می‌خواستند موزه‌ام را تبدیل به چلوکبابی کنند!


مجموعه‌ام در سعدالسلطنه حاصل سال‌ها تلاش و رنج من است که حاضر نشدم آن را بفروشم
ساخت تندیس و مجسمه در کشور ما همانند دیگر هنرها سابقه‌ای بس طولانی دارد. یافتن تندیس‌های گلی متعلق به تمدن شوش و یا ساخت تندیس‌هایی از پادشاهان هخامنشی در تخت جمشید، گویاترین نشانه از حضور چشمگیر پیکره‌سازی در ایران است. گرچه با سقوط ساسانیان، پیکره‌سازی نیز به حافظه‌ی تاریخ سپرده شد؛ اما احیای دوباره این هنر، پس از چند قرن سکوت، به ظهور هنرمندانی برجسته و هنری فاخر در این حوزه انجامید. استاد «رضا ازی محمدی» از جمله این هنرمندان است که بخشی از آثار منحصر به فرد او را می‌توان ‌در مجموعه تاریخی سعد‌السلطنه قزوین به نظاره نشست؛ مجموعه‌ای که امید است با درایت و دلسوزی بیشتر مسئولین ذیربط، سایه برچیده شدن از سرش برداشته شود و پس از ثبت، تبدیل به یک موزه دائمی گردد. برای گفت‌و‌گو با این هنرمند همشهری که شهرتش این سال‌ها، مرزهای جغرافیایی کشور را نیز درنوردیده است؛ بهانه لازم نیست. بی‌بهانه به پاس تلاش‌هایش در اعتلا بخشی به هنر این مرز و بوم، پای حرف‌ها و نیز دردهایش نشستیم و از این استاد هنرمند بسیار شنیدیم و آموختیم. آنچه در پی می‌آید ماحصل این گپ و گفت یک ساعته است که از منظر چشمان خوانندگان فرهیخته «ولایت» می‌گذرد.  شما متولد تهران هستید؛ چه شد که پایتخت نشینی را رها کردید و به قزوین آمدید؟ ـ من سیزدهم بهمن 1345 در تهران متولد شدم. البته خانواده و پدر و مادرم اصالتا قزوینی هستند. ما از دوران کودکی به قزوین رفت و آمد داشتیم. در مقطعی از زمان، از تهران و هیاهوی شهری و آلودگی هوایش خسته شده بودم و از طرفی قزوین و آب و هوایش را دوست داشتم. قزوین برای من یک احساس نوستالژی داشت و آن را وطن خود می‌دانستم به همین دلیل بعد از ازدواج در سال 76 برای زندگی به قزوین آمدم.  مجسمه‌سازی را از چه سالی شروع کردید؟ ـ تقریبا از سن 30 سالگی. زمانی که تازه به قزوین آمده بودم، نزد آقای نادر محمدزاده مدیرکل وقت میراث فرهنگی استان رفتم و در رابطه با کار و هنرم با ایشان صحبت کردم و ایشان با احترام خیلی زیادی که نسبت به کار من قائل شدند؛ خانه تاریخی رئوفی را به عنوان کارگاه در اختیار من گذاشتند و تا به امروز یعنی 21 سال است که من در این کارگاه مشغول کار هستم. در واقع خرد و بینش این مرد باعث شد تا این آثار تولید شود و در ادامه این موزه شکل بگیرد. اگر حمایت ایشان نبود؛ شاید من دلسرد می‌شدم و چون دیگر نمی‌توانستم به تهران باز گردم این کار را در همان سال رها می‌کردم.  شنیده‌ایم علاقه شما به موسیقی و ساخت مجسمه «هابیل قلی اف» و تشویق او باعث پیشرفت هنر شما شده است. همینطور است؟ ـ من خیلی به موسیقی علاقه‌مندم. اصلا دوست داشتم موزیسین شوم؛ البته از کارم لذت می‌برم و روح مرا به خوبی ارضا می‌کند. آن زمان که آذربایجان به تازگی استقلال پیدا کرده بود و هابیل علی اف به همراه رامیز قلی اف از معروف‌ترین نوازندگان کمانچه و تار در کشور آذربایجان برای اجرای کنسرت به تالار وحدت آمده بودند. وقتی قطعه قره باغ سوخته را اجرا می‌کردند که جدا شدن قره‌باغ از کشور آذربایجان را حکایت می‌کرد و مملو بود از احساس هجران و جدایی؛ حالت‌هایی را که ایشان در کمانچه زدن داشت، حرکت‌های سر و دست، فرم و... مرا به شدت تحت تاثیر قرار داد. من مجسمه هابیل قلی اف را ساختم و نزد خودش بردم. خیلی خوشحال شد و به من گفت استاد عمر الدرف رئیس هیکل مسکو الان در آذربایجان است و ریاست هیکل تراشی باکو را به عهده دارد؛ این فرصت خیلی خوبی است که نزد او بروی. خوشبختانه من حدود دوسال از محضر ایشان فیض بردم.  تحصیلات آکادمیک تاثیری در ارتقای هنر مجسمه‌سازی دارد؟ ـ من فکر می‌کنم هنر دو تا بال پرواز دارد. استعداد و تحصیلات آکادمیک. آموختنی‌ها را باید آموخت. نمی‌شود صرف داشتن استعداد از معلومات صرف نظر کرد یا بالعکس. ما منتقدان خیلی خوبی در سطح جهان داریم، ولی آنها نمی‌توانند اثری خلق کنند؛ تئوریسین هستند. خیلی از هنرمندانی که اسم‌شان را نمی‌آورم پر از استعداد و احساس هستند، چون با اصول‌ آکادمیک آشنایی ندارند؛ ‌نمی‌توانند به اندازه لیاقتشان در هنر مطرح ‌شوند.  از آموزش مجسمه‌سازی بگویید و این که چه زمانی برای فراگیری این هنر باید صرف شود؟ ـ همه این‌ها برمی‌گردد به نیاز. نیاز است که همه چیز را می‌آفریند. من نیاز دارم و موسیقی گوش می‌دهم و لذت می‌برم و خاطرات خوشم را پونز می‌کنم به دیوار. من نیاز دارم و دستم را در گل می‌برم تا خیالم را تبدیل به حجم کرده و آن را بصری کنم. وقتی نیاز و استعداد در کنار هم قرار می‌گیرد؛ انسان کاشف می‌شود. جلو می‌رود؛ خودش را تکمیل می‌کند. به همین دلیل خیلی نمی‌شود از زمان صحبت کرد. حضرت مسیح(ع) از نطفه پیغمبر بود و حضرت محمد(ص) از 40 سالگی. نمی‌توانیم بگوییم که چون پیغمبر اسلام در 40 سالگی به نبوت رسید پس کاستی دارد؛ در صورتی که می‌بینیم ایشان نسبت به تمام انبیا ارجحیت دارند.  همان علاقه‌مندی به موسیقی باعث ساخت تندیس اقبال آذر، عارف قزوینی و... شده است؟ ـ من معتقدم فرهنگ هنری ما و اصولا خط به دنبال فرم است که این حالت نشات ‌می‌گیرد از موسیقی ما. روندی که سکته ندارد و نرم حرکت می‌کند این حرکت نرم در هنر اسلیمی (گونه‌ای از هنر نقش و نگار به صورت خطوط پیچیده در هم) ما وجود دارد و همچنین در نقاشی، خطاطی، مینیاتور، کاشیکاری و در تمام تار و پود و خلق و خوی ما وجود دارد. همه این‌ها به هم گره خورده و این ذات تفکر هنر ایرانی است. حتی زبان فارسی هم به همین صورت است. در شاهنامه رزم، حماسه، تراژدی می‌بینیم، اما همه اینها انقدر نرم و زیبا و دلنشین هستند که آدم مجذوبش می‌شود؛ چون یک نوع بیان موسیقیایی دارند. شما می‌توانید از اشعار فردوسی حس بگیرید. تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر ژنده پیل ژیان کمندی به فتراک بر بست شست یکی تیغ هندی گرفته به دست تمام این ابیات حالت موسیقیایی دارند. نرم حرکت می‌کنند اوج می‌گیرند و به قله می‌رسند و دوباره خیلی نرم فرود می‌آیند. در واقع شعر ما موسیقی می‌شود؛ موسیقی ما نقاشی‌ می‌شود؛ نقاشی، کاشیکاری می‌شود؛ کاشیکاری تبدیل به ارسی (درب و پنجره‌هایی با شبکه بندی هندسی) می‌شود و...  برخورداری از ماهیتی ظریف و توام با احساسات باعث شده است تا شما در آثارتان بیشتر از اسطوره‌های ایرانی استفاده کنید؟ ـ وقتی ملت ما به سمت اسطوره می‌رود؛ می‌بینیم اسطوره‌های ما هم به قله قاف می‌رسند. سیمرغ به آسمان می‌رود. تریتا، اولین درمانگر از آسمان می‌آید. ققنوس و هما در آسمان حضور دارند. در فرهنگ ملل مختلف اسطوره‌ها ماهیتی زمینی دارند. مثلا از پشت فلان کوه و یا صخره ظهور می‌کنند؛ ولی در ایران اسطوره از آسمان می‌آید. آسمان است که خط فرم دارد؛ ابر دارد. همه این اسطوره‌ها نرم حرکت می‌کنند. در تخت جمشید شما مشاهده می‌کنید که در 2600 سال پیش نگاره مهر و ماه چقدر لطیف و نرم ترسیم شده است، در صورتی که دو تا حیوان در حال نبرد هستند؛ ولی شما اثری از خشونت نمی‌بینید. در همان مقطع در یونان همه چیز خیلی زمخت، قوی، انفجاری و... ترسیم می‌شد. در تخت جمشید شما گل‌های نیلوفر را می‌بینید که چقدر نرم و مهربان است.  بخش عمده‌ای از آثار شما متعلق به شاهنامه است. آیا ضرورتی در پرداختن به این سوژه‌ها می‌بینید؟ ـ در سفرهایی که به کشورهای مختلف داشتم؛ مشاهده کردم ملل مختلف اسطوره‌ها و شاهنامه‌های خودشان را مصور کرده‌اند. بچه‌ها نسبت به این اسطوره‌ها آگاه هستند. ملت ما باید بداند کجا به دنیا آمده است، چه باید بکند و به کجا می‌رود. احساس پوچی نکند و ریسمانی غنی از فرهنگ کشورش را در دست بگیرد تا در مسیر به بیراهه نرود. به همین علت بخش عمده‌ای از آثارم را به شاهنامه اختصاص دادم. شاهنامه هویت ملی ما است. با زادن رستم که نخستین سزارین در جهان انجام می‌شود در واقع موتور متحرک شاهنامه متولد می‌شود و در حقیقت ملت ایران به دنیا می‌آید. ملت جلو می رود با دیو و زشتی و پلشتی مبارزه می‌کند و هرکجا که گیر می‌کند از یزدان پاک مدد می‌خواهد. در انتهای شاهنامه به داستان رستم و اسفندیار می‌رسیم. رستم نشانه یک ملت است و می‌بینیم که دلیل منازعه بین رستم و اسفندیار، دین بوده است. دین آبشخوری است که ما از هزاران سال پیش از آن انرژی گرفته‌ایم و بخشی از هویت ما به شمار می‌آید. دین و ملیت با هم همبند هستند و در کنار هم می‌توانند قدرت بگیرند.  می‌توان گفت شما با توجه به نیاز جامعه به سراغ شاهنامه رفتید؟ ـ بله. در واقع تاریخ و اشتباهات آن همین طور تکرار می‌شود. شاهنامه سراسر پند و اخلاق است باید شاهنامه را مطالعه کرد تا‌ آنچه را که نیاکان ما برجای گذاشته‌اند؛ مشاهده کرد و درس گرفت. شاهنامه پر از زیبایی، خرد و دانایی است که پیشینیان ما برای ما باقی گذاشته‌اند. این‌ها درد و اندوه نیستند؛ این‌ها بلندی‌هایی هستند که هر ملتی نمی‌تواند داشته باشد و به دست بیاورد. ملت ما این‌ها را دارد. چرا ما از این پروژکتور برای روشنایی استفاده نکنیم. چرا فرزندان ما اصالت خودشان را نشناسند و از این انرژی برای آباد کردن کشورشان استفاده نکنند؟  علاوه بر موزه ای که در مجموعه سعدالسلطنه دارید؛ برخی از آثار شما هم در بناهای تاریخی هم وجود دارد. ـ آثاری در حمام قجر و همچنین مراسم 50 بدر و سوم امام در موزه تاریخی قزوین اثر بنده می‌باشد. اسب آهنی دروازه درب کوشک، دوچرخه خیابان خیام، مرد نقاش در خیابان سپه و مجسمه امیر‌کبیر و... و همچنین سر در موزه صبا در خیابان ولیعصر تهران را من ساختم و همچنین آثاری در موزه قورتولوش ساواش ترکیه.  تندیس‌ها از چه جنسی ساخته شده است و ساخت آنها چه قدر زمان می‌برد؟ ـ عمده کارهایی که در موزه داریم از گل است که بعد از خشک شدن پخته و به سفال تبدیل می‌شود. از لحاظ زمانی من با اینها زندگی می‌کنم و عجله‌ای برای تمام کردنشان ندارم. من با آنها لذت می‌برم. در واقع این‌ها ساعت‌های خوش زندگی من هستند. سخت‌ترین کار این است که یک هنرمند از خودش تعریف کند و این اشتباه محض است. اخیرا هیاتی از عمان به قزوین آمده بودند وبعد از بازدید از موزه به من گفت تو هنرمند نیستی بلکه قهرمان ملی کشورت هستی که توانسته‌ای شاهنامه را مصور کنی.  استقبال از آثار شما در نمایشگاه‌های خارجی چگونه است؟ ـ عمده آثار فروشی من دست آدم‌های عادی نیست؛ بلکه نزد مجموعه داران و وزارت‌خانه‌ها و شهرداری‌های خارج از کشور است که علاقه‌مند به فرهنگ ایران هستند و دوست دارند نشانی از فرهنگ ایران داشته باشند.  و در این میان، دولت از هنر شما حمایت می‌کند؟ ـ من فکر می‌کنم فصل شعار دادن تمام شده است. امروز ما شاهد یک اپیدمی و همه گیر شدن هستیم که می‌خواهیم با مبالغ اندک، شوهای بزرگ اجرا کنیم! در صورتی که یک اثر هنری خوب و با ارزش با متریال عالی مستلزم هزینه است. این که ما مسئولین را مجاب کنیم برای کار فاخر باید هزینه کرد؛ کار سختی است. مثلا مجسمه دهخدا اثر زنده یاد استاد غفاری از جنس برنز ساخته شده و سالیان سال است که آسیب ندیده است؛ اما مجسمه‌های دیگری هم داریم که از فایبر ساخته شدند و عدم آگاهی و فرهنگ بعضی از مردم هم به آنها صدمه بیشتری ‌زده است. این مجسمه‌ها خیلی سریع به فسیل تبدیل می‌شوند. اصلا مهم هم نیست. چون مسئول یا متولی کار دیگر دوره‌اش تمام شده است و شو هم به پایان رسیده است. نسل ما افق دید کوچکی دارد. نیاکان ما درخت گردو کاشتند ‌تا ما استفاده‌اش را ببریم. بناهای آباد گردد خراب/ ز باران و ز تابشِ آفتاب/ پی افکندم از نظم کاخی بلند/ که از باد و بارانش ناید گزند/ برین نامه بر سال‌ها بگذرد/ همی خواند آن کس که دارد خرد امروز دیگر این ادبیات و فرهنگ نیست؛ بلکه دچار روزمرگی شده‌ایم. دلیل وجود این همه پلشتی و زشتی در خیابان‌ها، دوری از هم این اصالت و فرهنگ است. افردی که عِرق به وطن ندارند و دزدی می کنند مطلع هستند که ما چه قدر شهید داده‌ایم تا امروز اینجا ایستاده‌ایم؟ شما وقتی به کشور‌های پیشتاز در فرهنگ سفر می‌کنی، می‌بینی که اسطوره‌ها در شهر حضور دارند. مردم هر روز سیاوش و آرش و رستمشان را می‌بینند. متوجه می‌شوند متعلق به یک فرهنگ هستند؛ پس نباید خیلی از کارهایی را که با فرهنگشان تضاد دارد؛ انجام بدهند.  و حرف آخرتان ... ـ موزه آثار من در سعدالسطنه، چهار سال است که افتتاح شده است. ما هزاران دست نوشته از مردم عادی، هنرشناسان، مدیران گالری، سفرا، و زرا و... داریم که پس از بازدید از این موزه نوشته‌اند و برای من خیلی حایز اهمیت است. این مجموعه حاصل سال‌ها تلاش و رنج و خرد من است که حاضر نشدم آن را در مقابل پول بفروشم؛ بلکه می‌خواهم آن را برای شهر و کشورم حفظ کنم. همان‌طور که نسل‌های قبل کاشتند و ما درو کردیم ما هم باید برای نسل آینده کاری بکنیم. در یک ماه اخیر موزه تا یک قدمی تبدیل شدن به چلوکبابی پیش رفت که با دستور استاندار محترم از چنین کاری جلوگیری شد. شورای شهر هم در نامه‌ای تاکید کردند که این موزه حفظ شود.آقای داوود محمدی هم نامه نوشتند. با اینکه همه مسئولین اتفاق نظر دارند که این موزه باید ثبت شود؛ ولی نمی‌دانم چرا این اراده وجود ندارد و هرازگاهی تبدیل این مجموعه به چلوکبابی در سر برخی می‌افتد. یعنی ما آنقدر ذهن‌هایمان پر شده است و فقط شکم‌هایمان خالی است! من خیلی راحت می‌توانم این مجموعه را بفروشم و یک نسل از خانواده‌ام راحت زندگی کند. من همین الان نامه کتبی دارم از کشور امریکا که حتی گرین کارت و پاسپورت امریکایی هم به من می‌دهند. من نمی‌توانم این مجموعه را بفروشم. آیا کسی می‌تواند خانواده خودش را با پول عوض کند؟ هر چه قدر هم گران بفروشد باز هم ارزان فروخته است. من از شنیدن داستان آرش چشمانم اشکبار می‌شود؛ چگونه می‌توانم اصالت و فرهنگ کشورم را به پول بفروشم؟ در کشورهای دیگر شما می‌بینید یک دستفروش یا یک مغازه‌دار چه تعصبی به پرچم کشورش دارد و می‌گوید من حاضرم هیچ چیز نداشته باشم؛ فقط پرچم کشور برافراشته باشد. امروز چه قدر این احساس در جامعه ما وجود دارد؟ این موزه می‌گوید وقتی سرود کشورت پخش شد به احترام خون‌هایی که از هزاران سال پیش در راه وطن ریخته شده است؛ بایست و به آنها احترام بگذار.

سه شنبه 28 فروردين 1397
04:16:55
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT