آیت‌ا... باریک‌بین؛ تکیه‌گاه بچه‌های انقلاب


توکل حاج محمدی
در سال‌های 55 ـ 56 نقطه عطف حرکت‌های روشنگرانه سیاسی مذهبی با ریتم جریان‌های روشنفکرانی بود که در دانشگاه‌ها به رهبری دکتر علی شریعتی شکل گرفته بود و هنوز توده‌های مردم به چنان حرکت‌هایی اعتنای چشمگیری نداشتند؛ اما با فوت یا شهادت دکتر شریعتی در سال 56 موج جدیدی از جریان‌های روشنفکری به رهبری غیرمتمرکز دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه با شناسه‌های بازرگان و مطهری آغاز شد. گرچه حرکت‌های انقلابی در کشور با کنترل شدید ساواک و نیروهای امنیتی رژیم پهلوی با کندی پیش می‌رفت؛ ولی با فوت مرحوم حاج آقا مصطفی خمینی و سپس اهانت فرمایشی و صریح دستگاه امنیتی رژیم به آیت‌ا... خمینی و موضع‌گیری مناسب ایشان در برابر جریان‌های درباری و بالاخره با به میدان آمدن توده‌های مردمی برای حفظ ساحت مرجعیت دینی، انقلاب اسلامی ایران رهبری قاطع سیاسی خود را یافت و حرکت‌های انقلابی مردم شکل هدفدارتری به خود گرفت و در این زمان بود که فعالیت‌های سیاسی خواص با پخش اعلامیه‌ها و نوارهای سخنرانی امام و سپس دیوارنویسی‌ها -البته بسیار با احتیاط و زیرزمینی و وسیع‌تر از گذشته- دنبال گردید و... ما هم یکی از آنهایی بودیم که بسیار محتاطانه کار سیاسی می‌کردیم و صدالبته من سعی بسیار داشتم که فعالیت‌های سیاسی خود را در گروه‌های بیش از سه نفر انجام ندهم و برای مثال من و آقای محمدحسین مفیدی‌کیا (کوزه‌گرای سابق) به طور مخفی با طلبه‌ای از قم به نام شیخ سلمان عصمت‌آبادی رابطه سیاسی تنگاتنگی برقرار کرده بودیم و محل ملاقات ما تحت عنوان «درس آموزش عربی» در مدرسه صالحیه بود. به نظر ما او یک روحانی جوان با جرات و بسیار از خود گذشته بود و بعدها یکی از دوستان به نام علی قربانی به جمع ما اضافه شد که بعد از انقلاب شهید شد. از جمله فعالیت‌های ما پخش نوارهای سخنرانی امام خمینی، هاشمی‌نژاد و ... میان افراد مختلف و مورد اعتماد بود و مرکز پخش نوارهای امام خمینی در ابتدا مدرسه شیخ‌الاسلام بود که مسئولیت اصلی آن بر عهده من بود که با حاج آقا باریک‌بین کم و بیش در ارتباط بودم. در این رابطه علی قربانی زودتر از ما لو رفت و تقریبا محتاط‌تر گردید و در این ارتباط بود که ما هم زیرنظر اطلاعالت شهربانی و ساواک قرار گرفتیم. این در حالی بود که فکر می‌کردیم به اصطلاح خیلی زرنگ هستیم که هنوز شهربانی و ساواک ما را نمی‌شناسد؛ اما طولی نکشید که پس از شهید قربانی در چند مرحله پی در پی من و مفیدی‌کیا مورد بازجویی خشونت‌آمیز خیابانی ماموران شهربانی به ویژه فردی بنالم آجربندی قرار گرفتیم؛ اما در هر مرحله بازجویی از ما مدرک ضدامنیتی پیدا نکرده بودند که ما را محکوم نمایند... در آخرین باری که مورد بازجویی و بازرسی بدنی و تهدیدآمیز ماموران قرار گرفتیم؛ متوجه شدیم که مدت‌هاست تحت نظر و تحت تعقیب دائمی هستیم، آقای مفیدی از این مرحله بعد هم به قم مهاجرت کرد و من تقریبا تنها مانده بودم و با دوست دیگرمان که امروز یکی از قضات هستند (رضا قاسمی ‌آن روز و امینی‌مهر امروز) تا قسمتی به تفاهمات سیاسی رسیده بودیم که ایشان هم یک باره از قزوین به قم مهاجرت کردند که باز هم تنها شدم و لذا روزی نزد آقای باریک‌بین رفتم وعرض حال کردم و جویای تکلیف خود شدم. ایشان با همان اعتماد به نفس و قدرت روحی و انقلابی خود، ضمن چند جمله چنان آرامشی در من ایجاد کرد که بسیاری از ترس‌هایم فرو ریخت و از جمله فرمودند؛ کارهایی که شما می‌کنید؛ خطرناک است، اما سعی کنید، مدرک قابل استناد به دست ماموران امنیتی ندهید، ثانیا این‌ها (ساواکی‌ها) با امثال شما زیاد کاری ندارند؛ نگران نباشید. وضعیت عمومی کشور دارد به سمتی می‌رود که ساواک بیشتر از این نمی‌تواند بر مردم فشار بیاورد؛ اما باز هم بیشتر مراقب خودتان باشید.» بعد از مدتی آقای باریک‌بین را هم به سردشت تبعید کردند. به هیچ کس اعتماد نداشتم، اگر چه با عده‌ای از جوانان انقلابی در مسجد امام حسن (ع) واقع در میدانگاه زیر نظر مرحوم حاج احمد طاهرخانی تحت عنوان آموزش دروس دبیرستانی مرتبط بودم؛ اما هیچ گاه به آن‌ها نشان نمی‌دادم که من هم مثل آن‌ها فعال سیاسی هستم: چون افراد مشکوک بسیاری به آن مسجد رفت و آمد داشتند! اما نمی‌توانستم بیکار بمانم، لذا با فرد دیگری به نام سید ابوالفضل حاج سید ربی که آن زمان دانشجوی دانشگاه دهخدا (غزالی) قزوین بود و از دوستان محله پشت بازارچه سپه محسوب می‌شد؛ رابطه برقرار کرده و دوباره فعالیت‌های سیاسی خود را با شعار نویسی بر دیوارهای پشت بازارچه تا حدود باغ دبیر انجام می‌دادیم، واقعا سخت بود، اما دل سپرده بودیم به نصایح آیت‌ا... باریک‌بین... هر دو نفر بی‌پول بودیم، با چه بدبختی پول تهیه می‌کردیم تا وسایل شعار نویسی را فراهم کنیم و چه مراقبت‌هایی می‌کردیم که دیوارنویسی‌هایمان رو نشود و یکی از کارهای دو نفره ما آن بود که شعار «درود بر خمینی» را در مجامع عمومی بر زبان مردم جاری کردیم و ماجرا از آن روز شروع شد که یک روحانیون مورد احترام شدید مردم به نام حاج میرزا محمود رئیسی مرحوم شد و از مسجد جامع تشییع جنازه با جمعیت انبوهی از مردم به راه افتاده بود، و در میان تدابیر امنیتی و حضور چشم‌گیر پلیس در صحن شرقی امامزاده حسین در حال تشریفات دفن بودند که بنظرم آمد باید کاری بکنیم که از این فضا استفاده ویژه شروع کنیم، درود، درود، درود... درود بر روحانیت ... و هنگامی که همه این مرحله از شعارها را یکصدا سرودند و دیدیم مردم آمادگی لازم را دارند، در مرحله بعد مردم همانطور که به سینه زدن ادامه می‌دادند و شعار قبلی را می‌دادند، یکباره در حالی که سرمان را پایین انداخته بودیم شعارمان را عوض کردیم و دو نفری شعار (درود بر خمینی) را هماهنگ، اما بلندتر از شعارهای دیگران می‌خواندیم. جالب این بود که میاندار سینه زنان آدمی قد بلند و به اصطلاح عشقی و مشتی مسلک بودکه شعار ما را بلافاصله میان مردم تکرار کرد و مردم هم با او هم آوا گردیده و همین که شعارها جا افتاد ما از میان جمعیت آرام آرام پا به فرار گذاشتم و طولی نکشید که آن صحن به محاصره نیروهای پلیس درآمد و تیراندازی‌های بی‌هدف، هرج و مرج ایجاد شد تا پلیس بتواند خود را جمع کند، دیگر کار از کار گذشته بود، یعنی ترس‌ها فرو ریخته بود و شعار «درود بر خمینی» هم در جمعیت‌های معترض شهر قزوین رواج پیدا کرد و ... آینده‌نگری آقای باریک‌بین که گفته بود، نگران نباشید مردم بیدار شده‌اند و ساواکی‌ها دیگر نمی‌توانند دنبال همه افراد معترض باشند به حقیقت پیوسته بود و...

شنبه 19 خرداد 1397
04:10:29
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT