها بالا ببرد. در سطح شهر هم معابر باریک و تنگ تردد را دچار مشکل می‌کند. فاطمه برایم می‌گوید که بعضی افراد خیلی مهربانانه او را کمک می‌کنند؛ ولی بعضی‌ها با ترحم بی‌جا و نگاه‌های مشمئز‌کننده‌شان خیلی ناراحتش کرده و می‌کنند. آدرس مطب دکتر می‌دهند و با ترحم دعا می‌کنند؛ شفا پیدا کند! و اینکه به خاطر همین برخوردها بعضی وقت‌ها اصلا دوست ندارد از خانه بیرون برود.  مسئولان یک روز روی ویلچر بنشینند! و آخرین معلول توانمندی که پای گفت‌و‌گو با او نشستم، ابراهیم بیمار دیستروفی 31 ساله بود. او در پاسخ به سوالم در مورد موانع و محدودیت‌های تردد و حمل و نقل افراد دچار معلولیت، گفت: من سوال شما را با یک پیشنهاد پاسخ می‌دهم. اینکه مسئولین شهری مثل؛ استاندار و فرماندار و شهردار و... یک روز کامل خود را روی ویلچر بگذرانند؛ روی ویلچر بنشینند و به کارهای روزانه‌شان برسند. خرید کنند، پارک بروند، به جلساتشان برسند، و از دریچه دید ما شهر را ببینند. من اصلا وارد این بحث نمی‌شوم که چه مشکلاتی در شهر برای افراد دارای معلولیت هست، من فقط می‌خواهم مسئولین یک روز مثل ما در شهر زندگی کنند تا خودشان بفهمند چقدر اوضاع خصوصا تردد برای معلولان بغرنج است. شاید حرف اصلی را ابراهیم زد. راز مشکل در درک شرایط و سختی و درد و مشکل معلولینی است که در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که مسئولان و مدیرانش یا کمتر آنان را دیده‌اند و یا اگر دیده‌اند؛ آن چنان که باید و شاید مشکلات و تنگناها و سختی‌های زندگی و معیشت و فعالیت و کار آنان را حس نکرده‌اند که اگر اینگونه بود؛ همه آنهایی که در یک جامعه کوچک در یک همایش گردهم آمده بودند؛ دردهایشان از کاسه صبر سر ریز نمی‌کرد و از مشکلات ناشنیده خود نمی‌گفتند.

سه شنبه 19 تير 1397
04:12:10
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT