بازآفرینی واقعیت در پوسته‌ای از تخیل


علی‌ شاهمرادی ـ نویسنده و مترجم
یوسف علیخانی بعد از چاپ سه مجموعه داستان کوتاه، «قدم‌بخیر مادربزرگ من بود»، «اژدهاکشان» و «عروس بید»، با نوشتن «بیوه‌کشی» نخستین رمان خود را تجربه کرد و حالا «خاما» رمان دوم اوست که به تازگی توسط «نشر آموت» منتشر شده است. علیخانی در آخرین اثر خود، قدم‌به‌قدم قبیله‌ای داده که قرعه‌ آوارگی مدت‌هاست به نام‌شان درآمده و چشم‌انداز امروز هم نشان از آن دارد که انگار قرار نیست این آشفتگی‌ها رهایشان کند تا دیوارهایی که دورشان می‌چینند، می‌آیند که خاصیت پیدا کنند و «خانه» و «مآل» (در زبان کردی به معنای همان خانه است) آنها بشوند و این آدم‌ها عادت کنند به هوایی شدن آسمان آن زمین و قرار گرفتن روی زمین آن آسمان، به بهانه‌ای تازه غریب می‌شوند. آنها که «دور کردن» را از بدترین مجازات‌ها قرار داده‌اند، خوب می‌دانند که چه چیز را از انسان می‌گیرند؛ چند نسل باید کودک شوند در غربت، بزرگ شوند در غربت، پیر شوند و بمیرند؛ و آخرش دست خاک است که بخواهد آشنایی بدهد یا نه؟! نزدیک‌ترین جمله‌ای که پس از خواندن رمان خاما به ذهنم آمد، این کلمات از «والتر بنیامین» بود: «تاریخ را فاتحان می‌نویسند؛ ولی هنر «تاریخ به روایت شکست‌خوردگان» است.» یوسف، این‌بار با هنرش سراغ این قصه رفته: قصه‌ تکراری و مدام در تکثیرِ تبعید. «خاما» در این بستر تاریخی وقایع گوناگونی در این سرزمین را با خواننده‌اش در میان می‌گذارد و البته این همه‌ خاما نیست؛ این تاریخِ واقعی با مابه‌ازای بیرونی‌اش همراهی یک راوی عاشق ‌(خاما‌) پیشه‌ پریشان‌خاطر را با تک‌گویی‌های درونی بی‌نظم و پراکنده‌ گاه‌گاهی که به قول شاعر، عشق در قبیله‌شان نشستن چاقو در زخم شده، با خود دارد که روایتی جذاب و خواندنی پدید آورده است. راوی که همان‌گونه که داستان را برای‌مان تعریف می‌کند، با خامای خیالش زندگی‌ها دارد و گاه موطنش هم رنگ و بوی خاما به خود می‌گیرد: «این وطن وطن که باب و دایه از آن حرف می‌زدند، برایم آغگل و آواجیق و دریاچه و نی‌زارهایش نبود؛ برای من بوی خاما بود که هنوزاهنوز توی سرم چرخ می‌خورد و روی کلاهش علامتِ دو کوه آرارات، برق می‌زند.» (ص 99) ‌خاما کیست؟ یا چیست؟ به نظر این درست‌تر می‌آید. این سوالی است که با شروع داستان و با خواندن نخستین جمله از کتاب به ذهن متبادر می‌شود: «همه عشق‌ها و نفرت‌ها برای این بوده که کسی «خاما»یش را پیدا نکرده یا خاما را دیده و نشناخته یا شناخته و نتوانسته به وصالش برسد.» راوی خاما، به چیزی جدا از عشق رسیده انگار؛ جایی‌ است که خیال با خودش تنها می‌ماند. عشق و نفرت روبه‌روی هم ایستاده‌اند، اما انگار خاما‌(خاماها) جایی دورتر می‌ایستد و حس کردنش به دیدن و ندیدن و شاید حتی بودن و نبودنش نیست. روایت سعی دارد نشان بدهد که خاما درنهایت چیزی‌ است که اتفاق نمی‌افتد، قرار هم نیست بیفتد که آنها که شده‌اند، از پیش نام دارند و صدای‌شان می‌زنند و نشان‌شان می‌دهند. این برداشت البته به مخاطب هم بستگی دارد و می‌توان برداشت‌های متفاوتی از آن کرد و به قول متن در نهایت: «خاما، خاماست.» کارهای یوسف علیخانی «مکان محور» است و یکی از نقاط قوتش به آشنایی و ادراک دقیق از جغرافیای متن‌هایش برمی‌گردد. در این سال‌ها او نشان داده از آن دست نویسندگانی نیست که می‌خواهند از جوی بگذرند، اما پای‌شان‌تر نشود. با توجه به اینکه همیشه دغدغه «چه بگویمِ» خودش را داشته، مدت‌ها کار و پژوهش در زمینه فرهنگ عامه انجام داده و حالا دستش با داشتن مصالح مناسب و کافی در بخش «چگونه بگویم» هم باز است. آشنایی با باورهای عامیانه و مثل‌ها و متل‌ها، کمک زیادی به نویسنده کرده است و در جای جای اثر ردپایش دیده می‌شود. خاما در عین حال نثری روان و خوش‌خوان هم دارد. شاید یکی از دلایلش این باشد که علیخانی همیشه دغدغه‌ی مخاطب و پس نزدنش را داشته، و حتی در این اثر با حجم بالای تک‌گویی درونی، از پیچیده‌گویی پرهیز کرده است. در کنار این، استفاده از تکنیک‌های زبانی و تعابیر و تصاویر شاعرانه متن را در کنار سادگی، تاثیرگذار نیز کرده: «... آنقدر این شب دراز بود و طولانی، نیمی از من برد تا نیمه‌ی رفته‌ی تو را برگرداند.» (ص 23) و یا در جایی که می‌خواهد بمباران را تصویر کند: «هنوز دو قدم آن طرف‌تر از شب را نمی‌شد دید که آسمان، خودش را محکم به زمین کوبید و آبادی، لرزید...» (ص 49).

شنبه 28 بهمن 1396
04:57:03
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT