فرزندانم که عزیزتر از علی اکبر امام حسین(ع) نبودند


سمیه کریمی
ـ 5 سال بعد از آنکه مرتضی شهید شد، سال 1355 در خواب می‌بیند که شهید می‌برند، دلش پر از آشوب می‌شود آخر از همان روزهای شهادت مرتضی، محمد را ندیده است، محمد از ترس اینکه مبادا جایش لو برود حتی آدرسش را هم به آنها نداده است. چند سالی می‌شود که از محمد بی‌خبر است رفت و آمدهای مشکوک به خانه‌‌شان زیاد می‌شود، خودش می‌داند که این بار خبر محمد را آورده‌اند. می‌گوید: حاج آقا چه شده؟ حاج آقا بعد از کلی طفره رفتن می‌گوید: محمد در درگیری با ساواک کشته شده، این بار نیز مانند زمان شهادت مرتضی نه تنها اجازه گرفتن مراسم و عزاداری را به آنها نمی‌دهند حتی جنازه محمد را هم از آنها پنهان می‌کنند. چند وقت دیگر مجید درس و دانشگاهش را رها می‌کند و به جبهه می‌رود و حمید و عباس به دنبال برادرشان، آنها با بدن‌های تکه‌تکه برمی‌گردند و مجید که بعد از سال‌ها فقط پلاک و تکه‌ای از استخوان‌هایش را می‌آورند و برادرش امام جمعه قزوین بر تابوت بی‌پیکر مجید نماز می‌خواند. منصوره باریک‌بین یکی از مادرانی است که سه فرزند شهیدش را تقدیم انقلاب کرده است و دو فرزند دیگرش نیز جانباز هستند، با آن صبر و شکیبایی مثال‌زدنی‌اش می‌گوید: آنها که عزیزتر از علی‌اکبر امام حسین(ع) نبودند. گرچه این مادر شهید چند سالی است که رخ در نقاب نقاب خاک کشیده و خود نیز به فرزندان شهیدش پیوسته است. گفت و گو با این مادر مکرم شهیدان را که در زمان حیاتش انجام شده، در ادامه می‌خوانید.  از اینکه مادر 5 شهید و جانبازید از جایگاه خود راضی هستید؟ ـ بله، اگر پسران من و امثال آنها نمی‌رفتند و دفاع نمی‌کردند ما الان در این امنیت زندگی نمی‌کردیم.  چند سالتان است؟ ـ 80 سال  از خانواده‌تان بگویید؟ ـ پدرم از تاجران بزرگ شهر بود و از همسر اولش هفت فرزند داشت و سپس با مادر من که دختر جوانی بود؛ ازدواج کرد و صاحب 5 فرزند شد که من فرزند همسر دوم پدرم بودم.  از دوران کودکی‌تان چیزی به خاطر دارید؟ ـ آن زمان بی‌حجابی بود و ما چون در خانواده‌ای مذهبی زندگی می‌کردیم اجازه رفتن به مدرسه و مکتب را نداشتیم و من فقط قرآن خواندن را نزد خانم همسایه مان یاد گرفتم و سواد قرآنی دارم و 7ـ 8 ساله که بودم جنگ شد و روس‌ها به کشور حمله کردند‌، همگی یک ماهی رفتیم روستای زرشک و بعد از آن که اوضاع آرام شد؛ برگشتیم.  کی ازدواج کردید و با همسرتان چگونه آشنا شدید؟ ـ 15 سالگی، حاج آقا از اقوام دور ما بودند و مادر و خواهرشان برای خواستگاری من آمدند. او 12 سال از من بزرگتر بود، عطاری داشت و همه می‌گفتند که پسر خوبی است و پدرم که دید پسر با ایمانی است؛ مرا به او داد.  از جشن عروسی تان چیزی به خاطر دارید؟ ـ آن زمان رسم های مختلفی بود و معمولاً چند شبانه‌روز عروسی می‌گرفتند و دایره و تشت می‌زدند؛ ولی چون ما در یک خانواده مذهبی بودیم‌؛ عروسی‌مان یک شب بود و ساده برگزار شد.  کی بچه‌دار شدید؟ ـ یک سال بعد از ازدواجمان دختر بزرگم محبوبه به دنیا آمد و بعد مرتضی و محمد، به فاصله هر دو سال و نیم فرزندان دیگرم به دنیا آمدند که ما صاحب 8 پسر و 3 دختر شدیم.  چه کسی اسم فرزندهای‌تان را انتخاب می‌کرد؟ ـ خودمان انتخاب می‌کردیم و خیلی مهم بود که از اسامی ائمه باشند، حتی اسم‌های نوه‌هایم نیز از این اسامی هستند.  از دوران کودکی فرزندانتان بگویید؟ ـ ما با خانواده همسرم در یک خانه زندگی می‌کردیم. مادر شوهرم همیشه می‌گفت: بچه‌های تو با بقیه بچه‌ها فرق می‌کنند. فرزندانم خیلی بچه‌های آرام و سر به زیری بودند، به دلیل بد‌حجابی دخترها به مدرسه نمی‌رفتند؛ ولی پسرها بسیار درس‌خوان بودند، من هیچ وقت به آنها نمی‌گفتم که درس بخوانید، خودشان می‌خواندند، بیشتر روزها سفره را پهن می‌کردم و برای خواندن نماز به مسجد می‌رفتم، بچه‌ها دور سفره می‌نشستند و به چیزی دست نمی‌زدند تا من برگردم و نهار را با‌ هم بخوریم.  با خانواده مسافرت هم می‌رفتید؟ ـ فرزندانم چون خیلی بچه‌های آرامی بودند، آنها را همه جا می‌بردم. همچنین هر سال هر طور که بود برای لحظه تحویل سال، خودمان را به حرم حضرت معصومه(س) می‌رساندیم و بیشتر سفرهای زیارتی می‌رفتیم.  بهترین سفری که رفتید؛ کدام بود؟ ـ سفر به کربلا، هنوز انقلاب نشده بود و بچه‌ها خیلی کوچک بودند که به کربلا رفتیم، حاج آقا گفتند که چند روز بیشتر نمی‌مانیم، که من خیلی دلم گرفت و دوست داشتم 10 روز کربلا باشیم که بچه‌ها سرخچه در آوردند و مجبور شدیم که بیشتر از 10 روز آنجا بمانیم، من بچه‌ها را به دکتر نبردم و شفای آنها را از امام حسین گرفتم.  بعد از آن هم به کربلا رفتید؟ ـ بله دختر عموی حاج آقا کربلا خانه داشتند و در اختیار ما قرار می‌دادند و ما همراه بچه‌ها می‌رفتیم.  پسر اولتان چگونه شهید شد؟ ـ سال 1350 مرتضی رشته زبان انگلیسی دانشگاه شیراز قبول شد و به شیراز رفت و فعالیت سیاسی داشت، یک روز که آمریکایی‌ها در دانشگاه آنها جلسه داشتند، مرتضی و دوستانش با بمب‌هایی که خودشان درست کرده بودند، وارد جلسه می‌شوند و بمب‌ها را منفجر می‌کنند و خودشان هم شهید می‌شوند.  از خبر شهادتش چگونه مطلع شدید؟ ـ خبر شهادت مرتضی را به پدر و برادرهایش داده بودند ولی آنها به من نمی‌گفتند. من حسابی مشکوک شده بودم و از حاج آقا پرسیدم چه شده؟ گفتند مرتضی شهید شده است.  برای ایشان مراسم هم گرفتید؟ ـ نه ساواک پیغام داده بود که نه مراسم بگیرید و نه عزاداری کنید و حتی اجازه رفتن به مزارش را هم نداشتیم و ما به ناچار در خانه به صورت پنهانی مجلس گرفتیم.  محمد چگونه شهید شد؟ ـ محمد دانشجوی رشته برق دانشگاه امیرکبیر بود و در آنجا فعالیت می‌کرد، بعد از شهادت مرتضی، ساواک بیشتر روی خانواده ما حساس شده بود و خانه ما را زیر نظر داشت. به خاطر همین محمد بعد از مراسم مرتضی رفت و دیگر به خانه نیامد.  چند سال او را ندیدید و چگونه در این مدت از او خبردار می‌شدید ؟ ـ 5 سال، اوایل گاهی تلفن می‌زد، ولی از ترس اینکه مبادا لو برود؛ هیچ آدرسی به ما نداده بود.  محمدکی شهید شد و چگونه از خبر شهادتش مطلع شدید؟ ـ سال 1355، من یک شب در خواب دیدم که شهید می‌بردند دلم آشوب شده بود و می‌دانستم اتفاقی افتاده است و در آن زمان چون نگاه کردن به تلویزیون گناه داشت ما تلویزیون نداشتیم و از اخبار روز بی‌اطلاع بودیم که به حاج آقا گفتم: روزنامه بگیرند تا ببینیم چه شده است، اما با رفت و آمدهای بی‌‌موقع ای که در منزل داشتیم من شک کردم و گفتم حاج آقا چه شده؟ که ایشان گفت: محمد در درگیری با ساواک کشته شده است.  این بار چطور مراسم گرفتید؟ ـ این بار هم گفتند حق ندارید مراسم بگیرید، کاش می‌گفتند فقط مراسم نگیرید، آنها حتی جنازه‌ی فرزندمان را هم ندادند، که بعد از پیروزی انقلاب یک روز خبر دادند قبر محمد پیدا شده است که در بهشت زهرای تهران دفن کرده بودند.  از زندگی‌تان راضی بودید؟ ـ بله همیشه خدا را شکر می‌کردم و می‌کنم که بچه‌های خوبی دارم و حاج آقا هم خیلی مهربان و صبور بود و دست به خیر داشت.  حاج آقا کی فوت کردند؟ ـ بعد از شهادت مجید حاج آقا بیشتر از یک سال دوام نیاورد. اوایل خبر شهادت مجید را از حاج آقا پنهان می‌کردیم، اما وقتی که مجبور شدیم بگوییم، ایشان سکته کرد و چشم انتظار مجید از دنیا رفت.  از مجید برایمان بگویید؟ ـ مجید، یوسف پدرش بود، حاج آقا مجید را خیلی دوست داشت و می‌گفت: این بچه ایمانش جور دیگری است، جنگ که شروع شد درس و دانشگاه را رها کرد و رفت جبهه، یک روز که مرخصی آمده بود یکی از دختران فامیل را به او پیشنهاد کردیم و مجید هم قبول کرد ولی برای نامزدش شرط گذاشته بود که مراسم ازدواجمان بماند بعد از جنگ، چرا که تا جنگ است من باید به جبهه بروم.  مجید کی شهید شد؟ ـ مجید فرمانده تخریب لشگر 14 امام حسین بود که اسفند سال 1362 در عملیات خیبر و در جزیره مجنون مفقودالاثر شد.  پیکر مجید را دیدید؟ ـ بعد از سال‌ها، همه پیکرش یک پلاک بود و چند تکه استخوان که در یک جعبه گذاشته بودند و نامش را روی آن نوشته بودند.  وقتی که پیکر مجید را دیدید چه کردید؟ ـ (گریه می‌کند) خیلی سخت بود، خدا به هیچ مادری نشان ندهد.  خود شما هم در زمان انقلاب فعالیت داشتید؟ ـ من هر روز صبح غذا را بار می‌گذاشتم و با بچه‌ها می‌رفتیم تظاهرات و یک وقت‌هایی که بچه‌ها دیر می‌کردند؛ نگران می‌شدم و می‌گفتم بچه‌ها کجا مانده‌اند که حاج آقا به کنایه می‌گفت: خودش بچه‌ها را می‌فرستد راهپیمایی، بعد می‌گوید دیر کردند.  خاطره‌ای هم از آن روزها دارید؟ ـ یکبار نزدیک مسجدالنبی شعار می‌دادم مرگ بر شاه که ساواک من و پسرم ابوالفضل را گرفتند و بردند داخل ماشین و حسابی کتک زدند و بعد که دور ماشین شلوغ شد یکی از آنها گفت: رهایشان کنیم اینها چه کاری می‌توانند انجام دهند. که ما را از ماشین به زمین انداختند و رفتند.  وقتی مشکلی برایتان پیش بیاید چه کار می‌کنید؟ ـ به امام رضا متوسل می‌شوم و حاجت‌های قلبی‌ام را می‌گیرم، برای مثال دختر بزرگم 10 سال بود که بچه‌دار نمی‌شد، به حرم امام رضا رفتم و نذر کردم و بچه‌دار شد.  تا حالا شده کسی از فرزندان شهیدتان حاجت بگیرد؟ ـ ما بیستم هر ماه روزه داریم که خیلی‌ها نذر می‌کنند و حاجتشان را می‌گیرند و میوه روزه را می‌آورند.  مکه هم رفته‌اید؟ ـ بله با حاج آقا یک بار حج واجب و یک بارحج عمره رفتیم و چند سال پیش هم یک بار دیگر رفتم که خیلی فرق داشت.  مگر چه طور بود؟ ـ با یکی از بستگان تلفنی صحبت می‌کردیم که به من گفت چرا مکه نمی‌‌روی؟ گفتم پیر شدم تنها که نمی‌توانم بروم، در آن لحظه واقعا دلم گرفت. همین که تلفن را زمین گذاشتم پسرم آمد و گفت شناسنامه‌تان را می‌خواهم. گفتم برای چه می‌خواهی؟ گفت: برای ثبت‌نام مکه، می‌خواهیم برویم مکه. من باورم نمی‌شد و فقط خدا را شکر کردم.  تنها زندگی می‌کنید؟ ـ من خودم نمی‌توانم کاری انجام دهم به خاطر همین صبح‌ها دخترها می‌آیند و شب‌ها همه بچه‌هایم به من سر می‌زنند، البته ما در منزلمان یک اتاق داریم که همه بچه‌ها و نوه‌هایم آنجا درس خواندند و قبول شدند، لذا هر کدام از نوه‌ها که امتحان داشته باشند برای درس خواندنشان اینجا هستند.  الان چه کار می‌کنید؟ ـ مریض هستم، حتی توانایی انجام کارهایم را هم ندارم، صبح‌ها دختر‌هایم می‌آیند و غذایم را آماده می‌کنند و شب‌ها همه بچه‌ها می‌آیند و سر می‌زنند. من هم با خواندن قرآن، روزنامه و کتاب خودم را مشغول می‌کنم.  بهترین کتابی که خوانده‌اید کدام بوده است؟ ـ کتاب زندگی امام رضا (ع).  از زندگی راضی هستید؟ ـ هیچ غصه‌ای ندارم، همیشه دلم برای پیرزن‌هایی که تنها هستند و سواد ندارند؛ می‌سوزد. خدا را شکر می‌کنم که سواد دارم.  چه آرزویی دارید؟ ـ فقط عاقبت به خیری.

يكشنبه 19 فروردين 1397
03:51:08
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT