پهلوان زنده را دریابید!


سعید الهی
بی‌گمان دکتر جواد مجابی نیازی به معرفی ندارد؛ شاعر، نویسنده، نقاش، طنزپرداز، منتقد و روزنامه‌نگار شهیر ایرانی که از خاندان مجابی قزوین برخاسته و با آثار متعددش شناخته شده است. صدها مقاله و نقد و نیز ده‌ها مجموعه شعر و رمان و... از او منتشر گردیده و امروز نه فقط ادبیات، که هنر ایران زمین مدیون آثار و نیز نگاه منتقدانه مجابی است. با این چهره نامدار همشهری، در صبحگاه یک روز بهاری که به قزوین آمده بود؛ در هشتی سر درب تاریخی عالی قاپو، به گپ و گفت نشستیم. از قزوین و خاطرات دوران کودکی و نوجوانی اش پرسیدیم و از رخدادهایی چون 28 مرداد سال 1332. استاد اما با صبوری و متانت بسیار پاسخ گفت و البته برخی جواب‌ها را هم به گفته‌ها و مصاحبه‌های دیگرش ارجاع داد! آنچه در پی می‌آید؛ نتیجه این گپ و گفت و نیز گفت‌و‌‌گویی دیگری از اوست که در واقع به مرور خاطرات دکتر مجابی در سال‌های دهه بیست و سی، که او هنوز در قزوین بود و رحل اقامت در تهران نیفکنده بود؛ می‌پردازد.  اگر دوران کودکی یا نوجوانی‌تان را مرور کنید، چه رخدادهایی در ذهن شما جای خاصی دارند؟ ـ‌ چند چیز در ذهنم جای خاصی دارد. چون ناخواسته توی شعرها و قصه‌هایم هر بار تکرار می‌شود. یکی مربوط است به پنج سالگی‌ام. یادم می‌آید روی پشت‌بام یک دکان رنگرزی در معلم کلایه بودیم و هواپیمایی از آنجا رد می‌شد. شاید راهش را گم کرده بود! حدود سال‌های 1323 بود. به یاد دارم حتی بزرگترهای بالای بام هم از من پرسیدند: «این چی بود؟» من هم پرت و پلایی سر هم کردم چون خود هم نمی‌دانستم آن پرنده‌ی مخصوص که با غرش از آسمان می گذشت؛ چیست. اصلاً پرواز موجود ناشناخته در آسمان، خاطره‌ای مکرر در ذهن من شده بود. حضور یک چیز غیر عادی در یک مجموعه طبیعی وضعیتی برای من ساخت که احتمال هر وضعیت متناقضی در آن ممکن باشد. حس می‌کردم عده‌ای با من دشمن هستند و در آخرین فرصت برای رهایی از آنها از زمین کنده می‌شدم و بالای سرشان پرواز می‌کردم، پروازی نصفه و نیمه فقط برای خلاص شدن از دست آزارندگان، نه با لذت اوج گرفتن! خاطره‌ی دیگری که دارم باز هم مربوط به معلم‌کلایه است. میدانچه‌ای هست و پیرمردهایی نشسته‌اند توی آفتاب و خم‌های رنگرزی از کنج دکان پیداست و کلاف‌های رنگین در آفتاب خشک می‌شوند و از کرباس‌های کبود و آبی بخار رنگی برمی‌خیزد. شاید بعدها، علاقه‌ی خاص به رنگ‌های خالص از این تماشای مکرر این خاطره پدید آمده باشد. توی خانه‌ی بزرگی زندگی می‌کردیم که قبلا عمارت اربابی بود که مباشر آن را به پست‌خانه اجاره داده بود. هم اداره بود و هم خانه. در دو اتاقش نامه‌ها و امانات مردم قرار داشت و در یک اتاقش هم ما روی گلیم و نمد، پشت به جاجیم و چادر شب رختخواب پیچ زندگی می‌کردیم. در ضیاء‌آباد هم در عمارتی که خانه پست‌خانه بود؛ زندگی می‌کردیم. وسط انبوه دفترها و کارتن‌ها و نامه‌ها بودیم. نامه‌های احوال‌پرسی و شکایت، تمبر می‌خورد و ما استامپ می‌زدیم و لاک قرمز را روی شمع می‌گرفتیم و روی مراسله‌های سفارشی حاوی پول می‌چکاندیم و کیسه‌های امانت را می‌چیدیم. بعدازظهرها، من و حسین پشت اداره می‌نشستیم و از کاغذهای اداری که با سریش به هم چسبانده بودیم؛ طومار درازی درست می‌کردیم و داستان رستم و سهراب و اسفندیار که نقلش را بارها شنیده بودیم بر روی آن به شیوه «کمیک استریپ»، بدون اینکه نمونه‌ای از آن را دیده باشیم؛ نقاشی می‌کردیم. تصاویر به‌صورت وقایع پشت سر هم کشیده می‌شد. من به‌دلیل اینکه برادر بزرگتر بودم؛ رستم را انتخاب می‌کردم و او قهرمان شکست خورده را انتخاب می‌کرد. من از یک سمت طومار شروع می‌کردم و او از طرفی دیگر که در وسط کاغذ قهرمان‌های ما که تکلیفشان از پیش روشن بود، به هم می‌رسیدند. فکر می‌کنم نقاشی‌کردن اولین چیزی بود که از چهار سالگی شروع کردم و تا امروز آن را ادامه داده‌ام. معمولا نقاشی‌کردن بچه‌ها چیز مهمی نیست. غالب کودکان قبل اینکه الفبا را یاد بگیرند نقاشی کرده و حرف‌های خودشان را از طریق نقاشی بیان می‌کنند. ولی از سنی که الفبا را یاد می‌گیرند نقاشی را رها می‌کنند ولی من رها نکردم. اگر به آن دوران و این خاطره اشاره می‌کنم به این خاطر نیست که در آن زمان خوب نقاشی می‌کردم به این دلیل است که در این شصت سال رسانه‌ی نقاشی را که از آن تفریح و شادی نصیبم می‌شود؛ هیچ‌وقت ترک نکردم.  امروز، وقتی وارد قزوین شدید؛ چه خاطره‌ای به سرعت در ذهن شما نشست؟ من روز 28 مرداد سال 1332، روزی که کودتا علیه مصدق اتفاق افتاد؛ از مسیر خیابان سپه به سمت همین عالی قاپو می‌آمدم. دو روز قبل از آن، هر شب جلوی همین شهربانی، بچه‌های چپ و ملیون میتینگ می‌دادند. حدود ساعت 2 بعد از ظهر، که آرام آرام می آمدم که جای مناسبی را بگیرم برای حضور در میتینگ روز 28 مرداد، اما در حال رفتن بودم که از رادیویی که در یک مغازه دوچرخه فروشی بود؛ شنیدم که کسی می‌گفت ما دولت مصدق را سرنگون کردیم؛ این شاید یکی از بزرگترین ضربه‌هایی بود که در آن موقع و در سن سیزده چهارده سالگی به من وارد شد و همیشه این محل [سر درب عالی قاپو] به عنوان محل تجمع مردم قزوین برای دستیابی به آزادی در خاطرم باقی مانده است و یا سبزه میدان که مردم هر روز می‌آمدند و آنجا تجمع می‌کردند برای آزادیخواهی و دفاع از دولت مصدق؛ اما چگونه آن روز و در ساعت دو بعدازظهر 28 مرداد، همه چیز به یکباره عوض شد و امید مردمی که هر روز برای آزادی و دفاع از مصدق در سبزه میدان یا مقابل شهربانی میتینگ می‌داند؛ به یاس تبدیل گردید.  قزوین در دوره نهضت ملی شدن صنعت نفت و تحرکاتی گه در عرصه سیاسی ایران رخ داد، چه نقشی داشت؟ خیلی فعال بود؛ گرچه نه اینکه فعال‌تر از شهرهایی مثل اصفهان بوده باشد؛ اما فعالیت گسترده‌ای وجود داشت. من یادم هست هر روز، از سوی حزب ایران، مردم قزوین جمع می‌شدند و از نهضت ملی حمایت می‌کردند که کار خوبی بود؛ اگر چه در طول تاریخ؛ مشروطه‌خواهی در قزوین خیلی ضعیف بود و آن چنان که باید، قزوینی‌ها نتوانستند در مشروطه نقش‌آفرینی کنند.  احزاب چپ و مشخصا حزب توده هم در قزوین در آن سال‌ها فعال بودند؟ حزب توده در آن دوره در قزوین خیلی فعال بود؛ از برپایی میتینگ گرفته تا فعالیت‌های دیگر، به هر حال چند تا از سران حزب توده مانند کامبخش و... از قزوینی‌ها بودند. گرچه به نظر من اینها به مملکت خیانت کردند و هیچکدامشان در مسیر دفاع از آزادی نبودند؛ بلکه بیشتر تابع چشم و گوش بسته فرامین خارجی‌ها بودند.  در نگاه و باور جواد مجابی، آثار تاریخی و موضوع گردشگری چه جایگاهی دارند؟ من تصور می‌کنم این ذهنیت قدیمی را ما باید کمی عوض کنیم؛ یعنی به جای اینکه صرفا به ابنیه و آثار قدیمی یا به تاریخ گذشتگان بپردازیم باید به آدم‌های زنده‌ای که دارند در کار فرهنگ آثاری تولید می‌کنند به اینها بپردازیم و اینها را معرفی کنیم؛ قبل از اینکه اینها به درگذشتگان محترم تبدیل شوند. یعنی اگر دهخدا بین ما نیست؛ شاگرد دهخدا اینجاست. باید شهر نسبت به دکتر دبیرسیاقی حساسیت نشان دهد. باید نسبت به احسان اشراقی، تکمیل همایون، بهاءالدین خرمشاهی، کامران فانی و این همه آدم حساسیت داشته باشد. بهترین نقاشان ایران، قزوینی هستند مثل احصایی، شیرکوند، حسین مجابی و کسان دیگری که مردم قزوین آنها را چندان نمی‌شناسند. گمان می‌کنم باید در کنار احیای آثار و ابنیه تاریخی، که بسیار هم مهم است؛ ما به آدم‌های زنده‌ای هم که عمرشان را در راه فرهنگ صرف کرده‌اند؛ بپردازیم و آنها را معرفی کنیم و سعی کنیم تا آنجایی که ممکن است مجمعی از اینها گرد بیاوریم و حاصل تجربه این نخبگان را به عنوان یک پیام به آیندگان منتقل کنیم و این شاید مهم‌ترین موضوعی باشد که باید به آن در حال حاضر توجه شود. شما نگاه کنید قزوین، صرفا همین ابنیه و آثار تاریخی نیست که گردشگران می‌آیند و می‌بینند؛ قزوین پُر از خاطراتی است که آرام آرام از ذهن‌ها پاک می‌شود و نه فقط آیندگان، که جوان‌های امروز هم چیزی در باره آنها نشنیده‌اند؛ مثلا همین چاپخانه اتحاد که جنب همین سر در عالی قاپوست، روزگاری عارف قزوینی در آن شعر می‌خواند یا مغازه‌ای که درست رو‌به‌روی این چاپخانه قرار داشت و مالکش مسیو اصغر [سیدعلی اصغر شیخ الاسلامی] شوهر قمرالملوک وزیری بود. امروز در دنیا، موسسه‌های گردشگری فراوانی وجود دارند که فراتر از ابنیه و آثار تاریخی و فرهنگی، گردشگران را به چنین مکان‌هایی که اتفاق‌هایی نظیر شعرخوانی عارف در آنها افتاده، می‌برند. از نظر من گردشگری به این شکل فایده بیشتری دارد؛ بازدیدکنندگان اطلاعات متفاوتی می‌گیرند و واکنش آنها به افزایش اطلاعات شان و همچنین رفع توهم می‌انجامد.  و کلام آخر استاد مجابی؟ پهلوان زنده را دریابید!

چهارشنبه 5 ارديبهشت 1397
04:07:25
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT