حاج کاظم، مردی از جنس انقلاب!


مقدمه
انقلاب اسلامی، با مبارزات و تلاش‌های مردانی شکل گرفت که سینه‌ای پُر از خاطره دارند. مردانی که در دوران استبداد پلیسی پهلوی، از خود و جان و مال خویش گذشتند تا به آرمان‌‌هایشان دست یابند. اینکه این مردان اینک کجا هستند و روزگار چگونه می‌گذرانند؛ حکایت دیگری است که باید روزی باز گفت؛ اما در این شهر، هنوز هستند مبارزان آن دوران، که خاطرات نا‌گفته بسیار دارند و می‌توان ساعت‌ها پای گفت‌های آنان نشست و روزگاری را به تصویر نشست که نسل کنونی، با روایت‌های مغشوش و یکسویه فراوانی که گفته شده، حتی تصور درستی هم از آن مقطع ندارند. حاج کاظم شکوهی، یکی از مردان آن دوره است که به دلیل گرایش‌های عمیق مذهبی و خاستگاه سیاسی خانوادگی، در زمره نخستین مبارزان قزوین به شمار می‌رود. جوان پر‌شور دیروز و پیرمرد دنیا‌دیده و سرد و گرم چشیده امروز، نه فقط لبالب از خاطرات ناگفته است که 39 سال پس از انقلاب نیز، هنوز آثار سوختگی‌های ناشی از شکنجه‌های دوره استبداد را بر تن و جان خود دارد. آنچه در ادامه می‌آید؛ حرف‌های حاج کاظم است. حرف‌هایی که نه شعار است و نه آرمانگرایی و نه صرفا خاطراتی برای شب‌نشینی‌های زمستانی! حرف‌ها و خاطراتی از جنس درد است و مبارزه و شکنجه. جنس حرف‌های او، با حرف‌های خیلی‌ها که انقلابی بعد از انقلاب شدند؛ متفاوت است. تفاوت را می‌توان در جمله واپسین او در این گفت‌و‌گوی دو ساعته، باز شناخت؛ آنجا که می‌گوید: «ما با همه سختی‌ها‌‌، بازداشت‌ها، شکنجه‌ها، تکلیف‌مان را ادا کردیم و چشمداشتی هم نداشتیم و نداریم.» سردبیر  گفت‌و‌گو از : محمد‌رضا مقدم  متولد چه سالی هستید و فعالیت سیاسی را از چه سنی شروع کردید؟ ـ در سال 1317 در قزوین به دنیا آمدم و از همان ابتدای دوران جوانی وارد مبارزات سیاسی علیه حکومت پهلوی شدم.  چه انگیزه‌‌ای باعث شد تا شما از دوران جوانی و با وجود خطرات زیاد وارد مبارزات سیاسی شوید؟ ـ کبلا (کربلایی) غلام شکوهی عموی بنده، از مشروطه‌خواهان قزوین بود و شاید وقایعی که از ماجراهای استبداد آن زمان برای ما تعریف می‌کرد؛ اثراتی در ذهن من ایجاد کرده بود؛ اما مهمترین دلیلی که باعث گرایش من به مبارزات علیه حکومت پهلوی شد، ماجرایی بود که پدرم از سفرش به قم برای ما تعریف می‌کرد. در ایام اربعین پدرم برای زیارت به قم رفته بود. آن زمان مقارن بود با سال‌های کشف حجاب در زمان رضا شاه. از قرار، پاسبانی به صحن حرم آمده بود و اصرار می‌کرد که چادر را از سر یک زن بردارد. زن به گریه و زاری افتاده بود و نمی‌توانست از دست پاسبان فرار کند. پدرم می‌گفت پاسبان بلند داد زد: شهربانی می‌گوید چادرتان را بردارید شما گوش نمی‌کنید، فرماندار می‌گوید ولی شما گوش نمی‌دهید، من پاسبان می‌گویم گوش نمی‌دهید، اعلیحضرت رضا شاه دستور می‌دهند باز هم شما گوش نمی‌دهید؛ و با خنده گفت پس حداقل به احترام این بی‌بی اشاره به مرقد حضرت معصومه(س) چادرتان را بردارید. پدرم همیشه با حرص و ناراحتی درونی از این ماجرا سخن می‌گفت. آن زمان شنیدن این داستان خون جوانانی امثال مارا به جوش می‌آورد و همیشه به دنبال فرصتی بودیم تا مخالفت خودمان را با استبداد نشان دهیم. در کنار همه این‌ها قزوین یک شهر سنتی بود و ما همیشه در مسجد پای صحبت روحانیان آن زمان می‌نشستیم و تحلیل‌های آن‌ هارا در رابطه با مسائل روز کشور گوش می‌دادیم. روزهای شنبه و یک ماه رمضان پای صحبت علامه رفیعی می‌نشستیم. البته ایشان به سیاست ورود نمی‌کردند. زمانی که علامه رفیعی در قزوین بودند افراد بزرگی برای حضور در کلاس درس ایشان به قزوین می‌آمدند؛ از جمله حاج سید‌جلال آشتیانی هر هفته دوشنبه‌ها از مشهد به قزوین می‌آمد و بعد از پایان کلاس شب را در منزل آسید علی آقا ولدآبادی یا حاج آقا اویسی می‌ماند و فردا صبح عازم مشهد می‌شد. بعد از سقوط صدام حسین ما برای زیارت به نجف رفته بودیم. به بیت آیت‌ا... سیستانی رفتیم. هر شخص اجازه داشت یک دقیقه با آقا ملاقات کند. من رفتم داخل و بعد از سلام و علیک و کمی صحبت آقا گفت: شما قزوینی هستی؟ گفتم بله آقا. گفت پس بیا اینجا کنار من بنشین. آقا گفت من 25 سال با حاج آقا مظفری همشهری شما هم حجره بودم و به محض اینکه تو حرف زدی از لهجه‌ات متوجه شدم که قزوینی هستی. حاج آقا مظفری آمد قزوین و من همین جا ماندگار شدم و بعد آیت‌ا... سیستانی گفت من تا حالا دوبار آمده‌ام ایران، ولی قسمت نشد علامه رفیعی را ببینم و از کلاسش بهره‌مند شوم. نه ایشان من را دیدند و نه من ایشان را. علامه رفیعی کتابی دارند که من و باقی علما تنها چند صفحه از این کتاب را می‌توانیم بخوانیم و باقی را خود ایشان باید تفسیر می‌کردند. آیت‌ا... سیستانی 20 دقیقه‌ای با من صحبت کرد و شرح علمای قزوین را جویا شد. این خاطره‌ای است که از علامه رفیعی در ذهن من مانده است. بعد از مدتی پای من به تهران باز شد و هر هفته دوشنبه‌ها به دروازه خراسان واقع در میدان شاه، و مسجد میرزا ابوالفتح می‌رفتم. آنجا تقریبا پایگاه جمعیت فداییان اسلام بود. نواب صفوی صحبت می‌کرد و شاگردان نواب هم حضور داشتند و گاهی هم صحبت می‌کردند. حاج صادق امانی، مرتضی نیک‌نژاد، رضا صفار هرندی و محمد بخارایی جزو ارکان این جلسات بودند. حاج صادق هم تفسیر قرآن می‌کرد. مراسم ختم شهید نواب صفوی در مسگر‌آباد هم به طور مخفیانه برگزار می‌شد که من حضور داشتم.  اولین مبارزات علیه شاه در چه سالی در قزوین شروع شد؟ ـ‌ همزمان با انقلاب سفید شاه و مردم بود که امام(ره) اعلامیه‌ای را نوشتند. اعلامیه در بازار تهران پخش شد و بازتاب خیلی وسیعی در تهران پیدا کرد. آن روز من در تهران بودم و اعلامیه به دستم رسید و آن را به قزوین آوردم. بعد از پخش این اعلامیه، آوازه شهرت امام به عنوان یک شخص روحانی مبارز در سرتاسر ایران پیچید. مردم همه دسته به دسته به دیدار امام‌(ره) که آن زمان به نام آقا روح‌ا... و یا حاج آقا روح‌ا... معروف شده بودند؛ به قم می‌رفتند. بنده هم از قزوین به اتفاق مرحوم حاج یوسف درافشانی به دیدار امام‌(ره) و به منزل ایشان رفتیم و نامه‌ای را که از طرف شهر قزوین نوشته شده بود به خدمت امام(ره) بردیم. بعد از این سفر هم با افرادی مثل حاج میرزا احمد آشتیانی و آیت‌ا... پسندیده، آیت‌ا... فاضل لنکرانی آشنا شدیم و ارتباط داشتیم.  موضوع نامه چه بود و از طرف چه کسی یا کسانی نوشته شده بود؟ ـ موضوع نامه اعلام پشتیبانی علمای قزوین از امام(ره) بود. این نامه توسط حاج میرزا نصراله شهیدی که از علمای مبارز قزوین بودند؛ نوشته شده بود.  نامه‌ها یا به اصطلاح اعلامیه‌های امام چگونه در قزوین پخش می‌شد؟ ـ اعلامیه‌ها عموما توسط ما به قزوین می‌رسید و یک سری هم داخل خود حوزه علمیه قزوین نوشته می‌شد که وظیفه تکثیر و پخش اعلامیه‌ها با ما بود. زمانی که امام در نجف بودند و رساله کاشف الغطا را نوشتند این کتاب از راه بصره به ایران و قم و بعد تهران و سپس به قزوین رسید. بنده به همراه حاج یوسف درافشانی و حاج جعفر چایچی وظیفه پخش این رساله را به عهده داشتیم. امام دستور داده بودند که روحانی نماها را شناسایی کنید و بعد خلع لباسشان کنید.  اعلامیه ها در قزوین توسط چه کسانی نوشته می‌شد؟ ـ اعلامیه‌ها توسط هیات علمیه نوشته می‌شد و افرادی مانند: حاج جلیل زرآبادی، حاج میرزا عبد اله شهیدی، آیت‌ا... باریک‌بین، حاج آقا مظفری، حاج آقا سامت، حاج سید‌عباس آقای ابوترابی، آشیخ حسن خیارجی، حاج آقا فارسجینی، حاج آقا اویسی. الان از آن جمع فقط حاج سید‌علی‌اصغر علوی در قید حیات هستند. حاج آقا باریک‌بین هم که یک سال است؛ مرحوم شدند. ایشان برای انقلاب خیلی زحمت کشیدند. همیشه اعتقاد داشتند که کارها با مصالحه و بدون آسیب به مردم انجام شود. بعد از دستگیری هم به سردشت تبعید شدند. بنده و مرحوم حاج جعفر چایچی هزینه‌های چاپ و پخش را به عهده داشتیم و حتی اعلامیه‌های قزوین را به زنجان می‌بردیم و یا شهرهای دیگر و از آن طرف هم اعلامیه‌های شهر‌های دیگر را به قزوین می‌آوردیم‌. تنها راه ارتباط ما با شهر‌های دیگر فقط به همین صورت بود. آن زمان ساعت‌سازی رونق خیلی خوبی داشت و ما هم بر حسب علاقه و تکلیف خیلی از هزینه‌ها را بدون چشمداشت پرداخت می‌کردیم. حاج جعفر مرد بسیار شریفی بود؛ همیشه به دنبال کار مردم بود. حاج جعفر ‌در طول عمرش توانست برای چندین نفر رضایت بگیرد و از اعدام نجاتشان دهد.  این روحانی نماها چه کسانی بودند؛ آیا در قزوین هم وجود داشتند؟ ـ بله در قزوین هم بودند. بهتر است نامی از آنها برده نشود. 5 یا 6 نفر بودند که به ساواک نزدیک بودند و لباس روحانیت هم به تن داشتند. وظیفه سنگینی بود هم باید دستور امام اجرا می‌شد و هم باید آبروی شخص مسلمان به اشتباه خدشه‌دار نمی‌شد. یکی از همین روحانی نما‌ها در مسجد آقا سید‌علی (آسد علی) سخنرانی می‌کرد و در پایان هم شاه را دعا می‌کرد. یکی از مبارزین به نام حسن حداد، طبق فرمان امام این شخص را شناسایی و وی را خلع لباس کرده بود. عمامه وی را به مغازه من آورد. من به حسن حداد گفتم بهتر است فعلا این عمامه را ‌از اینجا ببری. از قضا شاگرد مغازه من این صحنه را دید و از قضایا مطلع شد. فردا صبح ساواک پس از پرس‌وجو و در غیبت من به مغازه آمده بود و شاگرد مغازه را برده بود. شاگرد مغازه از ترس و به علت تهدید ساواک همه ماجرا را تعریف کرده بود تا آزادش کنند. چند ساعتی گذشت که حسن حداد را دستگیر کردند و بازار را بستند و 7 و 8 نفری آمدند و مرا هم دستگیر کردند. مرا به خانه بردند و خانه را حسابی زیر و رو کردند. همه جا را به دنبال رساله‌های کاشف الغطا حسابی گشتند. هنوز آن صحنه جلوی چشمانم است که، طیبی، معاون ساواک قزوین در خانه ما قرآن را از روی طاقچه برداشت بوسید و رو کرد به مادر من و گفت: از این قرآن خجالت نمی‌کشی که چنین بچه‌ای بزرگ کردی؟ شاید بوسیدن قرآن نوعی عوام فریبی و یک بازی بود. در پایان هم از ترس به کشور مصر فرار کرد. خلاصه مرا گرفت و همانجا شروع کرد به کتک زدن و بعد به شهربانی برد. 37 روز در شهربانی بودیم که این 37 روز همراه بود با شکنجه و بازجویی در ایام ماه رمضان. البته بعد از منتقل شدن به تهران شکنجه‌ها خیلی سخت‌تر شد.  از شیوه شکنجه‌ها بگویید هم در شهربانی قزوین و هم در زندان تهران! ـ در قزوین زندانی‌ها را به تخت می‌بستند و با کابل می‌زدند. مثلا کف پاها را با کابل می‌زدند تا جایی که خون بیاید و بعد مجبورت می‌کردند که راه بروی و کف پایت را زمین بگذاری، اما در زندان اوین تهران شکنجه‌ها به مراتب سنگین‌تر بود. تا سال 1354 شکنجه‌ها در زیر زمین زندان اوین انجام می‌شد و بعد از آن، زندانی‌ها را برای شکنجه به کمیته مشترک می‌بردند. مثلا شما را روی صندلی می‌نشاندند و پاهایتان را می‌بستند و بعد پیک نیک را زیر پاهای شما روشن می‌کردند. یا زندانی‌ها را به گودال شیشه می‌انداختند. بعد از این که کف پای زندانی را با کابل می‌زدند و وادارش می‌کردند که راه برود چند متری که راه می‌رفت زیر پایش خالی می‌شد و به گودال خورده شیشه می‌افتاد و... که آثار آنها هنوز روی بدن من باقی مانده است.  به شهربانی قزوین برگردیم؛ بعد از آن 37 روز و تحمل شکنجه‌ ها چه پیش آمد؟ ـ بعد 37 روز بازجویی و شکنجه یک شب غروب من را به اتفاق یکی از مبارزین و هم‌بندی‌ها به تهران بردند. این شخص که نامش برده نشود؛ بهتر است، یکی از مبارزین شجاع قزوین بود که متاسفانه بعدها در زندان و به علت شست و شوی ذهنی به صف منافقین (مجاهدین) پیوست. همین شخص در مسیر تهران به من گفت: من مجرد هستم و زن و بچه‌ای ندارم بهتر است خیلی از اتهامات را من به عهده بگیرم چون زن و بچه تو چشم به راهت هستند. در بازجویی‌ها هم خیلی از اتهامات را به عهده گرفت و مدت دو سال به زندان افتاد و من هم فقط به جرم پخش اعلامیه و رساله کاشف الغطا به 9 ماه انفرادی در زندان اوین و بعد در زندان قزل قلعه محکوم شدم.  تصویری از شکنجه‌گران هنوز در ذهنتان مانده و یا نام آنها را به یاد دارید؟ ـ بله به خوبی. البته همه آنها نام مستعار داشتند: منوچهری، تهرانی، علی خان یار، حسینی، مومن‌زاده و...  آیا مبارزین سرشناس هم در زندان حضور داشتند؟ ـ بله. می‌توان گفت اکثر مبارزین سیاسی در آن سال‌ها در حبس بودند. اگر هم آزاد می‌شدند بعد از مدت کوتاهی دوباره آن‌ها را حبس می‌کردند. در آن زمان آقای هاشمی رفسنجانی، آقای ربانی شیرازی، آقای طالقانی و... همه در انفرادی بودند و ما به ندرت این بزرگان را می‌دیدیم یا حتی از دور. شیخ قدرت علیخانی هم در زندان بود و همچنین آقا سید علی اکبر ابوترابی. آقای ابوترابی 19 روز در اوین بود و بعد منتقل شد.  بعد از آزاد شدن از زندان، فعالیت سیاسی را کنار گذاشتید؟ ـ روز آخر از ما تعهد گرفتند و به قولی اتمام حجت کردند. از طرفی ما هم گوش شنوا به این حرف ها نداشتیم و مبارزه سیاسی برایمان شده بود یک تکلیف و تعهد. بعد از این که به قزوین برگشتم (سال 53) هنوز 5 یا 6 ماه نگذشته بود که برادرم رحیم شکوهی که مهندس پلی تکنیک بود را به جرم سیاسی در دانشگاه دستگیر کردند و به زندان تهران بردند. من هم 6 روز در شهربانی زندانی بودم و آزاد شدم. برادرم به 15 سال حبس محکوم شد و بعد از پیروزی انقلاب و باز شدن در زندان‌ها، از زندان آزاد شد. ماه‌های آخر انقلاب خیلی از زندانی‌ها به این شکل از زندان خارج شدند در غیر این صورت باید سال‌های طولانی را در حبس به سر می‌بردند. مرحوم خاکساران هم در ماه های آخر که در زندان‌ها باز شد توانست از زندان آزاد شود. حکومت کم کم داشت ضعیف می‌شد و مبارزات هم هر روز بیشتر از قبل می‌شد. آن زمان اعلامیه‌هایی چاپ شده بود و تازه به دست ما رسیده بود و به این شرح بود: اول عکس یک سری از گشنگان افریقایی بود و زیر آن این آیه از قرآن نوشته شده بود:«وَما لَکُم لا تُقاتِلونَ فی سَبیلِ اللَّهِ وَالمُستَضعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالوِلدانِ الَّذینَ یَقولونَ رَبَّنا أَخرِجنا مِن هذِهِ القَریَةِ الظّالِمِ أَهلُها وَاجعَل لَنا مِن لَدُنکَ وَلِیًّا وَاجعَل لَنا مِن لَدُنکَ نَصیرًا» چرا در راه خدا، و (در راه) مردان و زنان و کودکانی که (به دست ستمگران) تضعیف شده‌اند، پیکار نمی‌کنید؟! همان افراد (ستمدیده‌های) که می‌گویند: «پروردگارا! ما را از این شهر (مکه)، که اهلش ستمگرند، بیرون ببر! و از طرف خود، برای ما سرپرستی قرار ده! و از جانب خود، یار و یاوری برای ما تعیین فرما! (سوره مبارکه النساء آیه 75). من هم که به قولی آب از سرم گذاشته بود و دیگر ترسی از زندان و ساواک نداشتم، این اعلامیه را نصب کرده بودم جلوی مغازه. پاسبان آمد و گفت این چیه؟ گفتم آیه قرآن. گفت باید بریم کلانتری. من را برد کلانتری و از پله‌ها پرت کرد طبقه پایین. بعد از چند ساعت مرا به حیاط کلانتری بردند و شیلنگ آب را گرفتند روی سرم تا همه لباس‌ها و تنم خیس شود. با توجه به اینکه فصل پاییز بود. در همین حین من دیدم مرحوم حاج علی اکبر درخشان که از مردان نیک آن روزگار بود و از همسایگان بازار، به همراه عده زیادی از بازاریان به داخل حیاط کلانتری آمدند و شروع کردند به اعتراض. مرحوم درخشان گفت این آقا کاری نکرده، فقط آیه ای از قرآن را جلوی مغازه اش نصب کرده. ازدحام جمعیت در کلانتری باعث ترس رییس کلانتری شد و مجبور شد مرا آزاد کند. از طرفی حکومت در این ماه های آخر خیلی ضعیف شده بود و ترس زیادی از ازدحام مردم داشت. البته دو سه روز بعد به بهانه‌ای دیگر مرا دستگیر کردند و 10 روزی در شهربانی زندانی بودم.  از تعطیلی بازار قزوین بگویید: ـ در 5 یا 6 ماه آخر، تقریبا می‌شود گفت که بازار قزوین هر روز تعطیل بود. حاج ناصر همافر در اعتصابات بازار نقش عمده ای داشت. در زلزله منجیل سال 1369 ما برای کفن و دفن اموات بسیج شده بودیم؛ چون تعداد کشته‌ها خیلی زیاد بود و غسال‌ها نمی‌رسیدند که کار شستن و... را انجام دهند. ما با حاج ناصر برای کمک رفته بودیم و حاج ناصر از طرف آیت‌ا... باریک بین وظیفه داشت که وسایل گران بها مثل طلا و جواهرات یا پولی را که همراه اموات بود جمع‌آوری کند و ما همه این وسیله‌ها را باید تحویل حاج ناصر می‌دادیم. ما اکثر روزها در قهوه‌خانه‌ای در خیابان دروازه رشت که صاحب آن شخصی به نام حاج حجت هدایتی بود؛ جمع می‌شدیم. به قولی آنجا پایگاه ما بود برای هماهنگی کارها. در زمان تعطیلی بازار و اعتصاب ادارات مردم خیلی پشت همدیگر بودند. مثلا هر روز ما شاهد بودیم که از دهات نان می‌پختند و به شهر می‌آوردند و رایگان پخش می‌کردند. حتی به خیلی از افراد که به علت اعتصابات روزی خودشان را از دست داده بودند برنج رایگان داده می‌شد. در کل یک اتحاد بی‌نظیری در بین مردم شکل گرفته بود.  راهپیمایی‌ها و تجمعات خیابانی قزوین از چه سالی شروع شد؟ ـ در سال‌های 54 یا 55 یا حتی قبل‌تر از آن تظاهرات به صورت پراکنده برگزار می‌شد. هر چند ماهی تظاهرات شکل می‌گرفت. در ماه‌های محرم و صفر یا ماه رمضان تظاهرات پررنگ‌تر بود. ما هم مردم را تشویق می‌کردیم تا سر نوحه‌هایی سر بگیرند که آتشین باشد، ولی شدیدا با تظاهرات برخورد می‌شد. در 6 ماه پایانی منتهی به انقلاب و بعد از تعطیلی بازار تظاهرات خیلی پرشور شد. در مسجد‌النبی و در طاق قبله هر روز سخنرانی بود. روحانیونی هم از قم و تهران برای سخنرانی می‌آمدند. آقایان: ربانی شیرازی، امامی کاشانی، فاکر و... و یا اساتیدی از دانشگاه می‌آمدند. در اکثر روزها هم آسید عباس ابوترابی منبر می‌رفت. بعد از آن هم راهپیمایی آغاز می‌گردید که از مسجد النبی شروع می‌شد تا میدان ولیعصر. در بعضی روزها، هم صبح و هم بعد از ظهر راهپیمایی انجام می‌شد.  نیروهای انتظامی و ارتش چه برخوردی با مردم داشتند؛ آیا مسامحه‌ای هم در کار بود؟ ـ در ماه‌های آخر سعی می‌کردند که مدارا کنند. چون با اکثر مردم چشم تو چشم می‌شدند و از طرفی هم خودشان را همراه مردم می‌دانستند و طرفدار انقلاب اسلامی بودند. عده‌ای هم بودند که وجدان نداشتند و تا روزهای آخر در پی دستگیری مردم بودند. اما درگیری‌های خونینی هم در قزوین شکل گرفت. روز 7 دی ماه که مراسم تشییع شهیدان محمودیان برگزار می‌شد عباس بالو و محمد رضا عباسی و ابوالقاسم گروسی به شهادت رسیدند. در همین روز و در خیابان پادگان چند پسر بچه که به همراه پدرانشان در صف نفت بودند به طور عمد توسط یک ماشین نظامی زیر گرفته شدند و به شهادت رسیدند. کریم قفلی نیز از جمله شهیدان انقلاب اسلامی بود که در مرداد ماه شهید شد.  به عنوان سخن پایانی اگر چیزی هست بفرمایید. ـ تا قبل از ماه‌های آخر انقلاب، مبارزین قزوین فقط 30 یا 35 نفر بودند. حکومت مارا خرابکار می‌نامید. حتی خیلی از مردم از ما کناره‌گیری می‌کردند؛ ولی ما با همه سختی‌های‌ها، بازداشت‌ها، شکنجه‌ها، راهمان را ادامه دادیم و تکلیف‌مان را ادا کردیم و چشمداشتی هم نداشتیم و نداریم.

شنبه 7 بهمن 1396
05:17:19
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT