اینجا ایرانِ گرامیِ ماست...


حامد مکملی
تا پاسی از شب اخبار را پیگیری می‌کردم، ویژه اخبار حوزه‌ی راه و حمل و نقل را، چرا که نگرانی و خطرهای احتمالی در پی بارش برفی که بسیار چشم براهش بودیم؛ دامنگیرمان شده بود. با وجود همه‌ی تلاش‌های نیروهای راهداری، پلیس راه، هلال‌احمر، ستادهای بحران، شهرداری‌ها، تیم‌های امداد و نجات، حمل و نقل و... همچنان مشکلات بسیاری پابرجا بود... برخی راه‌های بسته، گذرهای یخ‌زده، هم‌میهنانی در جایی غیر از خانه‌ی خود اسکان داده شده، مسافرانی از سفرهای خود بازمانده و... انبوهِ مطلب و پیام و خبر و پست پیرامون اینکه «بحران آمد و ما را با خود برد» نیز از این سو و آن سو بازتاب یافته و دست به دست می‌چرخید و چه بسا بسیاری از آنها که درست و بجا هم بودند. از خانه که بیرون زدم و حال و هوای کوچه را دیدم، اندیشه‌ای مرا با خود برد... هیچ همسایه‌ای حتی چند متر برفِ جلویِ درِ خانه‌ی خود را نیز پاک نکرده بود!! شاخه‌های برخی درختانِ کنارِ دیوارِ خانه‌ها شکسته، بر زمین افتاده و پیاده راه را بسته بود و برخی شاخه‌ها نیز زیر بارِ برفِ بسیار هر آن در حال شکستن بودند؛ پلِ ورودی همه‌ی خانه‌ها یخ زده و تا چشم کار می‌کرد حتی «یک» اثر و ردپایِ کوچک از حرکت «یک» پارویِ برفروب برای باز کردنِ راهِ عبورِ حتی «یک» عابر هم پیدا نبود. در گیر و دارِ این اندیشه‌ها بودم که مردی از خانه‌اش بیرون آمد؛ حسابی خود را پوشانده و سرش را در گوشی همراهش برده بود؛ نمی‌دانم، شاید در حال تهیه‌ی یکی از همان پست‌هایِ تندِ انتقادیِ روشن فکرانه‌ای بود که باید همه چیز را زیر سوال می‌برد و دست به دست می‌چرخید، چرا که حتی «یک» نگاه هم به اطرافش نکرد... بی‌آنکه شیشه‌های ماشین را پاک کند، زیر چرخ‌هایش را از برف و یخ بزداید، شاخه‌ی شکسته‌ی بر زمین افتاده را از سر راهش بردارد و... پشت فرمان نشست، استارت زد و خودرویی که هنوز از شدت یخ‌زدگی پِرت پِرت می‌کرد را به زور روی برف و یخ‌های کوچه به حرکت درآورد و رفت... یادِ روزهای کودکی افتادم... زمستان‌هایی که سردتر بود و برفش بیشتر... یادِ مردانی که صبحِ زودِ پس از برف از خانه بیرون زده و با "یک" پارو، برفِ جلویِ خانه ی خود را پارو می‌کردند... جوان‌هایی که با "یک" پارو راهی برای عبورِ بچه‌ها و زن‌ها باز می‌کردند تا خدای ناکرده زمین نخورند... پیرمردهایی که آرام و صبور، برفِ روی شاخه‌ی درختان را می‌ریختند... یادِ خودمان که با کودکانِ هم سن و سال، به نوبت، برفِ بامِ خانه‌هایمان را پارو می‌کردیم... راننده‌هایی که تا از روشن شدن ماشینِ همسایه‌هایشان در آن سرما مطمئن نمی‌شدند؛ پیِ کار خود نمی‌رفتند و زن‌هایی که در آن برف و سرما لباسِ گرم و خوراک و پوشاک با هم رد و بدل می‌کردند تا یک وقت چیزی در کمدها و پستوهای خانه‌هاشان بدون استفاده نماند. نمی‌دانم... ما تغییر کرده‌ایم یا مدیرانمان مسئولیت‌های خود را از یاد برده‌اند... چه چیزهایی به دست آورده‌ایم که همه‌ی داشته‌هایِ کهنِ خود را روز به روز و در پی یکدیگر از دست می‌دهیم... حقِ شهروندی به جای خود... انگار داریم حقِ مهربانی، دوستی، همسایگی، کوچکتری، بزرگتری، مسئولی و... را نیز از یاد می‌بریم. همه چشم به این داریم که کسی کاری کند و هیچ‌کسی هیچ کاری نمی‌کند انگار و تنها حرف می‌زنیم... اینجا خانه‌ی ماست... شهرِ ماست... سرزمینِ ماست... اینجا ایرانِ گرامیِ ماست!

چهارشنبه 11 بهمن 1396
04:59:16
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT