احمدشاه، قزوین و روزگار غریب


محمدحسن سلیمانی
تاریخ معاصر قزوین ناگفته‌های فراوان و زوایای پنهان مانده بسیاری را در بطن خود دارد؛ همچنانکه تاریخ نه چندان گذشته ایران در یکصد و بیست سال اخیر نیز اینگونه است. هر چند در باره تاریخ معاصر ایران، به ویژه در مقاطع مختلف از مقطع نهضت مشروطیت تا انقلاب اسلامی، اسناد بسیاری می‌توان یافت و آثار مکتوب فراوانی نیز منتشر شده است، اما این موضوع در باره تاریخ سالیان نه چندان دور قزوین، دارای ناگفته‌های فراوانی است. نقش قزوینیان در نهضت مشروطه، نقش‌آفرینی و موقعیت خاص راهبردی قزوین در وقوع کودتای سوم اسفند 1299، رخدادهای این شهر در دوره پهلوی اول به ویژه در حوزه‌های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، اشغال چهار ساله قزوین توسط متفقین در جریان جنگ جهانی دوم و نیز نقش‌آفرینی قزوین در تحولات منتهی به ملی شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد 1332، از جمله مسایلی هستند که کمتر در‌باره آنها سخن گفته شده و نیز آثاری منتشر شده است. از همین‌روست که باید اذعان داشت هنوز بسترهای مطالعات تاریخی و پژوهش‌های اسنادی بسیاری در حوزه‌های مختلف وجود دارند که می‌توان با بهره‌گیری از آنها، زوایای نادیده و یا کمتر دیده شده تاریخ معاصر قزوین در بزنگاه‌های متفاوت زمانی یا مقاطع خاص در یکصد و بیست سال گذشته را آشکار ساخت و در این رهگذر، بخشی از تاریخ این کهن شهر را برای آگاهی قزوینیان به بوته ثبت و نشر سپرد. از جمله اسنادی که در این زمینه، علی‌رغم انتشار، کمتر دیده شده و متاسفانه از منظر توجه قزوینیان دور مانده، خاطرات قهرمان میرزا عین‌السلطنه ـ ‌نوه محمد شاه قاجار و برادر‌زاده ناصرالدین شاه قاجار ـ است؛ چهره‌ای که به جبر زمانه و به ناگزیر، حدود یک دهه برای اداره املاک اربابی پدرش، حضرت والا شاهزاده عزالدوله در الموت اقامت گزید و در این مدت نسبتا طولانی، از نزدیک شاهد رخدادهای سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی قزوین، آن هم در کوران حوادث سال‌های پر فراز و نشیب برآمدن مشروطه و سلطنت احمد شاه قاجار بود. مجموعه خاطرات عین‌السلطنه، نه فقط سندی متقن و گواهی بیّن از رویدادهای سال‌های پایانی حکمرانی قاجاریان بر پهنه ایران زمین است که می‌تواند به روشنی، رخدادهای جهان در آن مقطع که وی به نگاشتن آنها از روی روزنامه‌ها ملتزم بود، را بنمایاند و از این جهت، این مجموعه بیش از آنکه یک خاطره‌نویسی صرف و تفننی باشد، یک تاریخ‌نگاری مستند و گرانسنگ است؛ هر چند برخی از نگاشته‌های او، به حُب و بغض‌ آلوده باشد، کما اینکه بسیاری از تاریخ‌نگاری‌ها در دوره‌های مختلف، از این آسیب دور نمانده است. «حضور احمد شاه در قزوین»، یکی از صدها روزنگاری است که عین‌السلطنه در مجموع 10 جلدی خاطرات خود به آن پرداخته است. احمد شاه در اردیبهشت 1299، حدود 10 ماه پیش از کودتای سوم حوت‌(اسفند) به هنگام بازگشت از عتبات عالیات در قزوین توقف کرد و مورد استقبال مسئولان، معاریف و مردم این شهر قرار گرفت. عین‌السلطنه در بیان این خاطره*، به نکاتی اشاره می‌کند که برای خواننده از زوایای مختلف جذاب و البته خواندنی است؛ نکاتی که سرشار از کمتر شنیده شده‌‌هایی است که می‌‌تواند وضعیت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی روزگار غریب آن سال‌ها را بیشتر بنمایاند. سه‌شنبه سیزدهم رمضان، یازدهم ثور [اردیبهشت] 1299 خورشیدی  ورود شاه به قزوین مقارن ظهر آقای رئیس‌الوزرا تشریف آورده و فورا به سرحد همدان برای استقبال رفتند. سابقا این استقبال‌ها چند فرسنگی بود، حالا به واسطه اتومبیل از طهران تا خاک همدان رسیده است. قزوین را بسیار بسیار خوب تزیین و آئین‌بندی نموده‌اند. از دروازه رشت الی دروازه طهران تجار، اصناف، ارامنه، ادارات، اعیان، شاهزادگان هر کدام یک طاق نصرت بسته‌اند. ده تومان هم از من گرفتند. ما را هم خبر نموده‌اند که جلوی خانه سردار مفخم باشیم. سه ساعت به غروب مانده رفتم. آصف الدوله و تمام اعیان شهر بودند. جمعیت زن و مرد دو پشته و سه پشته همه جا ایستاده بود و قلبا همگی مسرور و شاد بودند. غروب صدای توپ و نقاره خانه بشارت ورود شاه را به دروازه شهر داد. علما در چادری بیرون دروازه استقبال رفته بودند و شاه آنجا معطل شده بود. ما آمدیم جلو سر در آلاقاپی صف کشیدیم.  ورود شاه اعلیحضرت رسید. تنها در اتومبیل نشسته بودند. نظام‌السلطان فقط سواره مقابل درب اتومبیل همراه بود. اتومبیل شاه را خیلی آرام می‌بردند. در مقابل ما اتومبیل را نگاه داشته احوالپرسی و اظهار التفات مختصری فرمود راه افتادند. مستقبلین ایرانی و انگلیسی و ملتزمین رکاب همه در اتومبیل و عقب شاه بودند. صدای زنده‌باد از همه جا بلند بود. صدای کف زدن تا مسافت بعیدی می‌رفت. جلوی مردم را هم پلیس گرفته بود و نمی‌گذاشت جمعیت از جای خود حرکت کند و داخل اتومبیل‌ها شده شلوغ شود. خیلی مرتب و منظم بود.  در باغ حکومتی ـ شرفیابی از آنجا رفتیم باغ حکومتی. رئیس الوزرا شاه را پیاده نموده از درب ژاندارمری وارد باغ شد. میان مردم فقط به من دست داد و احترام نمود. دنبال رئیس الوزرا به عمارت چهل ستون رفتیم. توی ایوان نشستیم. چیزی نگذشت آمدند که اعلیحضرت احضار فرموده‌اند. اغلب اعیان رفته بودند. ففط من، امیر انتصار، رفعت السلطان و دو نفر دیگر رفتیم. بین راه آصف‌الدوله هم رسید. سر پله عمارت شهاب‌الدوله ایستاده بود. رفت عرض کرد داخل اتاق بزرگ شدیم. شاه در بالکن نشسته بودند جلو رفتیم. آصف‌الدوله وارد بالکن شد با من. این چند نفر جلو در ایستادند. نظام السلطان معرفی کرد. شاه «پاردسوی» [Pardessus ، لباسی که روی لباس‌های دیگر می‌پوشند] کتان سفید پوشیده بودند. دستکش جیر سفید به دست نموده بودند. جیقه شاه الماس دریای نور بود. خیلی نحیف، خیلی لاغر و کوچک شده بودند. اقلا نصف هنگام رفتن. نصف لاغری به واسطه رژیم اطباء نصف به واسطه ناخوشی در بغداد حاصل شده بود. طوری که به زیارت سامره مشرف نشدند.  احوالپرسی شاه از من شاه با آصف‌الدوله صحبت فرمود که خوب سفری رفتم، خصوصا زیارت عتبات. لیکن گرمای بین النهرین خیلی خیلی اشتداد داشت و به من صدمه زد. اتاق من پنجاه و سه درجه بود. بعد رو به من کردند؛ چه می‌کنید؟ دعا به وجود مبارک. الموت نرفتی، آنجا چه قسم است؟ خیر مفسد و محرک نمی‌گذارد. خیر برو مطلبی نیست. حال شاهزاده چطور است؟ دستش درد می‌کند. اوه اوه. بعد قدری صحبت با شهاب‌الدوله فرمودند. ما تعظیم کرده بیرون آمدیم.  قصد رفتن تهران صبح چهارشنبه 14 رمضان ـ افخم‌الدوله صبح خیلی زود رفت. من کمی خواب کردم بعد بیدار شده نزد خود فکر کردم چه ضرر دارد من هم طهران بروم و تماشای ورود شاه را بکنم. در ضمن دیدنی هم نموده باشم. کم‌کم خیالم قوت گرفت؛ اما فکری بودم با کی و با چه بروم. لباس پوشیده حکومتی رفتم. نصیر‌الدوله بود، رئیس الوزرا در شرف حرکت بود که قبل از شاه به طهران برسد. با نظام‌السلطان رفتم باغ سردار. دیدم نظام‌السلطان هم به طهران می‌رود. جویا شدم اتومبیل شما جا دارد. گفت اگر شما میل دارید بیائید؛ البته دارد. افخم الدوله گفت اتومبیل من هم جا دارد. پس رفتن با من، مراجعت با شما و رفت عقب کار خودش.  سوغات شاه در این بین مرا بیرون صدا زدند رفتم دیدم آقای معین‌الملک منشی مخصوص مرا خواسته. دم در با نظام السلطان و ماژر محمود خان و جمعی دیگر ایستاده بود. تا رسیدم گفت اعلیحضرت همایونی سوغات فرنگ ساعتی برای شما مرحمت فرموده‌اند و یک دستگاه ساعت طلای خوب زنگی که میان قاب مخمل بود دودستی تعارف من کرد که من گرفته بوسیدم و بالای چشمم گذاشته دعا به شاه کردم. بعد ساعت را همه تماشا کردند و مبارک باد گفتند. این ساعت را به استدعای نصیر الدوله التفات نمودند. همه اینها هم دست افخم‌الدوله بود؛ البته ساعت خوبی داده‌اند.  سفر طهران در این بین افخم‌الدوله پیغام فرستاد که اتومبیل من حاضر است. ‌رفتم بیرون باغ و جواب پیغام دادم آنقدر تحمل کنید تا از خانه برای من قوطی سیگار بیاورند. ساعت را دادم به محمّد علی خان گفتم بپّر منزل پالتوی کتان مرا با قوطی سیگار بیاور که به وعده چند روزه طهران می‌روم. شاه حمام خبر کرده بودند. چون اتومبیل شاه که تازه خریده‌اند خیلی تندروست به این واسطه دیرتر از همه حرکت می‌کنند. نصیر‌الدوله با وزیر دربار نشسته رفتند. محمّد‌علی خان هم آمد سوار شدیم. عباس خان سلطان ژاندارمری رئیس مستحفظین رئیس الوزرا خوابش برده بود رئیس الوزرا رفته بود. او را هم افخم‌الدوله میان اتومبیل خودش جا داد.  تا ینگی امام [هشتگرد] پنج ساعت به ظهر مانده حرکت کردیم. بیست و پنج روز مسافرت افخم‌‌الدوله طول کشیده است. در راه خوش گذشت. دو ساعت و نیم تا ینگی امام رفتیم. شوفر ما انگلیسی و اهل لندن بود. اتومبیل کار امریکا کارخانه بیوک که شوفر خیلی تعریف از آن می‌کرد. ولیعهد و امیرکبیر و سایر شاهزادگان و محترمین هرکس اتومبیل داشت یا کرایه کرده بود؛ استقبال آمده بودند. تا ینگی امام از روی آلتی که در اتومبیل بود؛ معلوم می کرد چهل و دو میل انگلیسی است.  کالسکه سلطنتی رفتیم به باغ اربابی. چادر و دستگاه برای ناهار شاه و سویت زده بودند. مستوفی الممالک، اقبال الدوله و جمعی منتظر شاه بودند. ناهار حاضر نشده بود قدری نان و شیرینی خورده آمدیم که حرکت کنیم. شوفر می‌گفت من نمی‌روم؛ زیرا شاه باید سوار اتومبیل من شود. افخم‌الدوله گفت برای آن که سر این اتومبیل می‌خوابد. روزی که شاه وارد کرمانشاه شد؛ این اتومبیل را سوار شد و سرش را خواباند. این شوفر به همان خیال است. شما به او حالی کنید که در طهران کالسکه سلطنتی را می‌آورند؛ محتاج این اتومبیل نیستند. من به زبان انگلیسی تا آن حدی که می‌توانستم به او حالی کردم که طهران «استیت کوچ» خواهد بود. بالاخره راضی شد و حرکت کردیم.  آیین‌بندی در راه تمام خط راه از قزوین الی طهران به فاصله‌های کم قزاق سواره و پیاده ایستاده بود. بعضی‌ها نیزه‌دار بودند و صاحب منصب هم متصل در حرکت بود. تمام منازل پست ژاندارمری را زینت کرده بودند. هر جا قالی نبود گلیم آویخته بودند. تمام کاروانسراها، قهوه‌خانه‌ها و دکاکین کنار جاده زینت و آئین‌بندی بود، خصوصا کرج، دو ساعت و نیم هم کشید تا رسیدیم به باغ شاه که حقیقتا اداره ژاندارمری هنگامه آئین‌بندی و زینت نموده بود.  ورود به طهران دم در باغ دوم پیاده شدیم. توی باغ خیلی جمع بودند. فخرالملک بود. نوشیروان میرزا و پسرهای افخم الدوله هم آمده بودند. وزرا و رجال و اعاظم شهر، وکلا و تجار معتبر و غیره همه دسته دسته می‌آمدند. سفرای دول متحابه هم آنجا شرفیاب باید بشوند. من آنقدرها نماندم. بیرون آمده ابوالقاسم که با نزهت طهران آمده بود، پیدا شد. رفت درشکه آورد و اسباب‌ها را میان آن گذاشت. من سوار شدم رو به خانه حضرت والا. تمام عرض راه تا درب شمس العماره همه جا طاق‌های نصرت بسته و تمام دکاکین و درب خانه‌ها زینت و آئین بندی بود. اداراتی که در میدان توپخانه بود، بانک شاهنشاهی هریک زینت [شده] بود. حقیقتا بعضی از طاق‌های نصرت و درب خانه‌ها قابل آن بود دو سه ساعت آدم بایستد و تماشا کند. جمعیت در تمام خیابان‌ها و پشت بام از زن و مرد بی‌اندازه جمع شده بود. قشون همه جا با موزیک صف بسته بود. در حقیقت تماشای من بهتر از آنها بود که همراه شاه بودند. خدمت حضرت والا که رسیدم عرض کردم تغیر نفرمائید، امروز آمده‌ام پس فردا می‌روم. در خانه حضرت والا هم هیچ کس جز صیغه کوریجانی و یک کلفت نبود. گرسنه‌ام بود چایی و قدری نان خوردم. بعد اجازه گرفته به تماشای ورود شاه رفتم.  مراسم استقبال از شاه همه جا را مردم گرفته بودند و سر جا دعوا و نزاع متصل بود. پلیس‌ها عاجز و خسته شده بودند. صدای همه آنها گرفته بود. من به دکان پارسیان کفش‌فروش رفتم که مقابل درب شمس‌العماره است. اول مرا راه نمی‌داد. بعد دید من یک آدمی باید باشم، راهم داد. خیلی معطل شدیم تا صدای توپ حرکت اعلیحضرت آمد، یک مرتبه مردم به جنب و جوش افتادند و گردن‌ها را کشیدند کانه شاه می‌آید، اما خیر اقلا دو ساعت طول کشید تا کوکبه شاه نمایان شد. یک دسته ژاندارم سواره با لباس‌های ممتاز اول می‌آمد، متعاقب آن گارد قزاق شاه، بعد یک دسته قزاق نیزه دار، آن وقت یدک و نی دار، بعد میر آخور و کالسکه‌چی‌باشی و فراش‌باشی، بعد کالسکه اعلیحضرت که شش اسب بسته بودند. سر کالسکه هم باز بود. شاه لباس مشکی غرق جواهر شمشیر مکلل به جواهر حمایل کلاه و جیقه دریای نور به سر. اطراف کالسکه شاه حاکم طهران، رئیس پلیس و ژاندارم، رئیس قزاق، رئیس خلوت، رئیس تشریفات، جمعی از سردارها و چند نفر پیشخدمت. همه با لباس‌های رسمی سواره حرکت می‌کردند. شاطرها با همان کلاه قدیم، فراش‌ها با لباس قرمز دو سمت کالسکه، پشت سر کالسکه شاه کالسکه ولیعهد بود. پشت سر آن کالسکه شاهزادگان. دیگر آن وقت کالسکه رئیس الوزرا با وزیر دربار. اما جمعیت داخل این کالسکه‌ها و کالسکه‌های عقب که باز اجزای تشریفات بودند؛ شده بود به یک طرز درهم و پرهم بسیار شلوغی با صدای دادوقال و مقال که نظم را برهم زده و بسیار بد بود.  نابود باد قرارداد و وثوق الدوله شاه پیاده شد. آن وقت شلوغ‌تر شد و صدای مردم گویا تا آخر شهر می‌رفت، خصوصا سوار قزاق و ژاندارم یدک و غیره که می‌بایست از همان خیابان جباخانه راه خود را گرفته و از خیابان علاء الدوله بروند مراجعت کرده با تمام آنچه کالسکه و درشکه بود حتی کالسکه سواری شاه داخل این جمعیت شده که بروند. دیگر خر توی خر غریبی شد که به وصف نمی‌آید. ابری در آسمان پیدا شد و به قدر چند دقیقه باران هم آمد. نزدیک غروب بود مردم باید افطار به خانه‌ها برسند. زن‌ها توی مردها، یکی بچه خود را صدا می‌زد، یکی رفیق خود را، دیگری مادر خود را، یکی برادر خود را. هنگامه برپا بود که کمتر نظیرش دیده شده بود. الحق اینجا پلیس‌ها عدم فعالیت به خرج دادند و نتوانستند نظم را نگاه دارند. گفتند در میان همه صداهای زنده باد و صداهای کف زد‌ن‌ها جمعی هم فریاد نموده بودند نیست و نابود باد قرارداد و وثوق الدوله.  چراغان و آتش بازی رفتم منزل به هزار زحمت. شب در گلستان چراغان و آتش بازی بود. چون مسبوق نبودم و دیر خبر شدم موقع گذشته و نرفتم. نصف شب خانه قمر الدوله رفتم. من هیچ مسافرت بی‌مقدمه ننموده بودم. واقعا با دو قران پول و یک دست لباس بیست و چهار فرسنگ راه، از شهری به شهری در ایران از عجایب است که می‌بینیم. سحر خورده همان جا خوابیدم. بیرون اتاق کوچک خانه حضرت والا خوابیده بودم. یک وقت تلفن زنگ زد خواب آلود برخاسته گوش دادم از خانه نظام السلطان اطلاع دادند یک ساعت از ظهر رفته تشریف بیاورید که برویم. خوابیدم سه ربع به ظهر مانده هراسان از خواب برخاستم لباس پوشیده سلطان محمود میرزا را برداشته چون دیر بود و اغلب خواب بودند بدون وداع بیرون آمدم. درشکه گرفته به خانه نظام السلطان رفتم در خیابان بلورسازی دروازه قزوین. این دو سه روزه بسیار خوش گذشت. روز ورود همه اقوام مرا توی درشکه دیده بودند و یک سر از تماشا، خانه حضرت والا آمدند و این دو سه روز جمع بودیم. هر سه دخترهای من هم بودند. عین الملوک پسر بسیار بامزه شیرینی دارد اسمش را عزالدین گذاشته‌اند. بچه‌های قمرالدوله هم بسیار خوبند. یک فایده عمده رفتن طهران من این شد که قبوض مقرری حضرت اقدس والا را به هر شکل بود؛ گرفتم تا چه وقت وصول شود.  بازگشت به قزوین باری ناهار را منزل نظام السلطان خوردیم و بعد حرکت کردیم. هوا خوب، راه مصفا. یک ساعت از شب رفته وارد قزوین [شدیم] و یک سر منزل رفتم. چایی طهران و آب کرج را من به قزوین آورده دادم بچه ها خوردند (با شیشه‌هایی که سرد یا گرم نگاه می‌دارند.) انگلیس‌ها «آی سی هات» می‌گویند. اگر راه مرتب و منظمی باشد آن هم به قیمت کم نه آنقدر پول که حالا می‌گیرند، خوب می‌شود زود زود طهران رفت. تا سحر مشغول صحبت طهران بودم؛ واقعا مسافرت قشنگی بود. بعد سحری خورده، نیت روزه نموده، خواب رفتم.  منبع: روزنامه خاطرات عین السلطنه، به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار، ناشر اساطیر، جلد هفتم، ص 5649

چهارشنبه 23 اسفند 1396
05:56:17
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT