دارم به آخر خط می‌رسم!


گفت وگو ـ محمدرضا مقدم
اشاره: مقوله کتاب و کتابخوانی، برای اهل فرهنگ و ادب دغدغه‌ای قدیمی است و این سال‌ها، این دغدغه نه تنها فزونی یافته که امروز، کتابخوانی، به امری غریب در جامعه‌ی ایرانی تبدیل شده است. در زمانه‌ای که کتاب، غریب مانده و کتابخوان به کنج عزلت خویش رفته، چراغ کم سوی کتابفروشی‌های این شهر کهن هم، رفته‌رفته به محاق خاموشی رفته است. روزگاری در قزوین، بیش از 30 کتابفروشی، رونقی خاص داشتند؛ هر چند آن زمان هم، کتابفروشی صرفه اقتصادی چندانی نداشت و به ناگزیر، در کنار کتابفروشی، برخی از آنان دوچرخه و لوازم یدکی آن را هم می‌فروختند تا چرخ اقتصادشان بگردد. شاید کتابفروشی اخوان امانی در خیابان پهلوی سابق در دهه 40، شاخص‌ترین این نوع کتابفروشی ترکیبی بود. از آن همه، اما 50 سال بعد، تنها یک کتابفروشی با قدمتی حدود 88 سال فعالیت بر جای مانده که به گفته محمد فردوسی ـ صاحب این کتابفروشی ـ روزهای پایانی خود را سپری می کند و شاید هرگز 90 سالگی‌اش را نبیند این کتابفروشی خسته از روزگار! پای صحبت محمد فردوسی نشستیم؛ تنها کتابفروشی که نه فقط در یک عمارت تاریخی ـ عمارت طوطی ـ در خیابان امام به این امر شریف اشتغال دارد که، تنها کتابفروشی قدیمی در قزوین است که در کنار کتاب، همچنان لوازم یدکی دوچرخه هم می‌فروشد. وسیله‌ای که البته امروز، وسیله‌ای لوکس و برای تفریح و گاه ورزش از آن بهره برده می‌شود؛ اما وقتی، وسیله‌ی نقلیه اصلی مردم این شهر بود و سلامت تن را تضمین می‌کرد پاهایی که بر رکاب دوچرخه به رقص در می‌آمد! کتابفروشی فردوسی و روایت سال‌های دور و نزدیک محمد فردوسی صاحبش، خواندنی تر از آن است که در چند سوال و جواب و در قالب یک گپ و گفت کوتاه بگنجد؛ اما فعلا شما را مهمان این گفت‌و‌گو می‌کنیم که به همت محمدرضا مقدم، همکارمان فراهم آمده است. ***  متولد چه سالی هستید و چه طور شد که شغل کتابفروشی را انتخاب کردید؟ ـ من در سال 1324 متولد شدم و در سال 1343 توانستم دیپلم بگیرم و ده سال بعد، در رشته اقتصاد بیمه موفق به اخذ مدرک کارشناسی (لیسانس) شدم. مغازه‌ای که شما در حال حاضر مشاهده می‌کنید، ابتدا در سال 1308 در بازار بزازهای قزوین دایر بود و در سال 1335 به محل فعلی منتقل شد. در واقع پدر بنده، مرحوم حاج علی‌اکبر فردوسی به همراه عموی بنده جزو اولین افرادی بودند که وارد صنف کتابفروشی در قزوین شدند. من هم به علت علاقه‌ای که داشتم از سن 12 سالگی و همزمان با گذراندن دوران تحصیل بعد از ظهر ها به مغازه پدر می‌آمدم. من از سال ‌55 مسئول اتحادیه کتابفروشی‌ها و لوازم تحریری‌های قزوین هستم. البته چندین دوره است که قصد کناره‌گیری دارم؛ ولی اصرار همکاران قدیمی اجازه نمی‌دهد، ولی این دوره قطعا این مسئولیت را به جوان‌تر‌ها واگذار خواهم کرد.  چه تعداد از کتابفروشی‌های قدیم قزوین در حال حاضر دایر هستند؟ ـ فکر نمی‌کنم از نسل اول کتابفروشی‌های قزوین هنوز کسی باقی مانده باشد. خیلی‌ها فوت کردند و افراد زیادی هم زودتر از این حرفه و چند سال قبل تر از این بساط کتابفروشی را جمع کردند. در واقع این مغازه را می‌توان قدیمی‌ترین مغازه کتابفروشی قزوین دانست و نکته جالب که باید عرض کنم این است که؛ ویترینی که شما الان نگاه می‌کنید متعلق به سال 1317 است و من تا به امروز به ترکیب آن دست نزده‌ام. قفسه‌ها در سال 1327 ساخته شده و حتی لامپ‌های مهتابی مغازه هم در سال 1335 به سقف این مغازه نصب شده است. اکثر وسایل این مغازه متعلق به همان دهه 30 می‌باشد. تا به امروز سعی کرده‌ام به هیچکدام از وسایل این مغازه دست نزدم تا اصالتش حفظ شود؛ هر گوشه از این مغازه برای من یک خاطره است و عاشق این هستم که گذشته را با نگاه به آنها، مرور کنم.  اکثر کتابفروشی‌های قدیم همزمان به فروش دوچرخه هم مشغول بودند. آیا فروش دوچرخه تضادی با کتابفروشی و فضای فرهنگی نداشت؟ ـ بله همین‌طور بود. ما تا یک سال قبل از انقلاب، همزمان با فروش کتاب، دوچرخه و موتور هم می‌فروختیم. علت آن را می‌توان در بازار کساد فروش کتاب دانست. آن زمان کسی نمی‌توانست با شغل کتابفروشی امرار معاش کند؛ آن هم در شهر کوچکی مثل قزوین. کتابفروشی‌ها برای کمک خرجی به دوچرخه‌فروشی رو آورده بودند و به شوخی می‌گفتند که دوچرخه هم جزو لوازم‌‌تحریر است. مغازه ما در قزوین، مرکز فروش دوچرخه، موتور و لوازم یدکی مربوط به آنها بود و می‌توان گفت اولین مغازه که در قزوین دوچرخه و موتور‌سیکلت می‌فروخت؛ مغازه ما بود. آن زمان، موتورهای هوندا و پژو خیلی توی بورس بود و همچنین دوچرخه‌هایی که به دوچرخه 28 معروف بود و ما نمایندگی‌های آن را داشتیم. از دهه 20 تا 50 وسیله نقلیه اکثر مردم قزوین دوچرخه بود و داشتن دوچرخه برای مردم خیلی با ارزش بود. از سال 47 که پیکان ساخته شد و به صورت اقساط ماهانه 17 هز‌ار تومان به فروش می‌رسید؛ به تدریج از اهمیت دوچرخه کاسته شد. بد نیست خاطره‌ای در این زمینه تعریف کنم. یکی از دوستان ما که امروز وضع مالی خیلی خوبی هم دارد؛ می‌گفت: د‌ر زمان تحصیل ما قیمت دوچرخه 25 تک تومان بود، آنقدر ما اصرار کردیم و به قولی نق و نوق کردیم که پدرم راضی به خرید دوچرخه شد و از آن روز به بعد هم دیگر حق هیچ صحبت یا خواسته‌ای را نداشتیم؛ تا حرفی می‌زدیم می‌گفتند ساکت! دیگه حرف نزن؛ ما برای تو دوچرخه خریده‌ایم.  وضعیت فروش کتاب در گذشته به چه صورت بود؟ ـ به طور کلی اگر بخواهیم بگوییم، بازار کتاب هیچ وقت مساعد نبوده. در زمان قدیم، تعداد کتاب‌خوان‌های قزوین از تعداد انگشتان دو دست تجاوز نمی‌کرد. افرادی که علوم قدیمه را می‌خواندند، خب تکلیفشان روشن بود در حوزه بودند و کتاب‌های مورد نیازشان هم در همان حوزه علمیه تامین می‌شد. در واقع کتاب‌ها، از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌‌شد. افرادی که به قولی اهل کتاب بودند جزو روشنفکران و با سوادان آن زمان محسوب می‌‌شدند. در قدیم وضع مالی مردم آنقدر خوب نبود که بتوانند به راحتی کتاب بخرند و خرید کتاب بیشتر مختص روشنفکران و افراد متمکن بود. مثلا: آقای شادمان، آقای خزانه‌ای، آقای شجاع حاج سید جوادی که همگی مرحوم شده‌اند جزو افرادی بودند که به طور مستمر برای خرید کتاب در مغازه ما حضور داشتند.  در حال حاضر چطور؟ استقبال از کتاب در چه وضعی می‌باشد؟ ـ متاسفانه دستگاه‌های الکترونیک و فضای مجازی، عملا فروش کتاب را به صفر رسانده‌اند. امروز دیگر کمتر کسی به سراغ خرید لغت‌نامه می‌رود؛ چون همه در تلفن همراه خودشان چندین لغت‌نامه دارند و دسترسی به آن هم خیلی راحت است. تعداد تیراژ کتاب از 5 هزار نسخه تا به 3 هزار نسخه رسیده و امروز حتی شاهد این هستیم که به 500 یا 300 جلد هم تقلیل یافته‌اند‌ و متاسفانه ‌مشاهده می‌کنیم کتاب استاد خرمشاهی، حافظ پژوه بزرگ، همشهری و افتخار شهر ما به 300 جلد رسیده است. اتفاقا بنده با آقای خرمشاهی هم کلاس بودم. اگر کتاب‌های کمک درسی و کنکور را از کتابفروشی‌ها کنار بگذاریم بیش از 80 درصد کتابفروشی‌ها تعطیلی می‌شوند. با این وضعیت ما هم نهایت تا یکی دو سال بیشتر نمی‌توانیم دوام بیاوریم و باید گفت که متاسفانه به آخر خط رسیده‌ایم. من همان 40 سال پیش می‌خواستم مغازه را بفروشم و به سراغ تجارت بروم ولی نتوانستم این کار را انجام دهم یعنی دلم راضی به فروش مغازه نشد و متوجه شدم تجارت با روحیه من جور در نمی‌آید. امروز هم خدا را شکر از کار خودم رضایت دارم. خوشحالم از اینکه دو تا فرزند مفید تحویل جامعه داده‌ام؛ یکی از دخترهایم فوق لیسانس صنایع غذایی دارد و در تهران مسئول بهداشت یک شرکت تولیدی می‌باشد و دختر دیگرم در رشته پزشکی موفق به کسب رتبه 142 کشوری شد و در حال حاضر مشغول گذراندن دوره تخصص خودش است.  خاطره ای از استاد خرمشاهی و آن سال‌ها در ذهنتان مانده؟ ـ بنده با آقای خرمشاهی چندین سال هم کلاس بودیم. خدا رحمت کند پدر ایشان را مرد فاضلی بودند و خیلی هم به مغازه ما می‌آمدند. من هم مانند بهاءالدین در جوانی خیلی کنجکاو بودم. سوالات زیادی از ایشان می‌پرسیدم و ایشان خیلی با حوصله مسائل را برای من روشن می‌کردند. حافظه خیلی قوی داشتند. آن زمان هرکسی نمی‌توانست وکیل بشود و آقای خرمشاهی جزو وکلای معروف شهر بود. در واقع ایشان یک ملای فاضل بودند.  مغازه شما در یکی از خیابان‌های قدیمی قزوین واقع است؛ این خیابان از لحاظ فرهنگی نسبت به گذشته چه تغییری کرده است؟ ـ این خیابان یک زمان بالای شهر قزوین محسوب می‌شد و مرکز شهر بود. افراد سرشناسی در آن رفت و آمد داشتند؛ ولی متاسفانه به فراموشی سپرده شد. از لحاظ فرهنگی هم قزوین همیشه فضای خوبی داشته است. در هر رشته‌ای که شما بررسی کنید قزوین نماینده‌ای داشته؛ ادبیات، سیاست، فرهنگ، هنر، موسیقی و... در حوزه علمیه هم اگر شما دقت کنید عالمان بزرگی مثل سید‌ابوالحسن رفیعی، باعث شدند تا فیلسوفانی مثل سید‌جلال‌الدین آشتیانی و فیلسوف بزرگ استاد غلام حسین ابراهیمی دینانی مدتی در حوزه علمیه قزوین نزد آیت‌ا... سید‌ابوالحسن رفیعی تلمذ نمایند.  آیا تقدیری که موجب دلگرمی باشد از سوی اداره ارشاد و یا نهادهای ذیربط از شما به عنوان یک کتاب فروش با اصالت صورت گرفته است؟ ـ سال 1389 وزیر وقت فرهنگ از ناشران و کتابفروشی‌های قدیمی و با اصالت در مراسمی با حضور استاد براهیمی دینانی، استاد موسوی گرمارودی و... در کتاب خانه ملی تقدیر کردند و چون ما از قدیم با انتشارات معتبر و ریشه‌داری مثل اقبال، علمی، امیرکبیر و... رابطه ‌داشتیم و از مشتریان آنها به شمار می‌آمدیم؛ جهت تقدیر در این مراسم معرفی شدیم.  شما با این که در دهه 50 لیسانس گرفتید؛ چرا سراغ کار دولتی نرفتید؟ ـ اتفاقا من علاقه خاصی به آموزگاری داشتم؛ ولی خب کار دولتی با روحیه من سازگاری نداشت. آن زمان هرکسی لیسانس می‌گرفت باید تعهد می‌داد تا مدتی برای دولت خدمت کند و در مقابل آن دولت هزینه‌های تحصیلی‌اش را پرداخت کند. من هم این تعهد‌نامه را امضا کردم ‌و بر حسب علاقه آماده خدمت در آموزش پروش شدم. شخصی که مسئول تقسیم نیروهای آموزش و پرورش بود؛ مرا صدا کرد و گفت: همه جای ایران سرای من است و شما باید به سیستان و بلوچستان بروی! من هم با قاطعیت گفتم اگر همه جای ایران سرای من است پس شما که 20 سال است در تهران پشت میز نشسته‌اید؛ بفرمایید به سیستان و من جای شما در تهران خدمت کنم و... بحث بالا گرفت و من هم ترجیح دادم هزینه تحصیلم را یک جا پرداخت کنم و قید شغل دولتی را بزنم. هر چقدر اصرار کردم مرا به قزوین بفرستید تا در شهرم خدمت کنم؛ تاثیری نداشت.  به عنوان صحبت آخر، اگر خاطره‌ای از تمام این سال‌ها، در زمان جنگ و یا اتفاقات دیگر دارید؛ بفرمایید. ـ سرتاسر 72 سال زندگی برای من خاطره است. سال 42 که زلزله قزوین رخ داد؛ اولین مغازه‌ای بودیم که کار را تعطیل کردیم و به کمک زلزله‌زده‌ها شتافتیم. حتی سینما‌ها تا چند ماه در پیش پرده‌ها تصویر پدر مرا پخش می‌کردند که در حال کمک به زلزله‌زده‌ها بود و نان را برای آنها بار ماشین می‌کردند. سال 1347 زمانی که در سپاه دانش بودم در ماه‌های آبان و آذر دوماه در چادر زندگی کردم و حال مردم زلزله زده‌ای را که این روزها و در این هوای سرد و برف و باران، در چادر زندگی می‌کنند خیلی خوب می‌فهمم.

دوشنبه 18 دي 1396
05:23:45
 
 
Copyright © 2018 velaiatnews.com - All rights reserved
E-mail : info@velaiatnews.com - Power by Ghasedak ICT